
من شعلههایِ شعرِ سپیدم را،
بر دستانِ سردِ تو “ها” کردم!
تا سپیدیی دستانِ سردِ تو را؛
سپیده کنم بر شبِ دیجورِ این همه سرما
نفسِ گرمِ مرا درنیافتی
من هستهی سنگیی دلِ گیلاس را،
از جانِ این میوهی هماره دوگانه سِتُردم
تا گوشهایِ نیوشایت؛
عشق را در مَزّهای کودکانه گوشواره کُنَد
غرورِ خورشیدوارِ مرا درنیافتی
هر شَب، کنارت نشستم؛
با وصلهی کهنهای از ماه بر پیرهنم،
دو دکمهی ستاره دوخته بر جایِ دیدهام
و قندیلی از خواهشِ مُرده بر مژههام
آسمانِ تلخِ مرا درنیافتی
نارنجبانویِ سرد و خیس!
از باغِ مهآلودِ سایهی چالوس بیرون آ
از شعاعِ طلاییی خورشید؛
نخی بردار،
و پارهگیی سینهام را بدوز








پاسخی بگذارید