من غمم یا غم من است اینگونه جولان می دهد
شاعری بی شعر را طغیان مژگان می دهد
بگذر از این برگ پاییزی که می گیرد تو را
آهِ من آخر به هر بن بست امکان می دهد
سبز میگردد سر راهم پر از لبخند زخم
بر تنم شلاق و هر روزم شبستان می دهد
عقل گم گشته درون این هیاهو،باز هم
نیمه شب وقت سحر دردِ فراوان می دهد
نیست در دستان من جز واژه های تب گزیر
غم به این شوریدگی هم رنگ هذیان می دهد
شانه هایش را برای هر خیابان داده است
سر بریده می برد پیغام زندان می دهد
سال ها آفت شده بر خوشه ها این پیر داس
هر صدای داد را در لحظه پایان می دهد
گر چه در دامان هر یک لاله ها روییده است
باورم کن این غم آخر سخت تاوان می دهد
صبح نزدیک است و شانه میزند گیسو بُران
بوی بیداری هوایی چون بهاران می دهد
هستی عالی محمدی








دیدگاهتان را بنویسید