
نقاشی از پیتر بروگلِ پدر می باشد که کوری را عصاکش کور دگر نشان می دهد.۱۵۶۸ میلادی
وقتی هیچکس راه را نمیشناسد، اما همه با اطمینان دیگری را دنبال میکنند.
حافظ میگوید:
“نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسئلهآموز صد مدرس شد”
در شعر حافظ، سخن از محبوبی است که بینیاز از مکتب، با غمزهای به صد استاد درس میدهد؛ اما در روزگار ما گویی این بیت معنایی وارونه و تلخ یافته است: کسانی که نه تاریخ خواندهاند، نه با مفاهیم ابتدایی سیاست آشنایی دارند و نه زحمت بررسی یک منبع معتبر را به خود دادهاند، ناگهان در شبکههای اجتماعی «مسئلهآموز صد مدرس» میشوند.
مشکل فقط بیسوادی سیاسی نیست. هیچکس از آغاز دانا به دنیا نمیآید و ندانستن نیز عیب نیست. فاجعه از جایی آغاز میشود که نادانی با اعتمادبهنفس، تعصب و ادعای دانایی همراه میشود. چنین فردی نه پرسش میکند، نه میخواند و نه در دانستههای خود تردید میکند؛ اما با قاطعیتی شگفتانگیز برای جامعه نسخه میپیچد و به دیگران درس آزادی، دموکراسی، میهندوستی و مبارزه میدهد.
او تحلیل نمیکند؛ تکرار میکند.
استدلال نمیآورد؛ شعار میدهد.
منبع نمیخواند؛ کلیپ میبیند.
گفتوگو نمیکند؛ برچسب میزند.
جهان سیاسی او از چند جمله آماده ساخته شده است؛ جملههایی که از این کانال و آن سخنران گرفته و بیآنکه معنایشان را بفهمد، بازگو میکند. اگر از او دلیل بخواهی، عصبانی میشود؛ اگر سند بخواهی، تو را متهم میکند؛ و اگر تناقض سخنانش را نشان دهی، بهجای بازاندیشی، صدایش را بلندتر میکند.
“بیشعوری سیاسی” الزاماً به معنای نداشتن مدرک دانشگاهی نیست. چهبسا کسانی مدارک فراوان دارند، اما از ابتداییترین فضیلت سیاسی، یعنی شنیدن، پرسیدن و پذیرفتن احتمال خطا، بیبهرهاند. شعور سیاسی پیش از آنکه انبار اطلاعات باشد، نوعی مسئولیت اخلاقی است: اینکه پیش از داوری بخوانیم، پیش از انتشار خبری آن را بررسی کنیم و پیش از دعوت مردم به پرداخت هزینه، پیامد سخنان خود را بسنجیم.
خطرناکترین پیروان سیاسی کسانی نیستند که آشکارا میگویند «نمیدانم»؛ خطرناکتر آناناند که نمیدانند، اما تصور میکنند حقیقت نهایی را در اختیار دارند. آنان معمولاً سیاست را به میدان هواداری از یک چهره تبدیل میکنند. رهبر محبوبشان همیشه درست میگوید و هرکس پرسشی مطرح کند، خائن، مزدور یا دشمن خوانده میشود. اینجا دیگر سیاست وجود ندارد؛ آنچه باقی میماند نوعی پرستش سیاسی است.
جامعهای که در آن مطالعه جای خود را به دنبالروی، استدلال جای خود را به توهین و پرسشگری جای خود را به تعصب بدهد، بارها فریب خواهد خورد؛ تنها نام رهبران و رنگ پرچمها تغییر میکند. استبداد نیز همیشه با چکمه وارد نمیشود؛ گاهی بر شانه مردمی میآید که از اندیشیدن خستهاند و ترجیح میدهند دیگری بهجای آنان فکر کند.
راه رهایی از این چرخه، بیش از هر چیز، بازگشت به فروتنی فکری است. باید شهامت گفتن «نمیدانم» را پیدا کنیم، پیش از سخن گفتن بخوانیم و هیچ فرد و جریانی را فراتر از پرسش و نقد ندانیم. سیاست عرصه سینهچاکی برای این و آن نیست؛ عرصه سنجیدن منافع مردم، شناخت واقعیتها و پذیرفتن مسئولیت پیامد تصمیمهاست.
نادانی بهخودیخود شرمآور نیست؛ میتوان آموخت. آنچه ویرانگر است، نادانیِ مغروری است که خود را دانایی میپندارد و برای دیگران نیز تکلیف تعیین میکند. مشکل دقیقاً از همینجا آغاز میشود: آنکس که هنوز الفبای سیاست را نیاموخته، ناگهان خود را آموزگار تاریخ، آزادی و آینده یک ملت میداند.
استکهلم
۲ سپتامبر ۲۰۲۶








پاسخی بگذارید