نویسنده، آهنگساز و نوازنده
حامد شهیدی، نویسنده آهنگساز و نوازنده ایرانی است. فعالیت ادبی او بر داستان کوتاه و رمان متمرکز است.
از کارهای منتشرشدهی او میتوان به مجموعهداستان «آخرین نخ مارلبرو» و رمان «تراس» اشاره کرد که در سال ۲۰۲۵ در آلمان منتشر شدهاند. «تراس» رمانی ۱۷۰ صفحهای با محوریت خانههای خالی تهران و تجربهی انسان شهری است.
داستانهای او در نشریات و مجلات ادبی آنلاین و آزاد فارسیزبان، از جمله «شهرگان»، «القصه»، «بانگ»، «واژه» و «ماهگرفتگی» منتشر شدهاند. از جمله داستانهای منتشرشدهی او در این نشریات میتوان به «صداها»، «موشها حلزونها را میخورند»، «نشئه، خلسه، مرده»، «عنکبوت»، «شب احتمال»، «شبهای درست»، «گیتاریست» و «جیوه» اشاره کرد.
شهیدی در کنار نویسندگی در زمینهی موسیقی نیز فعالیت دارد. او آثاری برای پیانو، دوئت پیانو و ویولنسل نوشته و اجرا کرده است که در یوتیوب در دسترس هستند. مقالات او در زمینهی موسیقی نیز در روزنامهی شرق و مجلهی گزارش موسیقی منتشر شدهاند.
فصل سرد
نوشتهی: حامد شهیدی
سایه چنگال را در ظرف سالاد فرو برد و کاهو و خیار را به دهان گذاشت. نفس عمیقی کشید و گفت:
ـ اینجا خیلی خوبه. عطر این گلها نخورده مستم کرده، این ایوون محشره. این نردههای سفید… یعنی همهی اینها رو تنهایی درست کردی، مانی؟ ! واقعاً سه سال؟ !
سپیده دستش را دراز کرد، پشت دست مانی را لمس کرد و روی انگشت اشاره نگه داشت، انگشتش را دورش حلقه کرد و گفت:
ـ سه سال پیش که اینجا رو خریدیم باید میدیدید، یه تیکه زمین خالی بود، فقط سنگ. خودم هم باورم نمیشه مانی از اون زمین اینجا رو دربیاره.
بهروز گفت:
ـ البته شماله، فقط سنگ نبوده، یه علفی چیزی هم دراومده بوده دیگه.
سپیده ادامه داد:
ـ فکر کن سه سال مرخصیها و بیشتر تعطیلاتش رو میاومد اینجا و تنهایی کار میکرد.
مانی با لبخند انگشتش را از دست سپیده آزاد کرد و دست سپیده را توی دست گرفت. با دست آزادش لیوان را بلند کرد و لبی تر کرد و گفت:
ـ نه، همهی کارها رو هم تنهایی نکردم. مثلاً این نردهها کارشون خیلی زیاد بود و دوستام خیلی کمکم کردند.
بهروز لیوانش را دوباره پر کرد، غبغب گرد و تهریشدارش را خاراند و گفت:
ـ مانیجون مثل من نیست، اونقدر دوست آقا و خانم زیاد داره که توی هیچ کاری تنها نمیمونه.
کمی خورد و خندید. سپیده با خنده گفت:
ـ بسکه جیگرم دوستداشتنی و محبوبه. تا چشم هر کسی که نمیتونه ببینه درآد.
گردنش را راست کرد و گونهی مانی را با صدا بوسید. مانی چشمها را بست و با خنده سپیده را کشدار صدا زد:
ـ سپیییییده…
انگشتهایشان دوباره در هم حلقه شد.
سپیده زیتون را به سمت دهانش برد و گفت:
ـ از اول گفت اینجا یک خونهی کوچیک درست میکنیم با یه ایوون بزرگ و دورتادورش نردههای سفید چوبی خوشگل. من هم گفتم اولین مهمونامون سایه و بهروز باشن تو همین ایوون.
و به سایه چشمک زد.
سایه دست زیر چانه محو نردهها بود و نرمنرم لب تر میکرد. عطر چوب بینیاش را پر کرده بود. دوباره زیر لب زمزمه کرد:
ـ محشره.
با صدای بهروز به خودش آمد:
ـ سایه جان، مواظب باش زیاد نخوری.
از دنیای خودش بیرون آمد. سری برای بهروز تکان داد. مانی گفت:
ـ از این به بعد ما بیشتر تعطیلاتمون رو میایم اینجا، دور از شهر و در آرامش. اگه بشه شما هم بعضی وقتها رو خالی کنید که با هم بیاییم، خیلی خوش میگذره.
و منتظر جواب به سایه چشم دوخت.
سایه زیرچشمی نگاهی به بهروز کرد و گفت:
ـ نمیشه. میدونید که بهروز بیشتر تعطیلات رو هم سر کاره یا مجبوره به خانوادش سر بزنه. خوش بگذره.
سپیده لبی تر کرد و گفت:
ـ میشه، وقت پیدا میشه.
بهروز با صدا هوا را از دهانش خارج کرد و گفت:
ـ ایشالله.
سایه برای عوض کردن بحث لیوانش را بالا برد و گفت:
ـ به یاد روزای خوب دانشجوییمون که دیگه هیچوقت برنمیگرده.
صدایش غمگین شد.
بهروز با اخم گفت:
ـ روزهایی که من نبودم…
سپیده با عجله گفت:
ـ به سلامتی خودمون چهارتا و ایشالله که میشه زیاد اینجا دور هم جمع شیم.
لیوانها بالا رفت و به سمت دهانها پایین آمد.
سایه فکر کرد چقدر مانده تا آن سبکیِ سر به سراغش بیاید، آن لحظههای شادی محض، لحظههای قبل مستی را خیلی دوست داشت. آن حال خوب بیخیالی و نشاط را. فقط باید مواظب میبود که مست نشود. از مستی میترسید. در مستی لحظهها را گم میکرد، نمیفهمید چه میگوید و چه میشنود. برای همین با احتیاط و جرعهجرعه منتظر رسیدن آن لحظههای خاص مینوشید.
بهروز به مانی گفت که عاشق نردهها شده و مانی با دقت شروع به توضیح برای بهروز کرد. مواظب بود که همهچیز را دقیق بگوید، انگار که بهروز شاگرد و مشغول نتبرداری بود.
سپیده چشمکی به سایه زد و آرام گفت:
ـ بهروز چقدر مانی رو خوشحال کرد! عاشق توضیح دادن دربارهی نردههاست. دائم میگه اینها با عشق ساخته شدند.
و زبان درآورد.
سایه لیوان به لب به مانی نگاه کرد. ابروهای کمانیاش بهتر بود متعلق به صورت یک دختر میبود. چشمهای عسلیِ کمرنگ با آن همه مژه هم همینطور. بینیای که انگار یک خط اضافهی محو روی نوکش داشت و ریش انبوه همرنگ چشمهایش که چهرهاش را معصومتر کرده بود. یادش آمد سالها پیش به مانی گفته بود دلش میخواهد فیلمی از مسیح بسازد و مانی نقش مسیح در فیلمش را بازی کند. چقدر با سایه خندیده بودند.
با حوصله و صبور از نردهها میگفت. نردههایی از جنس عشق.
چیپس را با سر و صدا در دهانش خرد کرد و آرام گفت:
ـ اوم مانی دختر خوشگلی میشد! مگه نه؟ اگر خواهر داشت حتماً معرکه میشد.
سپیده لبی تر کرد و آرام گفت:
ـ شاید هم شبیه مادرش میشد الان بدون دوستپسر یا پارتنر که هیچ، شوهرم نبود.
-به قول خودشون میترشید.
هر دو با به خاطر آوردن قیافهی عشرتخانم، مادر مانی، ناخودآگاه بلند خندیدند. بینی عقابی بزرگی که جای هیچ بحثی را نمیگذاشت. ولی سایه مهربانیها و دستپختش را در دوران دانشجویی از خاطر نمیبرد.
دوباره لبی تر کرد و پرسید:
ـ سپیده، اینجا جک و جونور هم داره؟ شب صدای حیوان نمیآد؟
ـ نه بابا، اگر هم بیاد، من خوابم سنگینه و نمیشنوم. مانی شاید بشنوه، چون خیلی شبها هم تو باغ کار میکنه. آها چرا! میگه شبها از پایین، از رودخونه صدای آب و قورباغه و گاو و گوسفند و پرنده هم که هست همه با هم میآد. من اینجا خیلی راحت خوابم میبره. نمیدونم، انگار هیچ فکری تو سرم نیس که قبل خواب روش مکث کنم.
سایه گفت:
ـ چه خوب، پس من هم امشب قرص نمیخورم، شاید خوابم برد.
و دوباره لبی تر کرد.
بهروز گلو صاف کرد و باز گفت:
ـ سایه جان، مواظب باش زیاد نخوری.
سایه دستها را به زیر بغل برد و زیر لب گفت:
ـ مواظبم.
مطمئن بود بهروز به شب یلدا فکر میکند، آخرین باری که سایه زیادهروی کرده بود. باز هم دنبال آن لحظههای ناب میگشت، ولی نفهمید چطوری از آنها گذشت و به آن حد مستی رسید. فقط خندههای بیدلیلش را به یاد داشت، ولی فردای آن روز بهروز ادای بشکن زدنها و قهقهههایش را برایش درآورده بود، سرش داد زده بود که تحمل یک زن جلف را در جمع ندارد و دیشب مایهی خجالتش شده بود. بعد از آن ماجرا جرئت نکرد در مهمانیها لب به مشروب بزند، نمیتوانست به بهروز بگوید فقط دنبال آن لحظههای ویژه بود؛ لحظههایی که حس شادی همهی وجودش را پر کند و در زمان و مکان گمش کند. لحظههایی که هیچ فکری در سرش نیست و در بیخبری و هپروت بالا میرود. یادش میرود که چهقدر بهروزِ همیشه ناراضی را دوست ندارد، یادش میرود که دو سال است که بهخاطر نازایی داروهای جورواجور میخورد و فرم اندامش به دلیل آنها کمکم عوض شده است. یادش میرود که خیلی وقت است شکستش را قبول کرده است.
و یادش میرود که عشششششششق…
به اینجا که رسید بیخیال همهی فکرها بلند شد، دست سپیده را کشید و گفت:
ـ بریم کنار گلها، عطر یاس دیوانم کرده.
مانی لبخند زد و گفت:
ـ با خودتون خوراکی ببرید.
سایه لیوانش را پر کرد و گفت:
ـ این هم خوراکی.
مانی لبخند زد. بهروز چشمغره رفت.
کنار بوتهی یاس روی صندلی چوبی نشست، دست دراز کرد و یکی از گلها را چید و لای موهایش گذاشت.
سپیده گفت:
ـ فکر کنم بهروز هنوز بهخاطر مستی اون شب از دستت ناراحته.
سایه شانهای بالا انداخت.
ـ به کُسم. به کُس تو، بهروز از همهی کارهای من ناراحته. اصلاً بهروز همیشه ناراحته.
سپیده خندید.
سایه ناخن به دندانش کشید.
ـ هیچکدوم از کارهام مورد پسندش نیست. باورت میشه امروز وقتی حاضر میشدم گفت به نظرم بهتره آرایش نکنی، چون آرایش کردن رو بلد نیستی. چند شب پیش که شام خانوادم رو دعوت کرده بودم، جلو همه گفت وقتی غذای فرنگی بلد نیستی، همون بهتر غذاهای عادی درست کنی. باور کن لازانیا محشر شده بود و همه تعریف کردن.
سپیده لب گزید.
ـ بیانصافیه! همیشه لازانیاهات عالیه.
ـ یا بهم میگه موقع لباس خریدن خواهرت رو همراه خودت ببر، چون سلیقهش خیلی از تو بهتره. خب به نظرت من باید اهمیت بدم؟ اگه بخوام به عقاید و کارهاش اهمیت بدم، باید هر روزم رو با گریه و زاری بگذرونم. گور پدر بهروز.
سپیده چند تا مغز پسته کف دست سایه گذاشت و گفت:
ـ بهروز اینجوری نبود، به نظرم بعد قضیهی بچه و این استرسها اینجوری شده.
سایه با دهان پر گفت:
ـ چه استرسی؟ برای اون نازا بودن من مهر تأیید به کامل بودن خودش و ناقص بودن من بود. مخصوصاً که خانوادم هم بعد این قضیه بیشتر تعظیم و تکریمش میکنند، مبادا ولم کنه. سپید، منصف باش، بهروز از اول هم همین گوه بود دیگه. نمیدونم از چیش خوشم اومد، واللا.
سپیده به چشمهای سایه نگاه کرد که شکل التماس شده بود. گفت:
ـ آره، پس همین گوه بوده، گفتی از جذبش.
سایه لبی تر کرد، سر کنار گوش سپیده برد:
ـ گووووووووه خوردم.
سپیده بلند خندید:
ـ نکن، قلقلکم اومد.
سایه نفس بلندی کشید و به اطراف نگاه کرد.
ـ من اگه جای تو بودم، کلاً برای زندگی میاومدم اینجا. زمینهای اطراف رو هم میخریدم چندتا سوئیت و آپارتمان جورواجورِ مبله با تراسهای بزرگ، اقامتگاهداری. اینجا همهچیش آرامشه. این باغ، این گلها با آدم حرف میزنن.
سپیده حرفش را تکمیل کرد:
ـ و نردهها آواز میخونند…
سایه اخم کرد. سپیده گفت:
ـ چکار کنم؟ مانی میگه گوش کن، صدای شعر خوندن نردهها رو میشنوی. این هم یه جور دیگه خله.
و ادایی درآورد.
سایه نخندید و از دور به نردهها خیره شد. سفید و یکشکل و ساکت.
سپیده گفت:
ـ باشه، در طول هفته تو بیا اینجا بمون، آخر هفتهها هم ما میایم.
سایه در حالی که به زور بادام را در دهان سپیده میچپاند، زیر گوشش گفت:
ـ به شرطی که آخر هفتهها پیش من بخوابی، نه مانی.
سپیده ظرف آجیل را دورتر گذاشت و گفت:
ـ بسه. میخوایم شام بخوریم. باشه، پیش تو میخوابم. مانی اینجا شبها رو هم حاضره کنار نردهها و گلهاش بگذرونه، فکر نمیکنم حالا حالاها براش عادی بشن.
و خندید.
سایه چشمها را بست و شنید…
«و این منم، زنی تنها در آستانهی فصلی سرد…»
با صدای سپیده به خودش آمد.
ـ سایه چته؟ امشب رو فرم نیستی. شکل غمی. توروخدا بهم راستش رو بگو، بهخاطر بچه زیاد غصه میخوری؟
سایه با ناباوری سرش را عقب برد و با دقت به صورت سپیده نگاه کرد و گفت:
ـ بچه؟ واقعاً فکر میکنی من هر روز تو خونه میشینم و واسه بچه نداشتن غصه میخورم؟ ببین سپید، بذار یه اعترافی کنم، بهخدا واقعاً نمیدونم اصلاً دلم بچه میخواد یا نه؟ نه، چرا دروغ، نمیخوام. توروخدا به هیکلم نگاه کن، بهخاطر این داروهای هورمونی چهجوری پت و پهن شده. سرش را جلوتر برد و گفت: دیگه خودمو دوست ندارم سپید. دیگه مثل قدیم موقع دوش گرفتن نیم ساعت جلو آینهی قدی لخت وای نمیایستم بدنم رو ورانداز کنم، کیف کنم. نیم ساعت تو وان دراز نمیکشم و دست به بدنم نمیکشم، چون اینا رانها و شکم و پهلوهای من نیستن. اینا متعلق به یه زن میانسال افسرده است.
با عجله جرعهای از لیوان نوشید.
ـ اصلاً من چهجور مادری میشم سپید؟ توروخدا تو بهم بگو.
لبهای سپیده لرزید:
ـ یک مامان خوشگل و ماه.
سپیده یاد کلیپی از یک کلینیک زیبایی شمال تهران افتاد که در اینستا دیده بود. دکتری چربیهای شکم و پهلو و جاهای دیگر زن را به باسن و سینههای همان زن تزریق کرده بود و زن با ناخنهای بلند و لاک تند دست از پهلوهای بیچربی کنار کپلهای بزرگش میکشید و دوربین که عقب میرفت، پستانهای بزرگش در لباس جذب سیاه حسابی در چشم میآمد و بدون نشان دادن چهرهی زن، زن میگفت:
«قبلاً مسافرت نمیرفتم، از وقتی این عمل تزریقها رو کردم تو دو ماه سه تا مسافرت بردنم.»
بعد دکتر داخل کادر آمده و رو به دوربین گفته بود:
«تو هم اگه میخوای تو دو ماه سه تا مسافرت ببرنت، بیا عمل کن.»
با صدای بالا کشیدن بینیِ سایه به خودش آمد و بهش گفت:
ـ تمومش کن. میخوای با هم چند روز بریم مسافرت؟ مثلاً کیش، یا شیراز، مثل اون سال. چقدر خوش گذشت.
ـ اصلاً دیگه نمیدونم دلم چی میخواد. اگه بخوایم جایی بریم هم چند روز با هم میایم همینجا، بیمانی، بیبهروز. به لطف دستهای مانی اینجا مثل بهشت شده. شبها هم که تخت خوشگلتون هست.
و چشمکی به سپیده زد.
سپیده با نوک کفش پاشنهبلندش به کنار کفش سایه زد و گفت:
ـ زیاد خوردی، خره.
سایه بلند خندید و یکدفعه…
حس خوب آمد. سبکی سر و پشتبندش آن شادی که شروع به پخش شدن در همهی بدنش کرد. سپیده را بغل کرد و بوسید و آرام در گوشش گفت:
ـ حالا حالم خوبه. جدی میگم. حالم خوبه. خیلی خوبم جنده.
سپیده از صندلی بلند شد و آرام گفت:
ـ جون! حالا که خوبی، یه خرده همینجا بشین و به آواز نردهها گوش کن تا من شام رو بکشم.
خم شد و کنار پیشانی سایه را بوسید و دور شد. سایه به نردهها نگاه کرد و چشمها را بست.
دوباره شنید…
«در ابتدای درک هستی آلودهی زمین… و یاس ساده و غمناک آسمان و… ناتوانی این دستهای سیمانی.»
شادی به پشت چشمهایش رسیده بود. چشمها را باز کرد، همهچیز قشنگتر شده بود. دوباره به نردهها نگاه کرد و به دستهای مانی که حین توضیحاتش توی هوا تاب میخورد. چشمها را بست و نفس عمیقی کشید و زمزمه کرد:
«امروز روز اول دیماه است… من راز فصلها را میدانم و حرف لحظهها را میفهمم…»
کاش میشد این حس، این عطر، این لحظهها را آنقدر ذخیره کند که فقط چند روز بتواند نگهشان دارد. فقط چند روز این حس را برای چند لحظه به خاطر بیاورد و فقط چند روز همهچیزهای بد را از خاطر ببرد.
با شنیدن صدای دمپایی چشمها را باز کرد و بهروز را نزدیکش دید. بهروز پک عمیقی به سیگارش زد و پرسید:
ـ سایه، حواست به خوردنت هست؟ زیادی نخوردی؟
فکر کرد: «این مرد برای خراب کردن همهی لحظههای خوب من ساخته شده است.»
ـ نه، مواظبم. میشه اینقدر تکرار نکنی؟
ـ بهخاطر خودت میگم. اون شب رو یادت رفته؟ اصلاً تو که داری دارو میخوری چرا مشروب میخوری؟ نباید بخوری.
ـ میشه یه امشب که اینجاییم و حالم خوشه، یادم نندازی دارم چه گو…هی میخورم؟
اخمهای بهروز در هم رفت.
ـ تو چته؟ بهخاطر خودت گفتم. اونقدر بخور که مثل اون شب دوباره شروع کنی به دلقکبازی و جفنگگویی.
و دست در جیب به سمت ایوان رفت.
لحظههای خوش فرار کرده بودند. تازه به پشت چشمهایش رسیده بودند، ولی حالا چشمها پر از اشک بود. سعی کرد تمرکز کند، زور میزد شاید هنوز کمی از سرخوشی مانده باشد، ولی همهی حسهای خوب رفته بود. چشمها را بست…
صدا خواند:
«نجاتدهنده در گور خفته است…»
اشکها بیامان از هر دو چشم بیرون ریختند. با پشت دست اشکها را پاک کرد و زیر لب گفت:
ـ احمق بیشعور، ریدم به قبر پدرت.
و لیوان را یکضرب سر کشید.
«…دستها نردهها را میتراشیدند… “اینجا روی علفهای بلند دراز بکش بانو و برایم بخوان، الان برایت چای هیزمی درست میکنم…”»
سپیده از ایوان با صدای بلند گفت:
ـ بچهها، شام.
میل به شام نداشت. لیوان را روی میز گذاشت و تازه متوجه خالی بودنش شد. یادش نیامد چقدر داخلش مانده بود. اصلاً چندمین لیوانش بود.
سپیده بهروز را برای شستن دست به داخل برد. مانی ظرف سوپ را روی میز گذاشت. از پشت بخار سوپ با نگرانی پرسید:
ـ تو خوبی؟ گریه کردی؟ ! چی شده؟
«…صدا… دستها… چشمها… عطر چوب در بینیاش دوباره پیچید.»
خواست جواب بدهد. صدای بهروز از پشت سر شنیده شد:
ـ مانی، دستشویی رو هم خودت درست کردی؟ این یکی، خدایی، محشره.
قهقهه زد.
مانی نخندید. کاسهی سوپ را جلوی سایه گذاشت. هنوز چهرهاش پر از نگرانی بود.
ـ نه، گفتم که، دوستام خیلی کمکم کردن.
سایه چشمها را بست…
«دستها با انگشتان کشیده چای جلویش گذاشتند. “بنوش بانو، چای هیزمی، دمنوش عشق است…”»
چشمها را باز کرد و برای فرار از فکرها با عجله از سوپ سپیده تعریف کرد:
ـ مثل همیشه سوپهات رستورانیان.
بهروز هم تأیید کرد و در حالی که کاسه را برای سوپ دوباره به سمت سپیده میگرفت، گفت:
ـ دستورش رو به سایه هم بده، شاید بتونه به همین خوبی درست کنه.
و چشمکی به سپیده زد.
ناخودآگاه نگاهش به مانی افتاد. چشمها انگار کمرنگتر شده بودند.
لبهای سپیده حرکت کرد. سایه تند پرسید:
ـ جانم؟
سپیده گفت:
ـ گفتم تو که دستپختت محشره. مخصوصاً لازانیاهات.
سایه خندید. سپیده زبان درآورد. انگار زبانش کج و کوله شده بود.
سایه سر قاشق سوپ را به دهان برد. سپیده از کنار قاشق سوپ را مک میزد. لبخند زد. مانی از کی شروع به حرف زدن کرده بود؟ فایده نداشت. زمان از دستش رفته بود……
مست شده بود.
و این میتوانست بدترین پایان برای امشب باشد. سعی کرد باقیماندهی حواسش را جمع این کند که حرف نزند. اشتهایش کور شد. سپیده بشقاب پر از مرغ ترش را جلویش گذاشت و گفت:
ـ این رو مخصوص تو پختم، عشقم.
کاسهی سوپ را به سمت مانی گرفت و گفت:
ـ باز هم سوپ میخوام.
سپیده با ابروهای بالا رفته و لبخندی روی لب، کاسه را گرفت.
چرا این کار را کرد؟ ظرف سوپ را ندید که جلوی سپیده بود؟
«…..استکان با تهماندهی چای را به سمتش گرفت. “باز هم دمنوش بریز تا برایت بخوانم…”»
و خواند:
«من سردم است… من سردم است و هیچوقت گرم نخواهم شد… ای یار، ای یگانهترین یار… آن شراب مگر چند ساله بود…»
با صدای مانی به خودش آمد:
ـ راستی سایه، اگه از کارت راضی نیستی، تو شرکت ما احتیاج به یک مترجم ثابت دارند.
فکر کرد: راضی نیستم؟ معلوم است که عاشق کارش بود. شبهای تنهایی و ترجمه. لیوانهای جورواجور قهوه. سیگارهای یواشکی پشت پنجرهی نیمهباز اتاق. میز و خودکارهای رنگیاش. عاشق این بخش از زندگیاش بود. مگر مانی نمیدانست؟ یا منظور دیگری داشت؟ چرا نمیفهمید؟ چرا این شام لعنتی اینقدر کند و کشدار شده بود؟ انگار از سر میز میرفت دوباره میآمد.
«…دستها چوبها را تراش دادند… دوباره چای ریخت و گفت: خودم گرمت میکنم، میخواستم همیشه گرمت کنم، نگذاشتی بانو….»
نفهمید چه گفت. موقعی به خودش آمد که داشت میخندید، ولی انگار دیر شده بود و خندهاش را جمع کرد. نگاه مانی دوباره پر از نگرانی بود.
بهروز چنگال را توی بشقابش گذاشت و با دقت نگاهش کرد.
سایه هول شد و تند گفت:
ـ نه، کارم خوبه. راضیام.
فایدهای نداشت. سرش به دَوَران افتاده بود و مستی خیال حرکت نداشت. لبها حرکت میکردند، زمان مانده بود و سایه نمیشنید.
صدا میخواند:
«و من به جفتگیری گلها میاندیشم… به غنچههایی با ساقهای لاغر کمخون…»
سرش را که بالا آورد، سپیده با لبخند گفت:
ـ سایهجون، کر شدی جیگرتو برم؟
سایه خندید و شکلک درآورد.
سپیده گفت:
ـ گفتم هر وقت خواستین، کلید میدیم دوتایی با هم بیاین اینجا. دور از دود و دم شهر خوش بگذرونین.
بهروز بهجای سپیده تشکر کرد و گفت:
ـ کارم زیاده، ولی اگه شد، چشم.
سایه هم زیر لب تشکر کرد و برای سپیده بوس فرستاد. به مانی نگاه کرد. نگاهش انگار غمگین بود. زمان دوباره کات شد. نفهمید… فقط فهمید چشمهای مانی کمرنگتر و محوتر شدند.
با صدای تشر بهروز به خودش آمد:
ـ چرا چرت و پرت میگی سایه؟ مستی؟
به خودش آمد. ناخودآگاه با وحشت به سپیده نگاه کرد:
ـ چی گفتم؟ آره، خیلی مستم. نیم ساعته میخوام بگم، ولی از ترس اخم و تخمهای تو لال شدم. شرمنده.
و از جا بلند شد.
جرئت نکرد به مانی نگاه کند. خندههای سپیده ته دلش را قرص کرده بود. روی کاناپه کنار ایوان دراز کشید. سپیده پتوی سبکی رویش کشید و گفت:
ـ همون موقع که جواب ندادی فهمیدم مستی. خب، مگه چه گهی میخواست بخوره؟ ! بگو. حالا خوبی؟
هنوز صدای غرولندهای بهروز را میشنید.
سایه گفت:
ـ آره، ببخشید، نمیفهمم چی میگم. خودت که میدونی، موقع مستی چرت و پرت میگم. حالا چی گفتم؟
سپیده خندید.
ـ از مانی تشکر کردی که اجازه داد توی ساخت این خونه و نردهها کمکش کنی….
و بلندتر خندید.
صدای بهروز انگار از جای دوری شنیده میشد:
ـ بهخدا خسته شدم. هر کس جای من بود تا حالا با این کارا و بیعقلیهاش عقب کشیده بود. اندازهی یک بچه عقل نداره. نمیدونم چهکار کنم.
غم زیادی را توی دلش حس کرد. دست دراز کرد و نردهها را گرفت. چشمها را بست و گفت:
ـ ببخشید سپی، حرفهات رو زیاد نمیشنوم. بخوابم خوب میشم. فقط به اون گوهخور بگو بلند بلند گوه نخوره من بخوابم.
و دست را زیر پتو برد.
سپیده دستش را پیش دهانش برد که بلند نخندد. بلند شد، سر سایه را بوسید و گفت:
ـ صبح کلهپاچه داریم، ظهر هم مانی چنجه درست میکنه. فردای مستی آدم خیلی گشنهست.
پتو را رویش مرتب کرد و رفت…
انگشتان کشیده نردهها را تراش میدادند. با چشمهای کمرنگتر از همیشه گفت:
ـ بخوان بانو… فروغ بخوان. میخواهم صدایت در رگ و پی این نردهها بماند… میخواهم همیشه اینجا صدایت برایم بخواند…
روی علفها به پهلو دراز کشید، به چشمهایی که روبهرویش دراز کشیده بودند نگاه کرد و خواند:
«چگونه میشود به آن کسی که میرود اینسان، صبور، سنگین، سرگردان، فرمان ایست داد
چگونه میشود به مرد گفت که او زنده نیست
که او هیچوقت زنده نبوده است….»
انگشتان کشیده و چشمهای نگران را حالا بیشتر از همیشه میخواست. بیشتر از همهی روزهای تعطیل.
اشکها با هجوم بیرون ریختند.








پاسخی بگذارید