چکامه ی آفرینش
ای ماننده ی جیوه در سطح صیقلی از روشنای آینه
ای گریزِ رَمان وُ بی دسترس؛
چونان چغانه ای ناب؛
اوجِ تن-زنه های رگِ اضطراب
ای مخمل رامِ لحظه های خوشِ خواب
و ای ناگزیر هماره بامن همراه وُ همال وُ همنفس
«ما لجُنُونی أبداً حُدود»*
چون مخافتی رمنده وُ گم وُ بی پیکر
در هنگامه ی کشدارِ تاب و بیقراری وُ سرپیچیِ عتاب
در ژرفای آینه دیدمت که از نهانجای باردارِ زهدانی میترایی
برهنه برمی آیی،
خندان وُ آغوش برگشاده
من، رخشان ترین شهروند این جهانِ دیجور می شوم؛
پسری روشن-چهر وُ خورشیدزاد
با سروده هایی برلب، که سزاوار وصف تو اَند
تا من چونان خداوندگاران
از واژگانی بکر وُ ساده، مزامیر رشگ انگیز
بیافرینم
و در پیشگاه تو
با چنگ وُ چغانه
چامه بخوانم
به راستی که تو،
تاروُپودِ بافتاری از ابریشمانِ عشقی
هم در فرود وُ
هم در فراز
و پرندِ دلاویزِ شعری
هم در سرانجام وُ
هم آغاز.
*- «دیوانگیِ من مرزی ندارد.» سُعاد الصباح








دیدگاهتان را بنویسید