چه داستان غریبی
اگر روزی
برگهای زرد باغ
بیزار از لکههای تیره بر بدن
از خاک مردهی پاییز
میجهیدند
با خشم
بر شاخههای خشک درختان سرد
و ناگه پاییز میشد بهار
و درختان، جوانه میدادند
چه داستان غریبی
اگر که گلهایی به رنگ سرد
بهرغم طبیعت
در خط استوا
بر شاخههای برف
ظاهر میشدند
با بوی عطر چتر
و ساکنان کتهای ضخیم گرم
مرد
زن
در مزهمزهی حس برهنگی
بر زمین یخزده عشق میورزیدند
و من به خود میگویم
نفس بکش
اگرچه هوا آلوده است
فصول بیارادهاند
ماه هر شب گرسنه میخوابد
و لطافت، طلوع خورشید را
با خود برده است
به سیارهای دیگر
نفس بکش
مانند عشق بر زمین یخزده
مانند برگ زرد
(کامبیز لاجوردی)








دیدگاهتان را بنویسید