انگار نمی شنوید
گوش هایتان را سه جداره کرده اید
هی که زمان می گذرد
آدم هایی از چشم می افتند
میوه هایی گندیده به پای درخت
کود می شوند وهرباره می رویند
نه به ترانه ای
نه به مذاق پرنده ای
چه فرق می کنند
جانوران تربیت شده
زرد باشند سیا یا سفید
مهم این است
که گلوی هراعتراضی را بسته به بارگاه بیاورند
هرکودکی تولد نامبارک گوری است
پیشاپیش گشوده بر بی دشتی وبی آفتابی
این بادهای بد شگون
مثل سگ سوزن خورده در درونم می پیچند
دلم حامله ی کلام های سقط شده است
قرار بود دنیا مزرعه ی تمامی آدمیان باشد
چه کسی بعد ازمن
جلد چندم جنایت را می نویسد
ربنا گم شد
تکایا بوی کوپن سوخته گرفته اند
آتش در شراب می اندازم
تا خباثت تان جان آدمی را
آلوده نسازد
حیات. فرخ








دیدگاهتان را بنویسید