سارا حسینی، دانش آموختۀ دکتری زبان و ادبیات فارسی است و در سالهای گذشته به طور مستمر در حوزۀ شعر و داستان فارسی به تحقیق و پژوهش پرداخته است. حاصل این مطالعات و فعالیتهای پژوهشی، انتشار دهها مقالۀ علمی-پژوهشی و تألیف دو کتاب به نامهای «یادداشتهایی دربارۀ ادبیات زنان» و «در شاخ تلاجن: تحلیل بوطیقای تصویر در شعر نیما یوشیج» بوده است.
نامه: والایش ادبی غیاب
نوشته: سارا حسینی
نامه از کهنترین شکلهای ارتباطی انسان است، اما برخلاف گفتوگوی رودررو، در فاصله شکل میگیرد. کسی مینویسد زیرا دیگری در کنار او نیست و همین غیاب، میل به سخن گفتن و برقراری ارتباط را به وجود میآورد. از این منظر، نامه صرفاً وسیلهای برای انتقال اطلاعات نیست، بلکه صورتبندی زبانیِ فاصله، انتظار، دلتنگی و میل به حضور دیگری است. در نامه، مخاطب غایب بهواسطۀ زبان دوباره حاضر میشود؛ حضوری که البته هیچگاه با حضور واقعی یکسان نیست. نامۀ عاشقانه، بهویژه، در چنین موقعیتی اهمیت بیشتری پیدا میکند، زیرا «تو»ی نامه همزمان حاضر و غایب است؛ نویسنده با او سخن میگوید، اما او در لحظۀ نوشتن حضور ندارد.
این مقاله با تکیه بر مفهوم غیاب و با بهرهگیری از مفهوم روانکاوانۀ «والایش» میکوشد نشان دهد که نامه چگونه فقدان و میل را به زبان و فرم ادبی تبدیل میکند. در این فرایند، تجربهای شخصی و گاه دردناک، از طریق نوشتن به اثری تبدیل میشود که میتواند از محدودۀ رابطۀ خصوصی فراتر رود و برای خوانندهای دیگر معنای ادبی، تاریخی و فرهنگی پیدا کند. نامههای عاشقانۀ فروغ فرخزاد، احمد شاملو، نادر ابراهیمی، آلبر کامو، پابلو نرودا، ویرجینیا وولف، مارتین هایدگر و دیگر نویسندگان، نمونههایی از این تبدیل غیاب و از معبر زبان به شکل کلماتاند.
نامه از همان لحظهای که نوشته میشود، با یک غیاب آغاز میشود. اگر مخاطب در کنار نویسنده حضور داشت، نامه ضرورتی نداشت. گفتوگو جای نامه را میگرفت و فاصلهای که میان «من» و «تو» وجود داشت، از میان برداشته میشد. بنابراین میتوان گفت نامه محصول فاصله است؛ فاصلهای که گاه جغرافیایی است، گاه عاطفی. نویسنده در برابر غیاب دیگری، دست به نوشتن میزند و تلاش میکند فاصله را با کلمات پر کند. از این منظر، نامه چیزی بیش از یک پیام است. نامه شکل خاصی از خطاب است؛ خطاب به کسی که در لحظۀ نوشتن حضور ندارد. همین وضعیت دوگانه، نامه را به متنی ادبی نزدیک میکند. نویسنده در نامه نه فقط اطلاعات، بلکه احساس، خاطره، میل، اضطراب، خشم، انتظار و تصویر خود از دیگری را نیز به زبان میآورد. در این معنا، نامه را میتوان «ادبیاتِ فاصله» نامید؛ هرچه فاصله بیشتر باشد، امکان شکلگیری نامه نیز بیشتر میشود. نامۀ عاشقانه نمونه روشن این وضعیت است. عاشق برای دیگری مینویسد، زیرا دیگری در کنار او نیست؛ اما در عین حال، نوشتن تلاش میکند این غیاب را به نوعی حضور زبانی تبدیل کند.
در گفتوگوی روزمره، مخاطب در برابر گوینده حضور دارد و سخن او را میشنود. در نامه اما مخاطب غایب است. نویسنده باید سخن خود را در غیاب کسی شکل دهد که نمیتواند در همان لحظه پاسخ دهد. از همین رو، نامه همواره نوعی گفتوگوی ناتمام است.
نویسنده نامه را مینویسد، اما پاسخ آن را ممکن است در آینده دریافت کند. میان نوشتن و خواندن فاصلهای زمانی ایجاد میشود. این فاصله، ویژگی اساسی نامه است. «من» نامه را در اکنون خود مینویسد، اما «تو»ی نامه ممکن است آن را ساعتها، روزها یا ماهها بعد بخواند. در نتیجه، نامه در زمانی میان اکنون و آینده قرار دارد. نویسنده در اکنون سخن میگوید و مخاطب در آینده پاسخ میدهد. نامه از همین جهت همواره با انتظار همراه است؛ این انتظار در نامههای عاشقانه به اوج خود میرسد. نامۀ عاشقانه نه تنها برای بیان عشق، بلکه برای تحمل غیاب معشوق نوشته میشود. نویسنده با نوشتن، نبودن دیگری را تحملپذیر میکند. زبان، جای خالی او را بهطور کامل پر نمیکند، اما امکان سخن گفتن با او را فراهم میسازد.
یکی از تناقضهای بنیادی نامه این است که مخاطب در متن حاضر میشود، اما این حضور زبانی هرگز جای حضور واقعی را نمیگیرد. نویسنده نام مخاطب را مینویسد، او را مورد خطاب قرار میدهد، از او سخن میگوید و خاطرههای مشترک را بازسازی میکند؛ اما تمام این تلاشها در نهایت بر غیاب او تأکید میکنند. به همین دلیل، «تو»ی نامه موجودی دوگانه است: هم مخاطب واقعی است و هم شخصیتی که به وسیلۀ زبان و در زبان بازسازی میشود. نویسنده فقط با انسانی واقعی سخن نمیگوید؛ بلکه با تصویری که از او در ذهن خود ساخته نیز گفتوگو میکند. این مسئله در نامههای عاشقانه اهمیت ویژهای دارد. عشق در نامه فقط خطاب به معشوق واقعی نیست؛ بلکه خطاب به تصویر ذهنی و عاطفیِ او نیز هست. نامه در واقع فضای بازسازی دیگری است. در نامههای عاشقانۀ پابلو نرودا به آلبرتینا رزا، یا در نامههای آلبر کامو به ماریا کاسارس، رابطۀ میان حضور و غیاب تنها مسئلهای عاطفی نیست؛ بلکه بخشی از ساختار خود نامه را تشکیل میدهد. نامه به نویسنده اجازه میدهد رابطهای را که در جهان واقعی با فاصله مواجه است، در زبان ادامه دهد. غسان کنفانی در نامهای به غاده السمان مینویسد که: «من تو را به اندازۀ ناکامیام در داشتنت میخواهم». این جمله مصداق همان امر پیشگفته است؛ نویسندۀ نامه، نه تنها از غیاب معشوق، بلکه از فقدان او و نیز از تصویر ذهنی خود مینویسد. این میل و این عاطفۀ پیش رونده به تصویر معشوق در نامههای عاشقانه چنان عمیق و وسیع است که غسان کنفانی در بخشی از یکی از نامههایش به غاده السمان، خود را نه تنها عاشق و شیفتۀ معشوق، بلکه وفادار به ناکامی در این عشق نیز میداند. به عبارت دیگر، عاشق گرچه به دنبال کامروایی در عشق است، اما آنچنان به معشوق مهر میورزد که ناکامی با او و در کنار او برایش راضیکننده است:
«تو دختر جوان زیبا و جذاب و بااستعدادی هستی و خیلی راحت میتوانی اسم مرا در لیست آدمهای مزخرف قرار بدهی و برای صعود به قلۀ آرزوهایت روی آن پا بگذاری و پیش بروی … اما من به همین پایان نافرجام هم راضیام».
سوال اساسی این است که آیا «غیاب» بهتنهایی برای پدید آوردن نامه کافیست؟ پاسخ این است که «غیاب» دلیلی لازم، اما ناکافی برای خلق نامهها به ویژه نامههای عاشقانه است؛ علاوه بر «غیاب» آنچه نامه را به وجود میآورد، «میل» به عبور از غیاب است. نویسنده میخواهد دیگری را مورد مخاطب قرار دهد، میخواهد دیده و شنیده شود و میخواهد فاصلهای را که میان خود و دیگری میبیند، از میان بردارد. به عبارت دیگر ابتدا «غیاب» و پس از آن «میل به حضور دیگری» و نیز «میل به عبور از غیاب» دلایل پدیدآورندۀ نامهها هستند؛ از این منظر، نامه با «میل» پیوندی بنیادی دارد. نامه پاسخی است به نبودن دیگری. نویسنده چیزی را میخواهد که در اختیارش نیست: حضور، پاسخ، توجه، عشق یا حتی امکان یک گفتوگو. همین نکته سبب میشود نامه را بتوان در پیوند با مفهوم «والایش» بررسی کرد. در نظریۀ فروید، والایش یکی از مسیرهایی است که انرژی غریزی میتواند از طریق آن به فعالیتهای فرهنگی و خلاقانه تبدیل شود. در اینجا منظور از والایش آن نیست که نامه را صرفاً نتیجه یک سازوکار روانی بدانیم؛ بلکه میتوان گفت تجربۀ میل و فقدان، در فرایند نوشتن به زبان، تصویر و فرم تبدیل میشود. نویسنده نمیتواند غیاب دیگری را از میان بردارد، اما میتواند دربارۀ آن بنویسد؛ نمیتواند معشوق را در لحظۀ نوشتن حاضر کند، اما میتواند نام او را بر صفحه بیاورد. نمیتواند فقدان را حذف کند، اما میتواند آن را به کلمه تبدیل کند. در همین تبدیل است که غیاب به مادۀ ادبی بدل میشود. مارتین هایدگر در نامهای به هانا آرنت مینویسد: «باید امشب بیایم و با قلبت سخن بگویم. همه چیز میان ما باید ساده، روشن و خالص باشد. فقط در این صورت است که مجازیم و ارزش دارد که همدیگر را ببینیم. تو شاگرد من هستی و من معلمت، اما این فقط فرصتی بوده است برای آنچه میان ما رخ داده است. هرگز نمیتوانم بگویم تو مال منی، اما از این به بعد تو به زندگی من تعلق داری و زندگی من با تو است که پیش خواهد رفت …». در این نامه، هایدگر گویی بر آن بوده است که در غیاب معشوق، با او پیمانی عمیق و ادامهدار ببندد؛ هایدگر در نامهاش از غیاب به حضور میرسد، او دیدار را فقط در زمانی میسر میداند که همه چیز میان او و معشوق، ساده و روشن و خالص باشد.
نامه در ابتدا متنی خصوصی است. مخاطب آن شخصی یگانه است و نویسنده معمولاً تصور نمیکند که نوشتهاش روزی توسط دیگران خوانده شود، اما تاریخ ادبیات بارها نشان داده است که نامههای خصوصی نویسندگان میتوانند پس از مرگ یا با گذر زمان، به متونی ادبی و تاریخی تبدیل شوند که نه تنها احوال شخصی و پیوند عاطفی میان دو تن را به نمایش بگذارند، بلکه تصویری ضمنی از احوال اجتماعی و سیاسی زمانۀ خود نیز ارائه دهند و به سندی مهم برای شناخت زندگی نگارندگان نامهها و نیز روزگار آنها بدل شوند. از زمان خلق نامهها به شکل خصوصی تا گذر زمان و انتشار عمومی آنها، اتفاق مهمی رخ میدهد و آن، تغییر مخاطب نامه است؛ نامهای که زمانی برای یک نفر نوشته شده بود، اکنون در برابر چشم خوانندگان بسیاری قرار میگیرد و «تو»ی خصوصی نامه جای خود را به «ما»ی عمومی خوانندگان میدهد.
نامههای فروغ فرخزاد به پرویز شاپور و ابراهیم گلستان، نامههای احمد شاملو به آیدا، نامههای نادر ابراهیمی به همسرش و نامههای غلامحسین ساعدی به طاهره کوزهگرانی و … تنها اسناد عاطفی نیستند، این نامهها در کنار ارزش شخصی، امکان شناخت جهان ذهنی و زبانی نویسندگان خود را نیز فراهم میکنند. بنابراین، خصوصی بودن نامه مانع ادبی شدن آن نیست؛ گاه دقیقاً همین خصوصی بودن منشأ قدرت ادبی آن نیز هست.
علاوه بر اینها، نامه فقط دربارۀ مخاطب نیست؛ بلکه نویسنده در هنگام نوشتن، خود را نیز مینویسد. هر بار که نویسنده، دیگری را مورد خطاب قرار میدهد، بخشی از خویشتن را نیز آشکار میسازد. در نامه، نویسنده میتواند چیزی را بگوید که در گفتوگوی حضوری امکان گفتنش را نداشته است. فاصله، آزادی بیشتری برای سخن گفتن ایجاد میکند. نویسنده میتواند مکث کند، جمله را تغییر دهد، واژهای را حذف کند و بارها به احساس خود رجوع و جملاتش را اصلاح کند و از نو بنویسد. از همینرو، نامه نوعی خودنگاری نیز هست. نویسنده در توصیف دیگری، خود را آشکار میکند؛ در دلتنگی برای دیگری، میزان دلبستگی خود را نشان میدهد؛ در خشم از دیگری، ترسها و آسیبهای خود را برملا میکند. نامههای ویرجینیا وولف به ویتا ساکویلوست نمونهای مهم از این وضعیتاند. رابطه با مخاطب در این نامهها فقط موضوعی بیرونی نیست؛ در این نوشتهها، نامه به فضایی برای آشکار شدن ذهن، میل و زبان نویسنده تبدیل میشود. در نامههای جان کیتس به فانی براون نیز خطاب عاشقانه، همزمان که معشوق را به متن فرامیخواند، اضطراب و وابستگی نویسنده را آشکار میکند. بنابراین، نامۀ عاشقانه در نهایت فقط «نامهای درباره عشق» نیست؛ بلکه روایتی از خودِ عاشق نیز هست. نیما یوشیج در نامهای به همسرش عالیه جهانگیر در پاسخ به گلایههای او، خود را فردی وفادار به عشق و معشوق معرفی میکند. به عبارت دیگر این نامه نه تنها پاسخی است به عالیه خانم ، بلکه ارائۀ تصویری شخصی از نیماست:
«عزیزم! مینویسی با دوازده دختر دوست هستم؟ به من بگو در سینهام دوازده قلب وجود دارد؟ کدام هوسبازی میتواند در میان محبتهای شدید دوام پیدا کند؟ انسان، آب را میماند وقتی حواسش مثل جرعههای این مایع لطیف جمع شد به یک جا سوق پیدا میکند. بدون تردید هر کس یک گل را بیش از گلهای دیگر دوست دارد زیرا سلیقه با همۀ جهان مطابقه پیدا نمیکند و محال است ذهن در اعمال خود به یک طرف بیشتر متوجه نشود. عالیه! باور نمیکنی ۀن گل تو باشی؟ مختار هستی!».
شاید مهمترین ویژگی نامه این باشد که پس از غیاب نویسنده نیز باقی میماند و برای آینده ذخیره میشود؛ حتی اگر نویسنده به این آینده آگاه نباشد. به این ترتیب، نامه میتواند به نوعی نوشتار پس از غیاب تبدیل شود. نویسنده ممکن است دیگر وجود نداشته باشد، مخاطب ممکن است از دنیا رفته باشد و رابطهای که نامه را به وجود آورده، پایان یافته باشد؛ اما متن نامه همچنان باقی میماند. در چنین شرایطی، نامه از رابطۀ اولیه خود جدا میشود و زندگی مستقل پیدا میکند. خوانندۀ جدید وارد رابطهای میشود که زمانی فقط میان نویسنده و مخاطب وجود داشته است. نامه به همین دلیل با مرگ نیز رابطهای عمیق پیدا میکند. گاهی آنچه از یک رابطه باقی میماند، نه خود رابطه، بلکه نامههایی است که میان دو نفر رد و بدل شده است. در این حالت، نامه به حافظهای مادی از رابطه تبدیل میشود. «نامه به سیمین» عنوان نامۀ بلندی از ابراهیم گلستان به سیمین دانشور است که همچون سندی تاریخی پس از مرگ هر دو نویسنده باقی مانده و نه تنها بر رابطۀ دوستانۀ میان این دو نویسنده صحه میگذارد، به روشنی از جدالهای فکری، ادبی و فرهنگی زمانۀ دو نویسنده سخن میگوید.
به طور کلی انتشار نامهها سبب یک جابهجایی مهم میشود؛ مخاطب اولیه دیگر تنها مخاطب نیست. خواننده و خوانندگان ناشناس وارد رابطه این دو میشوند و نامه را از نمایی بیرونی نگاه میکنند. این خواننده نه جای معشوق را میگیرد و نه دقیقاً همان تجربهای را دارد که مخاطب اصلی داشته است. او شاهد رابطه است و نامه برای او تبدیل به متنی ادبی میشود که باید رمزگشایی شود. در اینجا یکی از مهمترین دگرگونیهای نامه رخ میدهد: «تو»ی خصوصی به «او»ی ادبی تبدیل میشود.
حال اگر به عنوان اصلی مقاله یعنی «نامه: والایش ادبی غیاب» بازگردیم باید به این امر اشاره کنیم که غیاب، ابتدا تجربهای عاطفی است؛ نویسنده از نبود کسی رنج میبرد، او را نمیبیند یا نمیتواند با او سخن بگوید. سپس این غیاب به میل تبدیل میشود و میل، به نوشتن میانجامد. نوشتن، تجربه را به زبان تبدیل میکند و زبان آن را به شکل و فرم نامه میرساند.
این مسیر را میتوان چنین ترسیم کرد:
غیاب ← میل ← زبان ← متن/نامه
در پایان این مسیر، آنچه باقی میماند دیگر فقط فقدان نیست چرا که فقدان به متن تبدیل شده است. این همان جایی است که نامه میتواند از یک سند شخصی فراتر رود و به ادبیات نزدیک شود. ادبیات در اینجا نه از حذف رنج، بلکه از صورتبندی آن پدید میآید. از این منظر، نامۀ عاشقانه محصول حضور معشوق نیست؛ محصول فاصله از اوست. هرچه حضور واقعی دستنیافتنیتر شود، زبان میتواند فعالتر گردد. نامه تلاش میکند چیزی را که در جهان بیرونی ممکن نیست، در جهان زبان ممکن کند.
در نهایت، نامه را میتوان یکی از روشنترین شکلهای نوشتاریِ مواجهۀ انسان با غیاب دانست. نویسنده زمانی مینویسد که دیگری در دسترس نیست و همین نبودن، او را به سوی استفاده از زبان میراند. نامه در فاصلۀ میان «من» و «تو» شکل میگیرد و میکوشد این فاصله را با کلمات پر کند؛ هرچند هرگز نمیتواند آن را بهطور کامل از میان بردارد. در نامۀ عاشقانه، این وضعیت آشکارتر است؛ معشوق غایب است، اما در خطاب حاضر میشود؛ رابطه از جهان واقعی فاصله گرفته، اما در زبان ادامه پیدا میکند. نویسنده نمیتواند حضور دیگری را بازآفرینی کند، اما میتواند غیاب او را به تجربهای زبانی بدل کند. از همینجا میتوان به مفهوم «والایش ادبی غیاب» رسید: تبدیل فقدان، میل، انتظار و دلتنگی به زبان و فرم. نامه در این فرایند نه غیاب را از میان میبرد و نه جایگزین معشوق میشود؛ بلکه برای غیاب شکلی قابلبیان میسازد و شاید راز ماندگاری برخی نامهها نیز همین باشد. نامهها تنها دربارۀ کسانی نیستند که زمانی یکدیگر را دوست داشتهاند، از هم دور بودهاند یا برای یکدیگر نوشتهاند. آنها درباره وضعیت انسانیِ مواجهه با غیاباند. خوانندۀ امروز نیز میتواند در این نامهها تجربۀ «سخن گفتن با کسی که نیست» را بازشناسی کند که محدود به یک رابطه یا یک دورۀ تاریخی نیست.
در این معنا، نامه از غیاب آغاز میشود، اما در غیاب پایان نمییابد. غیاب، پس از عبور از زبان، به متن تبدیل میشود؛ و متن، پس از غیاب نویسنده و مخاطب، به زندگی خود ادامه میدهد. شاید بتوان گفت نامه، در عمیقترین معنای خود، هنرِ سخن گفتن با کسی است که نیست؛ و ادبیات، ادامۀ همین گفتوگو در جهانی است که مخاطبش همیشه اندکی غایب است.








پاسخی بگذارید