با باران که میبارد بهار
جوانههای تازه
بال میگیرند
و دل به دریا میزنند
با آفتاب که میتابد تابستان
حفرههایِ چشم
به خاوران
با بارانِ گلها
میخندند.
با باد که میوزد پاییز
شاخههایی سرخ، دست میآورند
اشکِ مادران را آغوش میکشند.
با برف که میریزد زمستان
هر عبور، خاطرهای
پیجویِ عابرانی میشود
که از چشمانداز گذشتهاند.
احمد زاهدی لنگرودی








پاسخی بگذارید