رویایِ باغ
که قرن به قرن
تنها و تنها
رویای باغ مانده است و ما
ما و برگ های بی درخت
درخت های بی برگ
و بادهای موسمی
که سازِ مخالف می زند
ما مانده ایم و درخت هایی که دار شدند
لب هایی که بی آواز
آوازهای بی دهان
فصل های پژمرده را ببین!
مرا ببین
که قلب من چقدر زمستان است
و یخ
اندوهِ برگ ها
و باران های بی آغوش
باران های مان را کجا گذاشتیم
آغوش های مان را
که این همه زرد
که این همه پاییز
از مشروطه یِ غمگین
تا سفره هایِ بی نان
تا هنوز
الهام صادقی








دیدگاهتان را بنویسید