غزل
به جایِ خنده، بر آیینهها عبس پیداست
هنوز عطرِ تو از زخمِ این نفس پیداست
کسی به کوچه نیامد پس از تو، اما باز
صدای رفتنِ تو در سکوتِ کس پیداست
نگاهِ خستهی آیینه بیصدا ماندهست
که در شکستِ خودش تلخیِ قفس پیداست
کجاست آنکه به فریادِ من رسد؟ ای عشق!
در این خرابه نه یاری، نه دادرس پیداست
چه زود باغِ مرا قسمتِ خزان کردند
کنارِ پنجره، انبوهِ خار و خس پیداست
چه سود، پنجره را رو به صبح بگشایم؟
که گردِ یأس بر این باغ، چون مگس پیداست
من از نبودنِ تو خستهام، ولی هر شب
هجومِ خاطره در جانِ بیهوس پیداست
و هرچه هست، به پایانِ این غزل سوگند
هنوز ردِّ تو در نبضِ هر نفس پیداست
عارف بسام








دیدگاهتان را بنویسید