بعد از گلهی موتورها یک وانت وارد شد. پر از مردهایی که مثل ماهیهای ساردین توی کنسروتنگ هم چیده شده بودند.
اتاقم یک پنجره دارد. شبیه دریچهی شعر فروغ. اما دریچهی اتاق من رو به کوچهی خوشبخت نیست. زمانی باز میشد به باغی از مرکبات. روزی که آمدیم خانه را ببینیم، من عاشق آن قاب سبز شدم و خانه را خواستم.
چند سال بعد یک نمارومی پنج طبقه افتاد میان خانهی ما و باغ مرکبات و دیوار سیمانی، مقابل پنجرهی اتاقم رفت بالا.
اما من خیلی شوریده بودم و چیزهایی برای دلخوشی پیدا میکردم. یکیش تابلوی نورانیای بود که به دیوار مقابل پنجره نصب شده بود. نام ساختمان را نوشته بودند، با حروف انگلیسی و نئونی به رنگ سرخ که شبها نور چراغهاش میافتاد توی اتاقم.
در خیالم همسايهی متلی ارزان قیمت در محلهای بدنام بودم.
بعدها چراغهای نئون یکییکی سوخت و خاموش شد و تنها منظره از قاب پنچرهی اتاقم دیوار سیمانی خاکستری بود. تصویری ثابت، اما صداها تغییر میکرد. گاهی صدای رعدوبرق و باران میآمد. آن وقتها هنوز جنگ نشده بود و صدای رعد را با صدای انفجار اشتباه نمیگرفتم. گاهی صدای نوهی همسایه میآمد. دختربچهی شیرینی بود که انگار آخر هفتهها میآمد پیش مادربزرگش و هی از همه میخواست باهاش بازی کنند. بلندبلند حرف میزد.
بعد انگار آن خانواده از آن جا رفتند و یک زن و مرد دیوانه آمدند که ماهی چند بار مرد میخواست خانهاش را آتش بزند و زن جیغ میکشید که آی مردم داره خفهام میکنه. اولینبار که اینطور شد دستپاچه با اورژانس اجتماعی تماس گرفتم. تلفنچی انگار خواب بود و من بدوقتی مزاحمش شده بودم، بابیحوصلگی پیشنهاد کرد خودم بروم و سری بزنم و زن و مرد را آرام کنم. گفتم آقا امشب ممکن است یک قتل اتفاق بیفتد و شما مسئولید.
یارو نفسی پرصدا بیرون داد و خیلی بعد، بعد از این که پسرهای همسایهمان رفته بودند و در خانهی مورد نظر را کوبیده بودند و زن آمده بیرون، پلیس هم سررسید. زنهم شاکی که این آقایان میخواستند به زور وارد خانه ما بشوند.
زیاد طول نکشید که فهمیدم شیوهی سخن گفتن آن زن و مرد با همدیگر و با همسایهها و با جهان چنین است.
بعد دیگر کسی به صدای جیغ و عربدهشان کاری نداشت و شد صدایی مثل صدای گذر ماشینها و دوچرخه و موتور.
بعد دیگر پنجره بود و دیوار و چیزها به تکرار افتاده بود. تصویر ثابت و صداها هم.
اما گاهی هم میشد صدای عروسی میآمد، از تالار نزدیک خانهمان و گاه هم صدای سرودهای انقلابی و انفجارهای رنگی از میدان شهر که فقط صداش به من میرسید. اینها مال جشنهایی بود که ربطی به من نداشت. جشن پیروزی یا تولد کسی یا گاهی هم صدای سنج و طبل و… اینها چیزهایی بود میان خودشان.
دریچه دیگر فراموش شده بود. سر جای همیشهاش بود، اما دیگر چیزی برجسته نبود. اتفاقات توی قاب پنجره به تکرار افتاده بود. در تاریکی دراز میکشیدم و به پنجره نگاه میکردم. اما نمیدیدمش. مثل هر چیزی که وقتی از بودنش خیالت راحت میشود، از یاد میرود.
تا این که باز شروع شد. پنجره شد قاب اتفاقات. از آن شبی شروع شد که در تاریکی خودم و اتاقم غرق بودم. هوا آن قدری سرد بود که پنجره بسته باشد. زیر پتو خزیده بودم. از سرما نبود از اندوه بود. یعنی سرمایی که زیر پوستم بود از غصه بود. از احساس حقارت. از احساس این که نمیدانستم باید چه کنم. از ترس و همزمان از این فکر که میفهمم دارم چه میکنم. صدای تیراندازی ممتد بود. اصلا قطع نمیشد.
بعد صدای گاز چندین موتور را از کوچهی جلوی خانه شنیدم. دویدم سمت آن یکی پنجره. آن که به سمت کوچهی باز و ردیف خانهها و مغازههاست. نور موتورهای شاسیبلند کوچه را روشن کرده بود. انگار گلهی زنبورهای عظیمالجثه. ترک هر کدام دو نفر نشسته بودند دو تا مرد با صورتهای پوشیده، با دست و پاهای خیلی بلند و بالاتنهای که در جلیقهی ضدگلوله پوشیده شده بود. نفر عقبی تفنگ هم داشت. همه سر لولهی تفنگشان را بالا گرفته بودند و به سرعت ویراژ میدادند و میگذشتند. جز یکی که ایستاد و تفنگش را گرفت سمت مردی. مرد سایهی باریک تیرهای بود که آرام داشت از مقابل روشنی کمسوی خواربارفروشی آقای جعفری عبور میکرد. موتورسوار تفنگ را گرفت سمت مرد. سایه تیره فقط به حرکتش ادامه داد. همانقدر آرام. انگار صاحب سایه نابینا بود.
بعد از گلهی موتورها یک وانت وارد شد. پر از مردهایی که مثل ماهیهای ساردین توی کنسرو تنگ هم چیده شده بودند. همه ایستاده با نقاب و جلیقه و تنهای عظیم و تفنگهای سربالا.
و صدای گلوله قطع نمیشد. در قاب پنجرهی رو به دیوار جنگ خیابانی بود.
بعد صداها خوابید تا صبح و باز سرشب شروع میشد تا چند روز و از آن به بعد دیگر آدم چه بگوید؟ چهطور بگوید؟ وقتی زندگی روزمره آن قدر آغشته به ترسهای عجیب و اتفاقات غریب است، آدم چه طور گزارش واقعیت را بدهد؟ وقتی واقعیت شبیه داستانی اغراقآمیز است.
امشب باز از دریچه صداهای جدید میآمد. کسی، مردی انگار توی بلندگو چیزهایی میگفت. گنگ و در پسزمینه صدای موسیقی میآمد، موسیقی حماسی شاید. ترسیدم. میترسم. مثل حیوانی تحت تعقیب شکارچی مدام در حالت خبردارم. پرههای گوشم سمت صداها متمایل میشود و رد حادثه را توی هوا بو میکشم.
باز شروع شده. در خیابان کسانی پرچم تکان میدهند. پرچم را میچرخانند. چوب بلندش را میگیرند و انگار چیزی سنگین است و در حالی که به سختی تعادلشان را حفظ میکنند پرچم را شبیه هشت انگلیسی توی هوا تکان میدهند. اولش یک جور شور وطنپرستانه وجودم را میگرفت. دوست داشتم بروم کنارشان و به فریاد من هم چيزهايی بگویم. حالا کنار پرچمدارها کسانی هستند با شعارهایی که روی تکههای مقوا نوشته شده. کلمات گرگرفته از خشم. موضوع خشم این است که زنها چی باید بپوشند. باز راه افتادهاند. در قاب پنجره مرد توی بلندگو چیزی میگوید میخندد؟ خطونشان میکشد؟ صداهایی دورتر و نزدیکتر همراهی میکنند همان جملهی گنگ را تکرار میکنند. لابد از فردا باز باید سرم را بپوشانم. غمم میگیرد. میایستم مقابل پنجره. سرم را از قاب میگذرانم. نفسم را حبس میکنم تا صدا را خوب بشنوم. توی بلندگو یکی دارد میگوید: یک، دو، سه…
و صدای موسیقی حماسی نیست. میشود باهاش رقصید. تو بلندگو کسی میگوید: حالا دستها بالا… بالا، بالا، بالا، بالا…. حالا دوباره یک، دو، سه…
در پارکِ کناری اهالی محل دارند ورزش میکنند.








پاسخی بگذارید