من سال ها به حرمت رودی خشک
دل را به آب زدم
سنگابه ای که از زلالی باران
لبریز بود
و کام عابر لب تشنه
به جرعه نوشی آن دلخوش
اینک دریغ و حسرت
از قطره ای سخاوت ابر.
و خاک
خاکِ پذیرنده
این روزهای آخر تابستان
به ریشه های کهن
فرصت نمی دهد دوباره بنوشند.
هر صبح زود
با عطر آفتاب
بیدارباش بخوانند
پرندگان
و لانه ی خود را
از شرّ بادخیزی ِ پاییز
پنهان کنند.
شاید
“بارانکی خُرد خُرد “
آن سانکه بیهقی نوشت
ببارد
لب تر کند زمین
و من به نام سپیدت
دل را به آب زنم
جاری شوم به حرمت رودی خشک.
۲۶ شهریور ۱۴۰۴
نام سپید و آخر تابستان- محمدعلی شاکری یکتا

دیدگاه شما
نشانی ایمیل شما در سایت منتشر نمیشود. لطفاً هر دیدگاه را حداکثر در ۹۰۰ واژه بنویسید. در صورت نیاز، فقط یک دیدگاه دیگر برای ادامهٔ متن ارسال کنید.







دیدگاهتان را بنویسید