از تبارِ رنجِ انسان… (در سوگ ه. الف. سایه)
از تبارِ بی قراران سایه بود
هم زمستان هم بهاران سایه بود
خارِ چشمِ حاکمانِ نغمهکُش
شمعِ جمعِ سوگواران سایه بود
گاه توفان،گاه موج وُ گه سکوت
گاه ابر وُ گاه باران سایه بود
در میانِ ارغوانها خانه داشت
عطرِ صبح وُ نان وُ ریحان سایه بود
رمز وُ رازی داشت در قول وُ غزل
زیرِ چترِ عشقِ «کیوان» سایه بود
ارغوان خم شد به دوشِ عاشقان
از تبارِ رنجِ انسان، سایه بود.

***
به داوریِ نسیم وُ خاک
(برای دخترم روژین )
نه به غریوِ توفان وُ رعد اُمید بستم
نه به سیلابِ خروشانِ ابر وُ تگرگ
به داوریِ نسیم وُ خاک
به تو دل بستم
به جویبارِ کوچک
و به آرامشِ جوانهی خُرد
که در تو شکل میگیرد
و به شادمانی معنا میبخشد
جهانِ زیبا را نوزادنِ قطره وُ شبنم میسازند
که در تلألوِ آفتاب میدرخشند
و اقیانوسها در درخششِ آن
سر به شانهی ساحل پهلو میگیرند
سروا!
آزادی موهبتیست مادرانه، بندِ نافِ نوزادیست
که به مقراضِ عشق بُریده میشود
آستین تَر میکند
و عاشقانه چونان گُلِ سُرخی
به جهان پرتاب میشود
و تبسّم را بر لبانِ فردا مینشاند
***
باد
با پرنده وُ درخت
چه حرفی میتواند داشته باشد باد؟
جز ویرانیِ آشیانهها
و بهباد دادنِ شکوفهی صبحگاهی
در میبندیم،
از پنجره باز میآید
میوزد
شُعلهور میشود اندوه
مینشیند
خاک در چشمِ انسان میپاشد
باد به راستی
چه حرفی برای گفتن میتواند داشته باشد؟








پاسخی بگذارید