با یاد دختران و پسران مقتول ما، در سالگرد قتل مهسا امینی و خیزش بزرگ «زن، زندگی، آزادی»
نیکا، نیکا!
مهسای ما را ندیدی؟
ـ نه!
من چهرهام له شده
چشمم جایی را نمیبیند
اما میدانم اینجاست
همین دور وُ برها
ـ تو چطور، مهساجان!
نیکای ما را دیدهای؟
او پنج بهار از تو جوانتر بود.
ـ نیکای زیبا را دیدم
آوازخوانان وُ رقصان
با صورتی مچاله
جمجمهای شکسته
و بدنی کبود
اما، تنها نبود نیکا
بسیارانی همآواز بودند
در جشنِ شالسوزان
حدیث، حنانه، غزاله، سارینا
و بسیارانی دیگر…
من مدام
در آنان تکرار میشدم.
ـ حدیث گفت:
شیدا وُ بیقرار،
به گِرد آتشی که برافروخته بودیم
رقصان ـ رقصان میسرودیم:
زن، زندگی، آزادی
ـ حنانه گفت:
ما تنها نبودیم
همسرایانِ ما
در جشن روسریسوزان،
پسران هم بودند
رعنا وُ عاشق
بیشمار وَ همآواز
و سارینا در بیقراریاش
گفت:
ـ بر سکوی زباله ایستاده بودم
گیسوافشان
و روسریچرخان،
میرقصیدم.
بهناگاه
سربازانِ امام زمان
پاسداران و گورکنان وَ مداحان
چون کابوس
ظاهر شدند!
حیدر حیدرگویان،
با تفنگ وُ باتون وُ کمند وُ دستبند
و اللهاکبر…
نیکا گفت:
ـ اول
گیسوان ما را آتش زدند
بعد قلب ما را.
غزاله گفت:
ـ و بعد،
در هایهایِ داغدارانِ بیشمار،
جمجمههایمان را شکستند.
حدیث گفت:
ـ ما که نمردهایم، ژینا!
نشنیدی نامِ تو رمز میشود؟
نیکا گفت:
ـ ما بازمیگردیم، ژیناجان
در سرودها وُ پرچمهای پیروز.
سارینا گفت:
ـ و با گامهای بیشمارِ مردمانِ در راه.
حنانه گفت:
ـ میرقصیم
در میدانهای آزادشده.
نیکا با هیجان فریاد زد:
هورا…
و من در میدان آزادی
میان هزاران هزار مردمِ رقصان
آواز خواهم خواند.
غزاله، غرقه در اشکِ شوق:
ـ هورا…
سارینا:
ـ هورا…
سدیسِ بلوچ،
با چهارده بهار،
چون غنچهای
شکوفان شد:
ـ هورا… هورا…
در سحرگاهی شَنگرف وُ رنگینکمانی،
آسمان غمزده سرشار شد
از هورای کشتگانِ جوان
و جاده،
آرام
آرام
در نوری شِگِرف
روشن شد.
پاریس، ۷/۱۰/۲۰۲۲
از دفتر: «سرودههای خیابانی»، نشر مهری








پاسخی بگذارید