پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت، سایتی مستقل برای ادبیات، شعر، داستان، هنر و اندیشه است. مطالب را می‌توانید به فارسی، آلمانی و انگلیسی بخوانید.

, ,

گلوله ای در روان- رضا باقری

گلوله‌ای در روان

گلوله

تنها از یک تن نگذشت؛

از گهواره‌ی خواب،

از نانِ گرمِ خانه،

از آینه‌ی صبح گذشت.

زنی مانده است

با دستی پر از بادِ سوخته

و چشمی

که ماه را کبود می‌بیند.

نامِ کشته

پرنده‌ای‌ست بی‌جنازه

بر شانه‌ی شهر؛

هر شب

از دهانِ دیوارها

دوباره پرواز می‌کند.

ما دور ایستاده‌ایم،

اما دوری

پناه نیست؛

خون

گاهی بی‌صدا

از رگ‌های دیگری

به خوابِ ما می‌ریزد.

سوگ

پارچه‌ای‌ست از بارانِ زخمی،

بر سرِ خانه‌ها،

بر سرِ مادران،

بر سرِ کودکانی

که مرگ را

زودتر از الفبا آموختند.

و گلوله

هنوز تمام نشده است؛

در روان می‌چرخد،

در گلو می‌خزد،

در نهان‌خانه‌ی ذهن

لانه می‌کند.

آنان تن را گرفتند،

اما نام

از خاک بلندتر شد؛

چراغی‎ست

که در باد

خاموش نمی‌شود.


دیدگاه شما

نشانی ایمیل شما در سایت منتشر نمی‌شود. لطفاً هر دیدگاه را حداکثر در ۹۰۰ واژه بنویسید. در صورت نیاز، فقط یک دیدگاه دیگر برای ادامهٔ متن ارسال کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

Social Media Auto Publish Powered By : XYZScripts.com

بیشتر از پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب