سه مرد در یک سلول انفرادی
نویسنده: مگردیچ آرمن
ترجمه: آنی هُوسِپیان
مگردیچ گریگوری هاروتونیان با نام ادبی مگردیچ آرمن نویسندۀ اهل ارمنستان که سال ۱۹۰۶ در آلکساندراپول زاده و در مسکو به تحصیل پرداخت و در طول دوران حیاتش داستانها و رمانهایی نوشت که او را نهتنها در ارمنستان بلکه در تمام جماهیرشوروی بهشهرت رساند. در دورۀ حکومت شوروی به سیبری تعبید شد و سالها پس از بازگشت، کتابی از خاطرات دوران تعبیدش تحتعنوان «سفارش کردند به شما تحویل بدهم» منتشر کرد. مهمترین رمانش «چشمۀ هِقنار» در 1953، چاپ و بارهای برای ساخت فیلم از آن اقتباس شده است. مگردیچ آرمن سال ۱۹۷۲ در ایروان درگذشت.
این داستان را یکی از زندانیهایی بازگو میکرد که گویی خودش هم این سرگذشت را اززندانیِ دیگری شنیده بود؛ ولی من گمان میکنم خودش یکی از آن سه زندانی بود که در یک سلول انفرادی با دو نفر دیگر در حال گذراندن محکومیتش بود.
بهجای آنکه او را برای گذراندن حبسش به بند عمومی منتقل کنند مستقیم به سلول انفرادی میبرند؛ در پروندهاش آمده بود که این مرد دشمنی بسیار خطرناک است؛ برای همین هر شب بازپرس احضارش میکرد و درستوحسابی از خجالتش درمیآمد و ادبش میکرد و دوباره به همان سلول انفرادی برش میگرداند، زندانی هم همچنان مقاومت میکرد و البته بازپرس هم هیچ عجلهای نداشت. در طول روز کاری به کارش نداشتند، سربهسرش نمیگذاشتند و برای بازپرسی احضارش نمیکردند، از اینرو عادت کرده بود تا از صدای باز شدن درِ سلول انفرادی در ساعات روز، وحشتی نداشته باشد؛ بلکه با سماجت و با چشمانی باز بهمحض شندینِ صدای چرخش کلید در قفل انفرادی به در خیره میشد، چراکه دیگر به خوبی میدانست که طول روز سهبار برای ناشتایی و نهار و شام در این انفرادی باز میشد. این باز شدنها عادی بودند ولی نه جالب. جالب زمانی بود که در ساعات غیرمعمول درِ این سلول انفرادی باز میشد و ناگفته نماند همین این باز شدنهای غیرعادی هم بیرون از برنامه نبودند؛ ولی چون همیشگی نبود و دیربهدیر اتفاق میافتاد برای زندانی جالب بهنظر میآمد. هر دوهفته یکبار هم این دشمن بسیار خطرناک را برای اصلاح و حمام بیرون میآرودند. چهارهفته یکبار هم میآمدند تا ازش بپرسند که آیا با پول خودش آن هم از بیرون زندان چیزی نیاز دارد تا تهیه کنند یا خیر؟! و خب! معلوم است که از بیرون تنها چیزهایی وارد زندان میشد که با قوانین آنجا مغایرت نداشتند. او هم چیزهایی سفارش میداد و آنها هم همۀ سفارشهایش را از بیرون تهیه میکردند و میآوردند؛ مانند، یککیلو پیاز یا نیمکیلو سیر. گویی بدونِ پیاز و سیر زندگی در آن سلول انفرادی برایش چندان هم تلخ و تند نبود! با پول خودش شکر هم گیر میآمد، اگرچه گوشهای از زندگیِ تلخ او با چند تن شکر هم شیرین نمیشد. در نیمههای روز هم لیوانی آبجوش با چند حبه قند میخورد و درازکش بیدار میماند تا شاید بازپرس احضارش کند و برای کتکخوردن ببرندش و بعد از اینکه لهولورده برگشت، بگیرد و بخوابد. شبهایی هم بود که بازپرس سراغش نمیفرستاد و همانطور درازکش میمانند، نه خواب بود و نه بیدار و از کوچکترین صدایی از جا میپرید و یکه میخورد و تصور میکرد همین حالاهاست که در سلول انفرادی باز شود و او را برای ادب کردن ببرند. البته شبهایی هم بود که برای تنبیه حق نداشت برای دراز بکشد و میبایست همانطور سرپا نگهاش میداشتند که آن هم نه خواب بود و نه بیدار. نه اجازه داشت کتابی برای خواندن داشته باشد و نه کاغذی برای نوشتن. سرگرمی و بازی هم ممنوع، چون این دشمن خطرناک به آسایشگاه که نیامده بود. «زمانیکه از این لجاجت و سرسختی بیمورد دستبرداری و صادقانه اقرار کنی چرا و به چهکسانی میخواستی میهن خود را بفروشی و شفاف اعتراف کنی و بگویی این کار شنیع را چگونه و به چه قیمتی میخواستی انجام بدهی، همه چیز تغییر خواهد کرد. درست از آن لحظه همه چیز در اختیار تو خواهد بود. تصورش را بکن دیگر جای اینکه روی زمینِ سفت و سخت سیمانی آن هم برهنه بخوابی، تختخواب و روانداز خواهی داشت. میسپاریم تا از آشپزخانۀ سربازان، سهم مارمالاد به تو بدهند»، و در نهایت با تفنگ، فشنگی در مغزت خالی خواهند کرد. البته این آخرین را به زبان نمیآوردند ولی خب، متاسفانه این روشن و مسلم بود.
اولین روزی که او را پیش بازپرس فرستادند بسیار خوشحال شد؛ بازپرس را شناخت، از آشنایان قدیمیاش بود. هر دو دانشجوی یک دانشگاه بودند. خودش زبانشناسی میخواند و بازپرس حقوق، اتاقشان در یک خوابگاه بود، با هم به سلف دانشگاه میرفتند، به دخترها چشمک میزند و آشنا میشدند، با هم برای دیدن آخرین فیلمهای روز به سینما میرفتند و آخر هفتهها تفریح میکردند، کمکحال هم بودند و از سوغاتیهایی هم که برایشان میرسید به هم میدادند. البته بعد از پایان دانشگاه مانند بسیاری، راهشان از هم جدا شد. ولی هنوز سالی دو سهبار تصادفی یا غیرتصادفی، همدیگر را میدیدند، چند ساعتی با هم وقت میگذراندند، ناهاری چیزی میخوردند، آبجویی مینوشیدند و از ایام دانشجویی یاد میکردند. اگرچه در قدیم یا در هرجای دیگر یکدیگر را “تو” خطاب میکردند، اما آنجا و در آن اتاق ملعون بهتر بود تا دوست دوران دانشجویی و بازپرس کنونی را “شما” خطاب کند و قبل از ادای نامش واژۀ “رفیق” را هم برای محکمکاری به آن بیفزاید. پس زندانی با لحن نسبتاً دوستانهای شروع کرد، «از شما خواهش میکنم که به من بگویید در اینجا چه خبر است، رفیق!» و بهدنبال واژۀ رفیق، دندانش را که با سیلیِ آبداری زیر زبانش افتاده بود را تف کرد. برای لحظهای چیزی نفهمید، ولی کمکم موضوع کامل دستگیرش شد. دوستِ قدیمیاش از آن شرایط ناراضی و خشمگین و کاملاً خلاف میلش ضربه را اینچنین جانانه و غیرمنتظره وارد کرده بود. زندانی این را درک کرد و خواست تا چیزی بگوید که بازپرس پیشدستی کرد، «”رفیق” کدام است! از کی یک شهروند محترم شوروی میتواند با یک داشناک[1] رفیق باشد؟» زندانی دیگر حسابی شوکه شده و از حیرت نزدیک بود تا چشمانش از حدقه بیرون بزند و همانطور خیره به بازپرس چشم دوخته بود و پرسشی وحشتناک در ذهنش میپیچید که دوست دوران تحصیلاش که قرار بود حقوقدان باشد و اکنون بازپرساش بود بهراستی داشناک شده و در طول تمام این سالها او از این موضوع بویی نبرده بود؟ و حالا از این فرصت پیشآمده استفاده کرده و به سازمانهای مهم کشوری نفوذ کرده و بیگناهان را میآزارد؟
بازپرس زندانی را از افکارش بیرون کشید، «وقت من را تلف نکن داشناک، عملیات ضدانقلابی خود را مفصلاً برای من شرح بده.» «بله؟» افکار زندانی دوباره و بیشتر از قبل بههم پیچید؛ پس داشناک خودش است و نه بازپرس. شاید دوست قدیمیاش با او شوخی میکرد؟ به چهرۀ بازپرس نگاهی انداخت، نه شوخی نمیکرد. اما شاید هم شوخی باشد؛ ولی نه، شوخی نبود. دوست بازپرساش دوباره پیشدستی کرد و لگدی محکم به شکم زندانی زد: «حرف بزن». زندانیِ بیهوش شده را با خشونت و بهزور بهوش آوردند و دیگر همه چیز برایش روشن شد. نه. دوست بازپرساش با او شوخی نداشت و در ملاقاتهای بعدی هم که برای ادب کردنش مجبور میشد تا دوست بازپرساش را ببیند، دائماً در ذهن بههم ریختهاش دنبال این پاسخ میگشت، «دوست ایام قدیمی و بازپرس کنونی فردی متعصب بود یا تحتشرایطی خصلتهای انسانی را گم کرده و به چنینی فردِ پستفطرتی بدل شده است؟» زندانی از سر لجاجت یا حماقت نبود که پرسشهای بازپرس را بیپاسخ میگذاشت؛ بلکه مدام دربارۀ پرسشهایی که در ذهنش بود فکر میکرد و دنبال پاسخی برای آنها بود. –اگر بازپرس آدم باشرفی است چرا مداوم من را زیر دستوپا لح میکند و شکنجهام میدهد؛ مگر غیر از این است که ما حتی دست روی دشمن خود بلند نمیکنیم. اگر گناهکار باشد بیقیدوشرط تیربارانش میکنیم، اما، کتک نه. هرگز. با زور و کتک و شکنجه اعتراف و اقرار نمیشود، بلکه دلایل را از زیر مدارک سنگین پیدا شده، بیرون میکشند. ولی اگر باشرف نیست، پس حتماً پستفطرت است…! دراین صورت شکی نیست که او فردی بیشرف و دورویی است که به سوسیالیسم هم ایمان ندارد و پی منافع شخصی است. و تنها باورش این است: انسان در برابر انسان مانند گرگ است پس هر که لازم است را نابود کن تا خودت را نابود نکنند.-
روزی در ساعتی غیرعادی در سلول انفرادی باز و زندانیِ دیگری وارد شد. برای آنکه از خطا جلوگیری شود زندانیِ قبلی را اولی و زندانیِ تازهوارد را دومی مینامیم. دومی بهمحض دیدن ظاهر خسته و کبود و لاغر و پُرپشم و موهای بلند اولی از ترس جاخورد و خود را کمی عقب کشید و تصور کرد برای شکنجه او را با یک جانیِ آدمخوار همبند کردهاند. اولی با لبخندی خسته پرسید، «از بیرون میآیی؟» «بله». اولی کمی جلو آمد و بهنرمی سلام کرد، «از بیرون چه خبرهایی دارید؟ «آفتابی است». «خبر تازهای ندارید؟» دومی کمی متعجب بود، «نه. همه چیز عادی و خبر تازهای هم نیست.» «موج ادامه دارد؟» «موج؟ آها موج را میگویید. بیخبرم. خودم برای خودم کار میکردم، از خانه به کارگاه و از کارگاه هم به خانه.» اولی لبخندی زد و بعد از کمی مکث ادامه داد، «با وجود این شما هم گرفتار موج شدید. بیگناهی دیگر…». دومی در حالی که کمی میلرزید با پرخاش پرسید: «چرا بیگناه؟ مگر در کشور ما بیگناهان را… اگر کسی را زندانی میکنند حتماً چیزی میدانند؛ بیبروبرگرد.». اولی که حسابی کنجکاو شده بود آهسته ادامه داد، «خلافی انجام دادهاید؟» «هرگز. نه» «پس بیگناهید.» «هرگز». زندانیِ اولی احساس کرد موجب ترس زندانیِ تازهوارد شده؛ اما، مگر این احساس را درون خودش هم حس نمیکرد؟ پس سکوت اختیار کرد. کمی هم از خود خشمگین بود که چرا پیش یک غریبه به خود اجازه داده و پُرحرفی کرده بود. این سکوت دو ساعت تمام بهدرازا کشید و ناگهان در سلول انفرادی باز شد و نگهبان زندانیِ اول را با خود برد و کمتر ادیرتر او را حمام رفته و اصلاح کرده به انفرادی برگرداند. ولی دومی او را بهجا نیاورد و به ظاهر نحیف و امیدوارش نگاهی انداخت و با ملایمت پرسید: «آه همبخت من. بفرمایید. از بیرون…» «خیر بیشتر از یکسالی است که در زندان بهسر میبرم.» «عجیب است، استنطاق چرا باید این همه طولانی باشد؟» «طولانی بودن یا نبودن کاملاً به خودتان بستگی دارد. اگر مایل باشید میتوانید همان ماه اول تمامش کنید، البته آن ماه هم آخرین ماه زندگیتان خواهد بود.» دومی زبانش گرفت و بازحمت پرسید: «از تو استدعا دارم تا به من بگویی اطراف ما چه میگذرد؟ رفیق…» و دوباره بهسرعت ادامۀ حرفش را گرفت، «قبل از زندانی شدن میدانستم که دشمنان خلق را دستگیر میکنند، اما وقتی قرعه به من رسید، متوجه شدم آنها تنها طعمهشان نیستند. ولی شما هیچ شباهتی به دشمنان خلق ندارید. کمی قبل از ورود شما کسی را اینجا دیدم با موهای بلند… البته همان بهتر که او را احضار کردند وبردند.» اولی که حسابی سرِ کیف آمده بود گفت، «و دوباره او را آوردند. خود من را احضار کردند و برگرداندند.» دومی هاجوواج ماننده و به دهان اولی زل زده بود، «بهقول شما اگر موی بلند نشانۀ گناهکاری باشد پس بیشتر زنهای عالم فاشیست هستند.» اولی تصمیم برآن گرفت تا صادقانه دربارۀ اوضاع ممالک و چهبسا جهان با تازهوارد صحبت کند، پس او را کنار خود روی زمین نشاند. ولی تا چه اندازه خوشاقبال بود. در همانلحظه که میخواست سرصحبت را باز کند فکری ذهنش را پُر کرد که این تازهوارد زندانی نیست، بلکه جاسوسی است که از طرف دولت و تحتعنوان زندانی به اینجا آورده شده تا به هرنحوی از او حرف بکشد و بدبختش کند. پس با این افکار بر خود مصلت و تلاش کرد در گفتههایش صداقت، کامل احساس شود، «بله، شما حق دارید رفیق، هیچ معلوم نیست که در اطراف ما چه خبر است و چه میگذرد. ما نمیتوانی درک کنیم. چراکه، آدمهای کوتهفکری هستیم که از درک نقشههای عظیم دولت معذوریم. اصلاً به ما چه ربطی دارد تا در این باره فکر کنیم و درگیر این مسائل شودیم؟! چراکه ما رهبری عاقل داریم، علقلتر از همه که به همه چیز آگاه است و بهجایِ همۀ ما فکر میکند و نقش ما در این وسط این است تا در سلول انفرادی باشیم. باید اینجا بنشینیم و منتظر بمانیم، بدونِ آنکه به مغز خود فشاری وارد کنیم.» دومی پیدرپی با تکان دادن سر به علامت تأیید با اولی موافقت میکرد و این توافق بسیار سریع و دور از انتظار بود؛ چرا تازهوارد دیگر چیزی نمیپرسید؟! پاسخ این پرسش تنها نزد دومی بود. دومی هم بهنوبه خود همان حس را داشت که همسلولیاش زندانی نیست، بلکه جاسوسی ماهر است که برای از بین بردن همۀ شک و تردیدها قبل از او با آن ظاهر پریشان و بههمریخته در این سلول انفرادی منتظرش بود و پس از آنکه دومی به آن ظاهر پریشان و اصلاح نشدهاش اعتماد نمیکند، به هرنحوی که میتوانست به نگهبان اشاره میکند تا او را برای سروسامان دادن به ریختوخیافهاش بیرون ببرد. ولی اولی واقعاً اصلاح کرده بود؟! این آدم همان آدم قبلی است یا …؟
اولی و دومی همینطور نشسته به هم نگاه میکردند و هر دو متوجه شدند که در نگاه دیگری تنها شک و تردیدی میبارد، ازاینرو آگاهانه و دوستانه لبخندی بههم زدند و از زندگی پُرشکوه و پُرافتخار مردم و از تدابیر خردمندانۀ رهبر، پدر و بزرگترین آموزگار تمام ادروار سخن بهمیان آوردند. بهدنبال واژههای بودند که هرچه بیشتر سعادت و خوشبختیِ مردم را در آن کشور به تصویر بکشند. آنها دوهفتۀ تمام تنها از زندگی راحت و عدالت اجتماعی و حقوق برابر شهروندی و دستاوردها و پیروزیهای مملک و رهبر صحبت میکردند و به کمک یکدیگر با بدنهای لهولورده روی زمین مینشستند یا بلند میشدند. ولی با اینحال، یکدیگر را زیر چشمی میپایدند تا بفهمند که حرکات طرف مقابل ساختگی است یا کبودیها و زخمهای دیگری بر اثر ادب کردنهای بازپرس است با مرکب و رنگ. به هم از پیازی که برایشان از بیرون میخریدند تعارف میکردند و بهشدت متعجب از طعم بینظیر پیازها از پیشرفت کشاورزان و کشاورزی داد سخن میدادند.
روزی در ساعتی غیرمعمول در سلول انفرادی باز و زندانی دیگری وارد شد. اولی و دومی ابتدا با وحشت به آن و بعد گناهکارانه نگاهی بههم انداختند و فهمیدند که تاکنون نسبتبه یکدیگر بیخود ظنین بودهاند و هردوشان بیگناههاییند که دوهفته تمام تنها دروغ و اراجیف بهخورد هم دادهان. جاسوس حقیقی و اصلی، تازهِ رسیده بود. همین زندانی سوم که جوانی روستایی اما، خبره و باتجربه بهنظر میرسید از جلوی در تکان نمیخورد و تنها به چشمهای اولی و دومی نگاه میکرد تا متوجه شود کدامیک از آنها جاسوس است. اولی پرید وسط، «بفرمایید. از بیرون…» «خیر. ششماهی میشود که در بند عمومی بودم و نمیدانم چرا من را به اینجا آوردهاند؟» اولی در فکر فرو رفت –پستفطرت، تازه نمیداند چرا او را به اینجا فرستادهاند!- ازقضا سومی مرد پُرچانهای از آب درآمد و تمام آنچه از سرگذرانده بود را بیکموکاست تعریف کرد. اولی هنوز در فکر بود –دارد پُرحرفی میکند تا ما را هم به حرف بکشاند- دومی هم در همین افکار بود که ناگهان درنگ کرد –از کجا معلوم جاسوس تازهوارد باشد؟ تازهوارد جوانی روستایی و معصومی است که مانند من بیدلیل، بازداشت شده. شاید همان اولی جاسوس باشد. آن مار دانشگاه رفته میخواهد زندگیِ من کارگر و این جوان روستایی را طبا کند.-
شب وقتی دومی را برای بازپرسی بردند اولی بیشتر ظنین شد. –واقعاً او را برای بازپرسی احضار کردهاند یا برای گزارش دادن از همبندیِ تازه رسیده؟ این بیوجدان چهطور راضی شد تا دربارۀ این بداقبالِ روستایی گزارش بدهد؟- روستایی یکبند برای زن و فرزند و مادر و برادر کوچکترش زاری میکرد و دلنگران بود. اولی به او دلجویی میداد، «بس کن دیگر. گریه نه برای تو سودی دارد و نه برای خانوادهات. تو زیادی ساده و خامی و هرچه میدانی را بهزبان میآوری. شاید این رفیق دومی ما…» سومی با ترس از جایش پرید و خواست برای این هشدار از اولی سپاسگزاری کند ولی دهانش خشک شد، -مردک پَست. تنها برای اینکه به او اعتماد کنم آن مرد بیگناه را متهم میکند-. اولی احساس سومی را تا حدودی حدس زد و عرق سردی بر پیشانیاش نشست و با خشمی بیصدا به خود نهیب زد که –من لایق زندگی نیستم، بهتر است تا من بمیرم. با وجود اینکه زندانی شدهام اما باز همان احمقیام که بودم. منِ کلهپوک و ساده نشستهام و دارم جدیجدی به یک جاسوس پند میدهم و آرامش میکنم و به آن مرد باشرف مظنونم که اکنون در بازپرسی است و چهبسا جان داده باشد.- اولی و سومی بهحالت قهر دراز کشیدند و در این فکر بودند که اگر از نگهبان باکی نداشتند با اشتیاق همدیگر را لتوپار میکردند که ناگهان دومی را خونینومالین برگرداندند. اولی در فکر رفت، -این که نشد. البته شاید حقهباز باشد. ولی تا این حد؟- اولی و سومی کم مانده بود چشمکی بههم بزنند که خودداری کردند تا نکند دومی متوجه شود که آنها فهمیدهاند که او جاسوس است. پس به او آب دادند و کمکش کردند تا دراز بکشد. هنوز چیزی نگذشته بود که اولی را برای بازپرسی احضار کردند. دومی سرش را با زحمت بلند کرد، «من که پِرحرفی نکردهام، کردهام؟ وقتی من نبودم او چیزی گفته؟ میدانم من را لو میدهد… پستفطرت» و از حال رفت و زمانی که کامل هشیار شد فکر کرد شاید همین سومی جاسوس باشد، -بهتر. بگذار این تازهواردِ بین ما فکر کند شک من به اولی است و نه به خودش-.
این سه زندانی چهارماه ازگار در یک سلول انفرادی با هم زندگی کردند و در ظرف این مدت هیچکدامشان نفهمید که زندانی حقیقی و جاسوس اصلی که بود. زندگی این سه زندانی در آن سلول انفرادی همانقدر سخت و طاقتفرسا بود که در بیرون و هر کدامشان دهها شاید هم هزارانبار عقیده و نظر خود را دربارۀ دیگری تغییر دادند، ولی بهفکرشان هیچگاه خطور نکرد که شاید هیچکداشمان هم جاسوس نبودند.
1. عضو حزب داشناکسوتیون (فدراسیون انقلابی ارمنی)، یکی از احزاب سیاسیِ ارمنستان که سال ۱۸۹۰ در شهر تفلیس اعلام موجودیت کرد.









دیدگاهتان را بنویسید