براى اين روزها كه به خانه نمى رسد
يا
شبها خوابش را مى بينم.
در خانه مانده ام
انعكاس صداى بمب
مدام مى پيچد
چنان كه گربه ى خانگى حتا
دل پيچه گرفته است
و قنارى
از وحشت جنگ
ول كنِ لالمانى اش نيست.
كتاب
از فرط نخواندن
فرتوت شده
و كلمات
سر گيجه گرفته اند.
به كسى برنمى خورد
كه باشم يا نباشم
هر دو طرف ميخواهند كه بيشتر بميرم
يكى مرگم را بيرق مى كند
در بوق و كرنا مى دمد
و تا مى تواند از كشته ام پشته مى سازد
و ديگرى
مرگم را
خسارت جنگى مى داند
و بر جنازه ام مى رقصد.
هرچه بيشتر بميرم
آنها زودتر به هدفشان مى رسند.
گوشت دم توپم
قربانى اى كه با عدد
شمرده مى شود
و انتقام سختِ پس از جنگ
وحشت شبانگاهى ام شده.
بهار زيبا
ميان چرخهاى دنده ام مى چرخد
ميان دلشوره هاى غريب يائسگى ام
ميان كشتارهاى فجيع مردانه
و تا پاسى از شب
كه بمبها بيفتند
شب را چهارچنگى مى چسبم
تا از جيغهاى همسايه نيفتم.
گلوله هاى سربى
براى اصابت به تنم
جشن گرفته اند
از آسمان بريزد
يا از زمين خودى
هردو، عمل مى كند.
مرگش يكى و زخمش متفاوت است
از سكوت جهانى
كه جهان را بى مقدار مى كند
حيرانم!
در رقص آدمها
بر جنازه ى آسمان
بارها
بيشتر مرده ام.
صبح كه بيايد
راه گم كرده اى هستم
حيران جاده هايى
كه به مقصد نمى رسند.
صبح كه بيايد!؟
شبها
خوابش را مى بينم.
پريسا سعيدزاده








دیدگاهتان را بنویسید