پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت، سایتی مستقل برای ادبیات، شعر، داستان، هنر و اندیشه است. مطالب را می‌توانید به فارسی، آلمانی و انگلیسی بخوانید.

,

داستان کوتاه: سرخ- رضا آغاز

سرخ

رضا آغاز

با این‌که حتی از سیب بدم می‌آید، باز هم کنار موز، سیب هم گرفته‌ام. اصلاً شاید درست نیست در چنین جایی که من می‌روم، میوه هم باید با خودم ببرم. یک دکان میوه‌فروشی دیگر؛ نمی‌دانستم این‌قدر میوه‌فروشی سر کوچه‌شان است. مثل تمثیل غار افلاطونی بود، یک‌سو، ولی باز هم غلط؛ میهمانی چهار شب پیش را می‌گویم.

هر شش نفرمان داخل اتاق نشیمن نشسته بودیم. تولد فرهاد بود. فرهاد تلویزیون را که داشت در مورد انواع ازدواج در فرهنگ هند برنامه پخش می‌کرد، خاموش کرد.

فرهاد:
«سرم گیج می‌ره.»

نرگس ـ خانم فرهاد ـ که کنارش نشسته بود، به صورتش نگاه کرد و خندید:

«کنترل ره برعکس گرفتی.»

خانم من:
«برعکس گرفته باشه هم تلویزیون خاموش اس.»

من خندیدم. فرهاد کنترل را کنارش روی دشک گذاشت و گفت:

«وقتی می‌گم سرم گیج می‌ره، منظورم ای نیس که نمی‌فامم. فقط کمی بی‌حوصله استم.»

کاظم به نرگس:
«اگه کمی بی‌حوصله نبود باید یگان فکر می‌کدیم.»

دستم را زیر سرم گذاشته بودم و به ردیف‌های کتاب‌های چیده‌شده روی فرش، در آن‌سوی اتاق نشیمن، نگاه می‌کردم که خیلی دقیق و منظم چیده شده بودند.

من:
«چرا قفسچه نمی‌خرین؟»

خانم کاظم تخمه‌ای را که سمت دهانش برده بود، پس کشید و گفت:

«آفرین، همیشه به نرگس می‌گفتم. حیف اس.»

حرفش که تمام شد، دستش را روی گردن‌بندش کشید و به من نگاه کرد.

نرگس شانه‌هایش را بالا انداخت، سرش را کج کرد و چیزی نگفت. فرهاد، بدون این‌که به کسی نگاه کند، گفت:

«چه فرق می‌کنه، ای همه کتاب دَ درد چه می‌خوره؟ ما که همیشه دَ حال کوچ کدن استیم. باید کلگی ره بفروشیم.»

به خانمش نگاه کرد و لبخندزنان گفت:

«که گوش می‌ته؟»

خانم کاظم روی دشکش صاف نشست و دهانش را خالی کرد:

«کتاب، مثل دوستای آدم استن. نرگس هم حق داره دوستایشه نفروشه.»

بعد به من نگاه کرد و من هم لبخند زدم.

کاظم:
«ما منابع درسی ره نمی‌تانستیم مطالعه کنیم، نرگس جان ده جلد یا شاید هم زیادتر کتاب بیرونی مطالعه می‌کد.»

کاظم از داخل بشقاب تخمه برداشت و با پشت به بالش تکیه داد. فرهاد یک لحظه به کاظم و بعد به خانمش نگاه کرد. به جلو خم شد، داخل لیوانش چای سبز ریخت، یک آبنبات برداشت و از چایش خورد.

فرهاد:
«می‌گن چای همرای شکر بری سردرد خوب اس.»

خانم من:
«سردردی تو از مصرف زیاد سیگار اس. آب زیاد مصرف کو… سیب اگه داری. البته، به دلیل بسته بودن فضا، کمبود اکسیجن هم می‌تانه عاملش باشه.»

فرهاد به خانمم نگاه کرد و به من گفت:

«کاش مه هم طبابت خوانده بودم. فلسفه دیگه چه اس؟»

نرگس به من و کاظم نگاه کرد، دهانش را کج کرد و بدون این‌که به فرهاد نگاه کند، گفت:

«فلسفه قرار نیس به هر چیز پیش‌پاافتاده جواب بته، وقتی هرجا جوابش یافت می‌شه.»

به کاظم نگاه کرد، بعد به خانمش. بدون این‌که جواب بدهد، بلند شد. یک لحظه ایستاد، چشمانش را بست، با دست راستش از پیشانی‌اش گرفت و سمت آشپزخانه رفت. بعد از مدتی، با سه بشقاب که داخل هر کدام دو تا سیب بودند، برگشت.

سیب‌ها را خوردیم. البته، من یک قاش بیشتر نخوردم چون دل‌درد می‌گیرم، حتی اگر یک سیب را به‌صورت کامل بخورم. بقیه هرکدام حداقل یک سیب را کامل خوردند.

میان حرف‌های آن‌ها، من به کاظم نگاه کردم و بعد به نرگس. شروع سمستر دوم بود. با بچه‌ها باغ بابر رفته بودم. کاظم دست نرگس را گرفته بود؛ روی چمن نشسته بودند و حرف می‌زدند. خودم را به ندیدن زدم و با بچه‌ها بلند شدیم، رفتیم گوشه دیگر باغ. البته، فرهاد هم مرا دیده بود؛ بعداً خودش می‌گفت.

رو کردم به فرهاد:

«سیگرت تمام شد؟»

خانم من به سمتم چرخید و گفت:

«سیگرت خیلی کشیدی. بان که امو معده نیمه‌راهت نفس بکشه.»

به خانمم نگاه کردم و بعد به نرگس:

«وقتی خانم آدم داکتر باشه، محال اس زخم معده نگیریم.»

همه خندیدند. خانمم گفت:

«کمتر به قول خودت آب تلخ می‌خوردی.»

خانم کاظم با دستش مرا نشان داد و به کاظم گفت:

«ببین، تنها نیستی. فکر نکو فقط خانم معلم داشتن سخت اس.»

بعد خودش خندید. به چشمانش دقت کردم؛ به سینه‌ام دوخته شده بودند. نگاه کردم و با دستم نصف پوسته تخمه را از روی سینه‌ام تکاندم.

خانم من به خانم کاظم نگاه کرد، سرش را پایین انداخت و با انگشتش به پوسته‌های تخمه داخل قابلمه زد که چند تا روی فرش پرتاب شدند. کاظم به فرهاد که سرش را با یک دستمال بسته بود، نگاه کرد و گفت:

«از نرگس جان تنها ناراحت نباش. زن فیلسوف داشتن یک نعمت اس.»

به من و بعد به خودش با دست اشاره کرد و ادامه داد:

«دَ قیاس با ما.»

خانم کاظم به او نگاه کرد و نفس عمیقی کشید. بعد به من که به سمتش نگاه می‌کردم، لبخند زد. تخمه برداشتم و شروع کردم به تخمه شکستن.

خانم من هم گوشی‌اش را درآورد، آهنگی پخش کرد و گوشی را به گوشش چسباند تا صدای آهسته‌اش را بشنود. فرهاد به نرگس نگاه کرد و بعد به کاظم. دستمال را از سرش باز کرد و باز داخل لیوانش چای سبز ریخت. به لیوانش که روی میز گذاشته بود، خیره شد.

من:
«نزدیک‌های تان دکان باز اس؟»

فرهاد همچنان به لیوانش خیره شده بود.

من:
«فرهاد؟»

فرهاد:
«شاید… ها. حالی خو همی دکان‌های داخل کوچه هم باز اس.»

به ساعتش نگاه کرد:

«تازه یازده شب شده، تا دوازده ـ یک دکان سرکوچه باز می‌باشه.»

خانم من گوشی را از گوشش جدا کرد:

«رضا، بس اس. خیلی کشیدی. دو سات دیگه می‌ریم خانه.»

من:
«تا دو سات دیگه چه کنم؟»

بلند شدم، کیف پولم را از جیب شلوارم بیرون کشیدم. گردن‌بند نقره‌ای‌ام هم بیرون شد. زود در جیبم گذاشتم و به اطرافم نگاه کردم. به خانم خودم نگاه کردم. ابروهایش را به هم نزدیک کرده بود و نگاهم می‌کرد. خانم فرهاد هم دیده بود. از لبخندی که هنگام تخمه شکستن، بدون نگاه کردن به من، بر لب نشانده بود، فهمیدم.

فرهاد:
«صبر کو مه هم همرایت بیایم… تنهایی نرو.»

کاظم بلند شد و به فرهاد گفت:

«تو بشین، سرت هم درد می‌کنه. مه همرای رضا می‌رم.»

هر دو رفتیم بیرون. داخل کوچه باد می‌آمد، ولی باد سرد نه؛ همان بادهایی که همیشه وسط شب‌های تابستان می‌آید.

کاظم:
«خودم هم دلم نیس اما نمی‌تانم… خواستن یا نخواستن؛ مسأله‌ای نیس.»

خندید و من هم لبخند ملایمی بر لب نشاندم که بعد فهمیدم در آن سایه‌روشن کوچه، حتماً کاظم متوجه آن نشده است. به آن طرف کوچه نگاه کردم. هیچ دکانی باز نبود.

من:
«نمی‌فامم، اما زیاد دَ موردش دَ جمع گپ نزن. فرهاد می‌فامه… کلَ چیز خراب می‌شه.»

کاظم:
«ببین، تا او طرف کوچه حتی یک دکان هم باز نیس. بیا برگردیم.»

من:
«حالی که آمدیم، یک بار تا سر کوچه می‌ریم. فرهاد گفت دکان سر کوچه باز اس.»

قدم‌هایم را تندتر برداشتم و کاظم هم پا به پایم آمد. سر کوچه هیچ دکانی باز نبود. هر دو برگشتیم.

من:
«واقعاً از هر کدام مان جوان‌تر مانده.»

کاظم به من نگاه کرد و پرسید:

«چرا ایقه تیز می‌ری؟ سَم بدو.»

گام‌هایم را آهسته‌تر کردم و خندیدم.

من:
«چرا هنوز هستین؟»

ایستاد و به صورتم نگاه کرد؛ مثل این‌که گفته باشم یک دکان دیگر در کوچه بغلی است که ۲۴ ساعته باز است.

«مه… چه؟ که گفته؟»

«دَ دل، یعنی هنوز دَ دل همرایش رابطه داری دیگه. کسی نباید بگویه… خودم فامیدم.»

«آدم استیم دیگه، آدم. یک سال باهم بودیم، یک سال هم زیادتر. نمی‌شه که یک‌دفه مثل دو تا گوسفند که تا اصطبل شان ره جدا کدن، نسبت دَ یک‌دیگه بی‌تفاوت شویم.»

به گوسفندها فکر کردم که چه‌طور داخل اصطبل جدید با گوسفندان جدید خو می‌کنند و سر جای خواب باهم زود به توافق می‌رسند. سرم را تکان دادم:

«ها، شاید ای قسمت ره راست بگویی.»

به آسمان نگاه می‌کردم. هیچ نشانی از آن گرد و خاک سر صبح نبود. چند لحظه در سکوت راه رفتیم.

«یک رفیقم، همراه زنِ… یک رفیقِ رفیقم همرای زن رفیقش رابطه داشته… رفیقش خبر نداشته. روزایی که خانه نبوده، زنش زنگ می‌زده و دروازه ره باز می‌مانده، باز همرای او، دَ نبود شوهرش، همرای همو رفیقش…»

ایستاد و نگاهم کرد. در آن تاریکی نصفه‌ونیمه کوچه، فقط سایه دماغش را روی صورتش دیدم.

«پس مه همو رفیق رفیقت استم دیگه؟»

«چه؟ نی، دیوانه شدی؟ می‌گم اینی رقم یک قضیه بوده و می‌خواستم از تو پرسان کنم که به نظر تو درست اس یا نی… سوءتفاهم نشه.»

«منظورت ره فامیدم، مگم راس گفتی. هیچ ترس یا هیچ هم ندارم؛ خودش پیشاپیش اقدام کده، وقتی ما فقط قهر بودیم.»

وسط کوچه روبه‌روی من ایستاده بود، انگار من فرهاد باشم.

گفتم:

«فقط تو… یعنی او هم دوست داره یا… ایلا کو امی بحثا ره.»

دست چپش را جلوی نور لامپی که سر دروازه یکی از خانه‌های داخل کوچه نصب شده بود، بالا گرفت و گفت:

«اینی دست‌بند ره چند مدت پیش بریم خریده… نقره اس. دیگه خودت فکر کو.»

به دست‌بندش نگاه کردم.

«همی ره هم نباید دَ وقتایی که فرهاد هم اس… یعنی بری تو خریده؛ وقتایی که دو تایی شدین، دَ دستت کو؛ نی همیشه.»

خندید و سرش را تکان داد.

«مگم فرهاد حقش نیس، حتی اگه تو حق داشته باشی.»

«یک‌طرفه…»

«یک‌طرفه نی. وقتی عروسی، او از گذشته شما دو تا خبر نداشت. همی‌یالی هم شاید نداره.»

«چه‌طو نداشت؟»

«نداشت دیگه، وقتی که او انتقالی از دانشگاه…»

«کاتب، خو؟»

«وقتی آمد شما دو تا کات کده بودین دیگه. کلگی خو از رابطه شما خبردار نبودن که برش می‌گفتن، نرگس هم نگفته.»

پیش آپارتمان رسیده بودیم. پیش دروازه، پشتش را به دروازه کرد و رو به من چرخید.

«شناخت پیش از ازدواج میایه یا بعد از او؟ همی ره خودت بگو؟»

دستم را از کنارش روی دستگیره دروازه بردم و دروازه را باز کردم. هیچ‌کدام مان حرفی نزدیم و داخل آپارتمان شدیم. به کاظم گفتم نیازی نیست دروازه را از پشت ببندد، چون چند دقیقه دیگر خودمان خانه می‌رویم. تنها واحد منزل اول هم که واحد فرهاد و نرگس بود و دزد اگر می‌آمد، اول ما خبردار می‌شدیم.

رفتیم داخل. هر چهار تا در حال گفت‌وگو بودند و فرهاد با خانم من می‌خندیدند. نرگس بلند شد و پرسید:

«باز بود؟»

من گفتم:

«نی… نیاز نیس، حالی می‌ریم خانه… دکاندار سر کوچه ما معمولاً تا یک شب هس.»

هنگام وارد شدن، به دو جفت کفش سرخ‌رنگ پشت دروازه دقت کردم. به مانتوی نرگس نگاه کردم که سرخ‌رنگ بود و خیلی روشن می‌نمود. همیشه ـ از دوران دانشگاه ـ دوست داشت تمام لباس‌هایش ست باشد، خصوصاً به لحاظ رنگ؛ مثلاً کیف و مانتو و روسری. اما دو جفت کفش سرخ‌رنگ پشت دروازه، گیجم کرده بود.

از سرک عمومی تا این‌جا خیلی راه بوده؛ کل تنم عرق کرده است. البته، این پلاستیک پر از میوه و این گرما هم راه را دورتر کرده بود. این هوای گرم داخل کوچه بیشتر به ساعت یک عصر یک روز تابستانی می‌خورد تا ساعت نُه صبحش.

دروازه آپارتمان را پشت سرم می‌بندم. گوشی‌ام را نگاه می‌کنم: فقط سه دقیقه؛ دقیق رسیدم. روبه‌روی دروازه واحدشان می‌ایستم و پیراهنم را از زیر شلوارم می‌کشم و پکه می‌کنم. کفش‌هایم را کنار یک جفت کفش سرخ زنانه درمی‌آورم. دستگیره دروازه خانه را می‌چرخانم: باز است. دست‌بند نقره‌ای ظریفم که در کوچه در دست چپم انداختم و روی دستگیره دیده می‌شود، یادم می‌اندازد که باید گردن‌بند را هم بیندازم. از جیبم درمی‌آورم، به گردنم می‌آویزم و داخل می‌روم.

پایان، تابستان ۱۴۰۵


دیدگاه شما

نشانی ایمیل شما در سایت منتشر نمی‌شود. لطفاً هر دیدگاه را حداکثر در ۹۰۰ واژه بنویسید. در صورت نیاز، فقط یک دیدگاه دیگر برای ادامهٔ متن ارسال کنید.

پاسخی بگذارید

بیشتر از پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب