گلولهای در روان
گلوله
تنها از یک تن نگذشت؛
از گهوارهی خواب،
از نانِ گرمِ خانه،
از آینهی صبح گذشت.
زنی مانده است
با دستی پر از بادِ سوخته
و چشمی
که ماه را کبود میبیند.
نامِ کشته
پرندهایست بیجنازه
بر شانهی شهر؛
هر شب
از دهانِ دیوارها
دوباره پرواز میکند.
ما دور ایستادهایم،
اما دوری
پناه نیست؛
خون
گاهی بیصدا
از رگهای دیگری
به خوابِ ما میریزد.
سوگ
پارچهایست از بارانِ زخمی،
بر سرِ خانهها،
بر سرِ مادران،
بر سرِ کودکانی
که مرگ را
زودتر از الفبا آموختند.
و گلوله
هنوز تمام نشده است؛
در روان میچرخد،
در گلو میخزد،
در نهانخانهی ذهن
لانه میکند.
آنان تن را گرفتند،
اما نام
از خاک بلندتر شد؛
چراغیست
که در باد
خاموش نمیشود.









دیدگاهتان را بنویسید