نامش را صدا زدند
نامش را صدا زدند
و ما همه نامهای او را داشتیم:
من ستاره هستم
ما ستارهایم
و رودی از ستاره و اشک
در تالار آهن میگذشت.
لحظهی ریشخند جهان
بلبلان در میان تفنگها
آواز میخواندند.
شب منور شد
و زندان با سگها و لالههایش لرزید
از سینهی مشبک دیوارها
گله پرندگان اسیر
به آسمان پر ستاره
گریختند.








دیدگاهتان را بنویسید