سُرودهای شادمانه
در بهشت کوچکی جا ماند
مادیان آنجا
جانِ بی پروا
جانِ بی پروا
کو کجا بر خاک افتادیم؟
خاکِ باران خوردهی تیره؟
نمیدانی، نمیدانم
نمک بر زخم میپاشم
چه روشن بود آن ایام
چرا بر خاک افتادیم؟
در آن شبهای مستانه
در آن شبهای جادویی
به سِحر ماهْ آلوده
چه جا ماندیم در آن خانه!…
کدام افسونِ ویرانگر
کدام آیهی خاموشی؛
صدامان کُشت و بی جان کرد
نمیدانم، نمیدانی
نمک بر زخم میپاشم…








پاسخی بگذارید