بعدازظهرروز جمعه است. هوا آفتابی است و گرم. در باغچهی حیاط پشتی باعلفهای هرز دست بگریبانم. از لابلای ساقههای تازه رستهی گلهای بنفشه، علفهای هرز را دانه دانه بیرون میکشم. تمام سعیام براین است بیآنکه به گلها آسیبی برسانم، علف های هرز را ریشه کنکنم. حوصله میخواهد که این یک قلم را من به وفور دارم. وجب به وجب پیش میروم. دستم بکار و ذهنم در عالم پنداراز شاخهای به شاخهی دیگر پرمیکشد.
با زنگ تلفن موبایلم برمیخیزم. سرم اندکی گیج میرود. به تنهی درختی تکیه میدهم و جواب میدهم.
با وجود سروصدای کلاغها در آسمان بالای سرم، صدای امیر را از آن طرف خط تمیزمیدهم. بعداز چاقسلامتی طولانی میپرسد.
ــ امروز بعد از ظهر حتما میآئی دیگه؟
ــ کجا امیر جان؟
ــ مگه ایمیلمو نگرفتی؟
یک هفتهای میشود که به سراغ کامپیوترم نرفتهام. تابستانها، ورزش، نرمش و گردش من، شده کار توی این باغچه. تمام وقتم را میگیرد. کلی وزن کم میکنم و چه لذتی میبرم از این کار.
ــ نه نگرفتهام. کامپیوترم ایراد داره امیرجان. مگه چه خبره امروز؟
ــ وااا، میگه چه خبره! مگه قرار نیست تظاهرات داشته باشیم؟
سر وصدای کلاغها، بالا گرفته است. به آسمان بالای سرم نگاه میکنم. تعدادشان چندین برابر شده است و لحن قارقارشان کاملا خصمانه است.
میگویم: چه تظاهراتی، ضد جنگ؟
میگوید: ای بابا توهم! مگه سالروزشهریور شصت وهفت نیست*؟
وای بر من. راست میگوید، توی شهریوریم.
میگویم: اومدنش که حتما میام. ولی میترسم باز مثله پارسال، پیارسال بشه امیر. یادته؟
میگوید: نه، امسال من و مجید با چنتا از بچههای دیگه حسابی همآهنگ کردیم. حداقل به دویست، سیصد نفر ایمیل فرستادیم. با یه عدهی زیادیم تلفنی تماس گرفتیم.
تعداد کلاغها بمراتب بیشتر شده و سروصدایشان کرکننده است. به مرکز ابر سیاهی از کلاغ در آسمان چشم میدوزم. با اندکی دقت، بالهای راست و شناور عقابی توجهام را جلب میکند. باورم نمیشود که لشکری به این بزرگی از کلاغ، به خاطرتنها یک عقاب بسیج شده باشد. به دوروبر چشم میگردانم. نه، همین یک عقاب است.
بعید میدانم که عقاب ماهی تازه و سینهی کبک و تزرو را بگذارد و هوس بچه یا تخم کلاغ بکند! قطعا همینطور گذری سر از قلمرو کلاغان درآورده است. حدس میزنم برایش درس عبرت خوبی خواهد بود!
صحنهیغریبی است. نگاهشان میکنم. کلاغها از هزار جهت راه برعقاب میبندند. از یک طرف، از ابهت و صلابتش میترسند و از جانب دیگر از بیشماری هم پروازان گستاخ میشوند. نه زهرهی نزیک شدنش را دارند و نه دست از سرش برمیدارند. در این میان عقاب هر چه بیشتر اوج میگیرد و بالا و بالاتر میرود و بال بر ابرها میساید.
شاید میداند که کلاغان را همت بلند پروازی نیست.
از غرور و جربزهی عقابان داستانها شنیدهام، حالا اگر همگی از دم حقیقت محض هم باشند، من هنوز بر این باورم که گیر افتادن در حلقهی محاصرهی این همه دشمن غدار و سمج، اگر رستم دستان هم باشی، رعشه به جانت خواهد افتاد.
تصویر سنتی کلاغ به یکباره در ذهنم میشکند و به این همه اتحاد و همیاری، به این همه یکپارچگی و نوعدوستی، به این همه تدبیر و نقشه مندی، انگشت به دهان میمانم و تحسینشان میکنم.
میگویم: اگه زد و کسی نیومد چی امیر؟
میگوید: مطمئنم امسال مییان! میدونی؟ کار میخواست، همآهنگی میخواست. باورکن الآن دوهفتهاس درگیریم با این موضوع. دهنمون سرویس شده. پس می بینمت دیگه!
میگویم: اومدن و که حتما مییام. ولی باز میگم تو ایرونیای این شهرو اندازهی من نمیشناسی.
میگوید: حالا تو بیا، مییان! اگه نیومدن هم دیگه کاری نمیتونیم بکنیم، به درک و به جهنم. خودمون میریم میشینیم یه گوشهای لبی تر میکنیم. غیر از اینه؟
و میخندد.
تا دوردستها حلقهی سیاهی را در دل آسمان آبی با نگاهم دنبال میکنم که هرلحظه کوچک و کوچکتر میشود. تا دوردستها…
دوش می گیرم و لباس عوض می کنم و قبل از ترک خانه، یادداشتی برای خانمم میگذارم.
«عزیزم، من و امیرو مجید با چند تا دیگه از بچهها بعد از مدتها قراره بریم لبی ترکنیم، برای شام منتظرم نباشین. دیرمییام.»








پاسخی بگذارید