نگاه کن به آن ابر سرخ که بر فراز کوه است
و بال آن پرنده که از یاقوت میگذرد
از هرچه سنگ
گلوله
از کبود
به فواره نگاه کن،
کمان سرخ بر کرانهی آبی
انحنای ابروی کشیده بر صورتی که ماه بود
بر شیشه از ابر سرخ
در قاب اندوه آدمی
نجوای زخم است
صدای باران و تگرگ
نگاه کن به کلمات ریخته
خیس بر زمین
در جوی سرخ
به خون که میبندد دهان
میبندد قلب
نگاه کن که خون
سرازیر و ناگزیر
چگونه راه را هم میبندد








دیدگاهتان را بنویسید