پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت، سایتی مستقل برای ادبیات، شعر، داستان، هنر و اندیشه است. مطالب را می‌توانید به فارسی، آلمانی و انگلیسی بخوانید.

ذکر مقدمات ولایت منقلیه- محمد علی شاکری یکتا


منقلوگرافی
منقل آباد یکی ازبلادخیلی قدیمی است.نه دردارد و نه دروازه. درباره ی اینکه اول بار کدام تیره و طایفه اینجا تخنه قاپو کرده اند مورد اختلاف علما ی دارالحماره ااست.اما همه در یک چیز هم عقیده اند و هرگزهم کوتاه نمی آیند وآن این است که «هیج جا منقل آباد خودمون نمیشه».
در کتاب عجایب المفلوکات نوشته اند اهالی منقل آباد خلق و خوی شان با دیگر مخلوقات از انس و جنس گرفته تا خزنده و چرنده و پرنده فرق دارد.انگاری این کره ی خاکی حرکت دوّارخود به دورخورشید و تغییر فصول و تفاوت آب و هوا و تنوّع زیستی اش را ازتلوّن مزاج مردم منقل آباد کپی / پیست کرده باشد.
گاهی از سرِملنگی و سرخوشی چنانند که همشون هلهله کنان و دست افشان راک اندرول می رقصند. زن و مرد و پیر و جوان وقتی از کنار یکدیگر رد می شوند نیششان تا بنا گوش باز است فقط خدا می داند درهرسورتی پروازاز این ورتا اون ور منقل آباد جیب چند نفرشان با ترفند های هنرمندانه ی فنون جیب بُری خالی می شود. بارها شده .برسردر بازار بزرگ منقل آباد کتیبه ای سنگی ازعهد شاه وزوزک باقی است که روی آن نوشته است: اگر داری تو عقل و دانش و هوش مواظب خودت باش چون در اینجا اوّل می کِشند بعد می شمرند” و چون نیک نظر کنی از مقامات عالی و علمای ورجسته ی مکتبخانه ها ،از تجار عالی مقام تا میرزا بنویس های درگاه منقل الدوله و گدا گشنه ها و جیب برها و لوطی های زنبورکخونه و سیراب شیردون فروش های حاشیه ی نهرکمدون جمله گی استاد اعظم اوّل کشیدن و بعدش شمردن هستند.چنان ماهرانه طرف را می برند زیر اخیه و بخیه که بدبخت دچار توهّم می شود و به خیالش دارند با دستمال ابریشمی می نوازندش و برای اینکه فشارش نیفتد آب قند به حلقش می ریزند.
. حتی اونایی که بر قاطر چموش مراد سوارند و به ماتحت قاطرشان می گویند دنبالم نیا بو میدی هنگام گذر از کوچه بازار طوری ادای آدم های خاکی و سربه زیر را در می آورند که خیلی ها زیر لب می گویند” الهی فداتون بشیم قِلِفتی. شماها چقدر خوبید”
درکتاب عجایب المفلوکات نوشته است سیصد سال پیش در منقل آباد درختی کهنسال بود که اهالی وقتی دسته جمعی کیفور می شدند خودشان را گَلِ شاخه های درخت آونگون می کردند. طوری که حالیشون نبود که بند تنبانشان شل شده و خشتکشان بر اثر نیروی جاذبه ی زمین یواش یواش از حول و حوش هرچه نه بدترشان بیرون زده. این رسم سخیف کم کم عادت می شود و چون دراغلب خانه ها درختی نبوده که گَلِ شاخه هاش آونگون شوند کار به مجادلات خانوادگی و فامیلی می کشد تا جایی که طلاق و طلاق کشی زیاد می شود. منقل الدوله هم ازاین اوضاع بی نصیب نمی ماند. علیا مخدرات بیرونی و اندرونی و پشت بومی و توگنجه ای همه از این که آقازاده ها بند تنبانشان شِل شده شاکی می شوند . نقشه می کشند . عریضه می نویسند. سرورشان هم دستور می دهد دیگر کسی حق ندارد گَلِ درخت آونگون شود. اما کو گوش شنوا؟ چون می بیند فرمانش در این یک فقره اثر ندارد امر می کند درخت کهنسال را از بیخ قطع کنند تا کسی روی شاخه هایش بی تنبان ، جنبان جنبان نشود.
به هر حال چون دنیا بر یک پاشنه نمی چرخد اهالی منقل آباد هم یهویی از این رو به اون رو می شوند دسته جمعی سگرمه هایشان می رود توی هم. سگ درونشان عوعوکنان پاچه می دراند. درست انگار باد فتق گرفته باشند زیر چانه ی شان غبغب می اندازد به چه گنده گی ازفرط غمباد . چون مردمان توداری هستند شکمشان باد می کند و می زند بیرون. در ماه هایی از سال به عارضه ی خودکم بینی دچار می شوند و علت این است که بنا به رسم اجدادی به مدت یک هفته از سر شب تا صبح علی الطلوح حمام های مردانه و زنانه پر می شود. تا صبح می نشینند توی لگن آب گرم. زنان شعرهای غصه دار می خوانند و غیبت کنان گوشت کوبیده و ترشی بادمجان می خورند .. اما مردها بعد از اتمام مراسم همدیگر را مشت و مال می دهند . آفتاب که سرزد دسته جمعی می روند کله پزی.معتقدند همه ی این آه و ناله ها و خود زنی ها برای این است که کهیر نبندند و زنان حامله اَکمه پس نیندازند.
در ماهایی از سال هم به عارضه ی خود گُنده بینی مبتلا می شوند. بساط چماق کشی و رقص چوپی راه می اندازند . یکی می شود رستم دستان و دیگری هم می شود اسفندیار. یک عده می شوند لشکر سلم و یک عده ی دیگر می شوند لشکر تور. در یک زدوبند یواشکی هردو گروه پوزه ی دشمن را چنان می چَپونند توی خاکستر منقل که نگو و نپرس. در هر بار نبرد دماغ دشمن را چنان با گُلِ آتیش زغال لیمویی می سوزانند که فریاد ” …ول کن بابا دماغمو سوزوندی ..” اکناف عالم را پر کند و همه ی پشم شیشه ها زیرنویس می زنند : خبر فوری.
اینظوری است که دیگر هیچ کس جرأت نمی کند به یک منقل آبادی بگوید آی زکی!!
به مصداق ترتیزک به تخمش میره حسنی به باباش این منقل آبادی ها خلق و خوی شان را از منقل الدوله های ریز و درشت گرفته اند. منقلیه ها اولش شتر چران بودند .چون در شترستان آب لوله کشی نبود و مجبور شدند از دانش بهره وری استفاده کنند و شتر بیچاره برایشان هم نقش سازمان آب را داشت و هم وظایف راه وترابری را انجام می داد فکر کردند چه خاکی برسرشان بریزند . راه افتادند آمدند همین منقل آباد فعلی و با دوز وکلک و پدرسوخته بازی سر ساکنان قبلی اینجا کلاه گذاشتند و کم کم کلاه تبدیل شد به پالون. این طوری بود که ماندگار شدند. عین دووال پا جاخوش کردند روی دوش اهالی و نسل اندر نسل از اهالی محترم خرسواری گرفتند.
از تعجب خشکتون نزند اگر دیدید یا شنیدید هرازگاهی پاچه ورمالیده های منقل آباد برای این که یادشان نرود چه پُخی هستند جلوی کوشک منقلخانه صفی طولانی راه بیندازند و برای منقل الدوله دستمال یزدی تکان بدهند و دم بگیرند
عجب این منقل آبادی عزیز است
چه باهوش و زرنگ و تند و تیزاست
زند اندر هوا بال مگس را
نوک چاقوی او از بس که تیز است

نوک چاقوی او از بس که تیز است
چنان گردن کلفت و قلچماق است
که رستم پیش او چون جوجه ریزاست
رود لنگش هوا وقت زمستان
چرا؟ چون کوچه ها برفی و لیز است…..قس علی هذا
این شعر با آداب خاصی در مراسم بشکن و بالا بندازدر شب های تابستان که هوا خوب است درمیادین شهرخوانده می شود و توشمال های منقل آباد با ساز و دهل تا می توانند حال می کنند و اهالی محترم هم تا می توانندحال می دهند. منقل الدوله و دارودسته اش این جور مواقع جمع می شوند توی ایوان و با دیدن این همه سینه چاک تا دلشان بخواهد خرکیف می شوند.
دیده شده است که هنگام مراسم عده ای غش و ضعف کرده اند و یک راست افتاده اند وسط لنگ و پاچه اونایی که در حاشیه ایستاده اند و طبق قوانین منقل آباد حق شرکت در امور ذکور را ندارند.جوانان خرزور و گردن کلفت غشی ها را کول می کنند و چارنعل می رسانند به بازار سرگین فروش ها.
یک جهانگرد فرنگی در سفرنامه اش نوشته که خودش با چشمای خودش و نه با چشمای بغل دستی اش دیده است که در حوالی بازارسرگین فروش ها ده بیست نفر را دراز کرده بودند و داشتند سرگین ماچه الاغ شش ماهه می مالیدند به دماغشان تا به هوش بیایند.دیلماج برایش توضیح می دهدکه این ده بیست نفرحین جر دادن گلو و سینه و بعضی جاهای دیگر خودشان دچار غش و ضعف شده اند. درازکش ولو شده و غش کرده اند.
من وهمین میرزا بنویس که از تخم وتَرَکه ی منقل آباد ی ها هستیم و در دوران بچگی به یک مکتبخانه می رفتیم یک بار در عهد شباب قرار گذاشتیم خودمان را به غش و ضعف بزنیم شاید خدا نصیب کند و ولوشویم توی بغل یکی و تهِ دلمان کیف کنیم اما بخت یار نبود. در حین غش کردنمان نفر بغل دستی هُلمان داد و افتادیم بغل لندهور سیبیل کلفتی که کارش خفت گرفتن بود .ولی به خیر گذشت. چون دروغکی داشتیم غش می کردیم زود فهمیدیم اوضاع خیط است از غش کردن منصرف شدیم . در حالی که فلنگ را می بستیم به یارو گفتیم ” ای قرمساق!” .
دو خصیصه ی بارز باد به پرچم و باد به دماغ بودن را یادم رفت به عرضتان برسانم. این دو خصیصه تمام و کمال در ذات اهالی منقل آبادعینهو کرم روده وُول می خورند. هر منقل آبادی در خانه اش چند تا پرچم دارد که روی هرکدامشان علامت فرقه های مختلف منقلیه دیده می شود .پرچم ها همگی ارثیه ی آبا و اجدادی است. هروقت قرار می شود فرقه ای جایش را به فرقه ی دیگر بدهد و برود سراغ بلع رابع بخوربخورهای خودش اول یک نزاع حیدری نعمتی راه می اندازند تا اهالی منقل آباد خیال نکنند هرچیزی بی حساب و کتاب است. بعد که خیالشان از خررنگ کنی فرقه ای راحت شد اهالی هالو و ساده دل هم پرچم مربوط به فرقه ی جدید را به سردرِ خانه ها نصب می کنند. دلیلش این است که سران فرقه ها در روزهای پر شرّ و شور چماق کِشون ، چوب و چماقشان را روی کله ی همدیگر نمی شکنند و چون همگی دربست و تا ته خط جیره خوار منقل الدوله ی بزرگ اند منتظر می شوند تا با اشاره ی او انواع و اقسام چماق ها را بر سر دشمن چنان بکوبند که رَب و رُبش را یاد کند و چه دشمنی بهتر از همین اهالی مفنگی منقل آباد . هم چماق خورشان ملس است هم بدشان نمی آید یکی زحمت خودزنی شان را کمتر کند .
بعد از پیروزی بر دشمن ، انبوه شربت خوران و کاسه لیسان راه می افتند و برای دلخو ش کُنَک هم شده با هم دم می گیرند:
ما سنگ زن و تیشه زن منقلیشاهیم
هرکه حرف بزنه خوارشو می …ییم.
این شعر هم مثل بقیه ی حرف و حدیث ها ی منقل آباد سابقه ای تاریخی دارد.
زمانی که منقلیشاه بزرگ و فضله میرزا دست به هم داده بودند تا قلفتی پوست مخالفان را بکَنند اول یک کارخانه ی دباغی باز کردند بعد مشتی چاقو کش و لات و بچه باز دور خودشان جمع کردند و چون از اُرُس آبادی ها یاد گرفته بودند این جور مواقع چه باید کرد از محله ی کنار رودخونه ابرام چولوس رابه مقام رئیس
قمه زن ها و اسمال سرقیچی را هم از محله ی پنبه زنان به ریاست اداره ی چماق کشی گماردند. اینها هم ازجوجه لوطی ها و بچه تیغ کش های خودشان خواستند بریزند توی شهر و نفس کش بطلبند . خلاصه ایناهم دوتا قلوه سنگ به دست ، راه افتادند توی گذر ها و بازار ها و دم گرفتند ما سنگ زن و تیشه زن منقلیشاهیم/ هرکه حرف بزنه خوارشو می … ییم. بعد زدند مغازه ها را غارت کردند و در کمال امنیت همگی جمع شدند توی میدان بارفروش ها و کلی خربوزه و طالبی و پلنگه را با پوست خوردند خوردند ودعا کنان عریده کشیدند: آی نفس کش!!!
( فعلا هوا پسه!!! بقیه باشه تا بعد)


دیدگاه شما

نشانی ایمیل شما در سایت منتشر نمی‌شود. لطفاً هر دیدگاه را حداکثر در ۹۰۰ واژه بنویسید. در صورت نیاز، فقط یک دیدگاه دیگر برای ادامهٔ متن ارسال کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

Social Media Auto Publish Powered By : XYZScripts.com

بیشتر از پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب