یک کهنه زخمی که در این میراث ما جا مانده است
تاریخ اجدادی در این الماس تنها مانده است
مغرور چون مُنگشت روزی مردمان این دیار
اشکفت با صد درد سینه بیتمنا مانده است
از خشتخشت این سرا اندوه میبارد ببین
در هر ستونش فخر دوران همچو دیبا مانده است
از کوچ و هیجار سواران نیست دیگر نغمهای
در زیر طاقش گاگریو و نالهی دا مانده است
بنشسته بر رویش غبار و پیکرش همچون بلوط
بر شانههایش بندسوزن بوی مینامانده است
دائم فرو میریزد این سقف و به جایی بند نیست
ای کاش گوید قوم من غیرت کجا جا مانده است
به خاکِ ایل من قسم باید که گریه کرد و دید
چون مادرش ایران چگونه بیهویدا مانده است








پاسخی بگذارید