پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت، سایتی مستقل برای ادبیات، شعر، داستان، هنر و اندیشه است. مطالب را می‌توانید به فارسی، آلمانی و انگلیسی بخوانید.

,

دیدار- حسن فخاری

یادداشت درنگ

انتشار این نوشته با هدف ثبت بخشی از خاطرات و تجربه‌های سیاسی ایرانیان در تبعید و فراهم کردن زمینه‌ای برای بازخوانی انتقادی گذشته صورت می‌گیرد. انتشار آن به معنای تأیید تمامی دیدگاه‌ها، داوری‌ها و روایت‌های نویسنده نیست. «درنگ» ضمن احترام به استقلال فکری نویسندگان، حق نقد و اختلاف‌نظر را محفوظ می‌داند و مسئولیت دیدگاه‌های مطرح‌شده در هر نوشته را بر عهدهٔ نویسندهٔ آن می‌گذارد.


دیدار

خبر خروج او از گروه «دیدار» به گوش همه رسیده بود، جز من. مدتی بود که به دلیل دوری از دوستان و آشنایان، کسی از بچه‌ها را ندیده بودم و از ماجرا خبر نداشتم. از سوی دیگر، با شناختی که از او داشتم، خبر را شایعه می‌پنداشتم. به نظرم، خبرهایی که دهان‌به‌دهان می‌چرخند، چندان قابل اعتماد نیستند؛ شاید اصل ماجرا چیز دیگری بوده و در مسیر نقل، تغییر کرده باشد؛ همان حکایت یک کلاغ، چهل کلاغ که کاه را به کوه تبدیل می‌کند.

اما راوی خبر اصرار داشت که موضوع شایعه نیست و حقیقت دارد. می‌گفت همه از منابع موثق شنیده‌اند که او گروه «دیدار» را ترک کرده است. تصمیم گرفتم موضوع را مستقیماً با خودش در میان بگذارم.

روزی که تلفنی از او برای شرکت در گردهمایی گروه «دیدار» دعوت شد، کنارش بودم. پس از پایان مکالمه، از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجید. وقتی متوجه نگاهم شد، گفت تلفن دربارهٔ خبری بود که مدت‌ها انتظار شنیدنش را داشته و حالا ظاهراً در آستانهٔ تحقق است. پرسیدم موضوع چیست. گفت مخالفان استبداد دینی تصمیم گرفته‌اند اختلاف‌هایشان را کنار بگذارند و جبهه‌ای واحد در برابر حکومت تشکیل دهند. بعد توضیح داد که تماس برای دعوت از زندانیان سیاسی رژیم گذشته به یک دیدار جمعی بوده است. از او پرسیده بودند آیا حاضر است در این جمع شرکت کند و او هم با کمال میل پذیرفته بود.

پرسیدم منظورشان از گرد هم آوردن زندانیان سیاسی چیست. گفته بود: «خودم هم مانند تو از برنامهٔ دقیق آن‌ها خبر ندارم. باید شرکت کنم تا از هدفشان سر درآورم. بااین‌حال، روشن است که وقتی شماری از فعالان سیاسی زندان‌رفته در یک جا جمع می‌شوند، موضوعی برای گفت‌وگو خواهند داشت.»

گفتم پیش از این هم چند بار تلاش شده بود چنین جمعی شکل بگیرد، اما هیچ‌کدام دوام نیاورد و سرانجام از هم پاشید. با اینکه بسیاری از ایرانیان ساکن اروپا با دموکراسی آشنا بودند، نتوانسته بودند زیر یک سقف جمع شوند و حتی باشگاه یا انجمنی ایرانی پایه‌گذاری کنند. دوستم خوش‌بین بود و فکر می‌کرد این بار نتیجه فرق خواهد داشت.

در آستانهٔ انقلاب، گروه‌ها و سازمان‌های سیاسی بسیاری با ایده‌ها و دیدگاه‌های گوناگون پدید آمدند و در برابر یکدیگر صف کشیدند. اختلاف‌نظرها عمیق بود. عده‌ای از حکومت دیکتاتوری روحانیان حمایت می‌کردند و آن را انتخاب مردم می‌دانستند. گروهی دیگر معتقد بودند دیکتاتوری شاه و شیخ تفاوتی با هم ندارد و روحانیان انقلاب را در نیمه‌راه به سود خود مصادره کرده‌اند. در میان نیروهای مذهبی نیز گروه‌های موافق و مخالف شکل گرفتند. این پراکندگی و اختلافات به حکومت فرصت داد تا مخالفان و دگراندیشان را سرکوب کند؛ عده‌ای اعدام شدند، گروهی به زندان افتادند و شماری نیز ناچار به فرار از کشور شدند.

همان‌طور که تصمیم گرفته بودم، برای اطمینان از صحت خبر به خانه‌اش رفتم. او را از دوران زندان در زمان شاه می‌شناختم. زندانی هر دو رژیم شاه و جمهوری اسلامی بود و شکنجهٔ هر دو حکومت را تجربه کرده بود.

از او پرسیدم آیا واقعاً از جمع زندانیان سیاسی کناره گرفته است. خبر را تأیید کرد و خواست بداند از چه کسی شنیده‌ام. گفتم ظاهراً همه خبر دارند، اما من باورش نکرده بودم؛ به دو دلیل. نخست اینکه خبرهای دهان‌به‌دهان اعتبار چندانی ندارند. هرکس آن‌ها را مطابق میل و سلیقهٔ خود بازگو می‌کند. گاهی چیزی به آن می‌افزاید و گاه بخشی از آن را حذف می‌کند، تا جایی که اصل ماجرا تغییر می‌کند. دوم اینکه هنوز واکنش تو را در روزی که تلفنی به گروه «دیدار» دعوت شده بودی، به یاد دارم. انگار آن‌قدر خوشحال بودی که روی پا بند نمی‌شدی. با توجه به آن استقبال پرشور، باور نمی‌کردم که از جمع کنار کشیده باشی.

با لحنی گله‌آمیز گفت:

«مثل اینکه آدم نمی‌تونه سرش رو بخارونه؛ عالم و آدم باخبر می‌شن!»

وقتی دوباره پرسیدم آیا واقعاً کناره‌گیری کرده‌ای، گفت بله و توضیح داد:

«در نخستین جلسه فهمیدم برنامه و فضای جمع با تصورم تفاوت داره و با مرام و ذهنیت من سازگار نیست.»

حرفش را قطع کردم و پرسیدم:

«بااین‌حال، چند جلسه در اون شرکت کرده بودی؟»

پاسخ داد:

«همین‌طوره.»

پرسیدم:

«چرا همون جلسهٔ اول کنار نکشیدی؟»

گفت:

«با یک جلسه نمی‌شه دربارهٔ جمعی قضاوت کرد.»

سپس توضیح داد که شماری از مخالفان حکومت روحانیان از جلسهٔ دوم به بعد شرکت نکردند. آن‌ها با ایمیل کناره‌گیری خود را اعلام کرده و خواسته بودند نامشان از فهرست مکاتبات حذف شود. این افراد از گذشته یکدیگر را می‌شناختند و با دیدگاه‌های هم آشنا بودند. سال‌ها در زندان کنار هم گذرانده و به یک جریان فکری نزدیک تعلق داشتند.

در عمل، بیشتر کسانی که در «دیدار» ماندند، از حامیان حکومت بودند؛ از جمله شماری از اعضا یا هواداران سازمان اکثریت و حزب توده.

دوستم ادامه داد:

«من جز چند نفری از گذشته، با بقیه آشنایی نداشتم. برای آشنایی با دیدگاه‌هاشون به شرکت در جلسات ادامه دادم.»

پس از چند گردهمایی، ترکیب جمع تغییر کرد. دیگر فقط زندانیان سیاسی رژیم گذشته در جلسات حاضر نبودند و کسانی هم که سابقهٔ زندان نداشتند، می‌توانستند شرکت کنند.

در نخستین دیدار، بنا بر قانونی نانوشته، همهٔ شرکت‌کنندگان از زندانیان رژیم پیشین بودند. شمارشان حدود چهل تا پنجاه نفر می‌شد. از نقاط مختلف اروپا آمده بودند. بیشترشان به سازمان فداییان خلق ایران ـ اکثریت یا حزب توده تعلق داشتند و ده تا پانزده نفر نیز از گروه‌ها و سازمان‌های دیگری بودند که با حکومت مذهبی مخالفت می‌کردند. این گروه اخیر از دومین گردهمایی به بعد شرکت نکردند.

برای ادارهٔ امور «دیدار»، سه نفر انتخاب شدند. نشانی‌های ایمیل شرکت‌کنندگان را جمع‌آوری کردند و وب‌سایتی به نام «دیدار» راه انداختند. هدف این تجمع را زنده نگه داشتن خاطرات روزهای زندان اعلام کردند.

طبق قانونی نانوشته، بحث سیاسی دربارهٔ حکومت جمهوری اسلامی ممنوع بود. اما عملی کردن چنین قراری دشوار به نظر می‌رسید؛ مگر اینکه افراد از پرداختن به سیاست صرف‌نظر کنند. وقتی گروهی از آدم‌های سیاسی در یک جا گرد هم می‌آیند، بعید است گفت‌وگوهایشان هیچ‌گاه به سیاست کشیده نشود.

سرانجام قرار شد «دیدار» در آخر هفته، از جمعه تا یکشنبه، برگزار شود. در این سه روز با هم غذا می‌خوردیم، می‌نوشیدیم و از خاطرات زندان و درگیری‌های داخل آن می‌گفتیم و می‌شنیدیم.

بااین‌حال، دربارهٔ وضعیت نابسامان مردم ایران و فشارهایی که حکومت مذهبی به آنان وارد می‌کرد، کمتر سخنی به میان می‌آمد. بعدها حتی بیانیه‌ای اعتراضی دربارهٔ نقض حقوق، بازداشت‌های خودسرانه، شلاق، شکنجه یا سنگسار صادر نشد. به نظر می‌رسید نگاه سیاسی برخی از حاضران در همان سال‌های آغازین انقلاب متوقف مانده است.

یک سال بعد، زمان دیدار آینده از طریق ایمیل اعلام شد. دوستان و آشنایان، علاقه‌مندان دیگری را نیز باخبر کردند و هر روز نشانی‌های تازه‌ای به فهرست ایمیل‌ها افزوده می‌شد. در نهایت، شمار شرکت‌کنندگان از صد نفر فراتر رفت.

بسیاری از آن‌ها به سازمان فداییان خلق ایران ـ اکثریت یا حزب توده نزدیک بودند و با حکومت دینی مسئله‌ای جدی نداشتند. حکومت را ضدامپریالیست می‌خواندند و آن را، با وجود کاستی‌هایش، حاصل انتخاب مردم می‌دانستند؛ بنابراین معتقد بودند احزاب و سازمان‌ها باید با نفوذ در حکومت نوپا، آن را به مسیر درست هدایت کنند و مخالفان انقلاب را شناسایی و به نهادهای امنیتی معرفی کنند.

حمایت برخی از آنان از حکومت تا آنجا پیش رفته بود که نوشته‌های متفکران مذهبی در روزنامهٔ «کار»، ارگان سازمان اکثریت، منتشر می‌شد. این موضوع برایم پرسش‌برانگیز بود و یک بار آن را با یکی از هواداران سازمان در میان گذاشتم.

در سال‌های نخست پناهندگی‌ام، در یکی از شهرهای آلمان مراسمی به مناسبت سالگرد سیاهکل برگزار شده بود. در مسیر ورود به سالن، پیشخوانی از کتاب‌ها و نشریات قرار داشت و چند شماره از روزنامهٔ «کار» توجهم را جلب کرد. روزنامه‌ای را برداشتم و نگاهی به مطالبش انداختم.

دیدن مقاله‌ای از عبدالکریم سروش در ارگان سازمان برایم تعجب‌آور بود. از نظر من، دیدگاه‌های او با اندیشهٔ سوسیالیستی فاصلهٔ زیادی داشت و با برگزاری مراسمی که به یاد سیاهکل برپا شده بود، همخوانی نداشت. همچنین نقش او در تحولات فرهنگی پس از انقلاب و تعطیلی دانشگاه‌ها برایم پرسش‌برانگیز بود.

یکی از برگزارکنندگان مراسم را از نزدیک می‌شناختم. او را کناری کشیدم و دربارهٔ انتشار مقالهٔ سروش در روزنامهٔ «کار» توضیح خواستم. پرسیدم آیا از دیدگاه‌ها و عملکرد او در حمایت از جمهوری اسلامی آگاه است. پاسخ داد که کاملاً آگاه است.

پرسیدم:

«پس چرا نوشته‌هاش رو منتشر می‌کنی؟»

گفت:

«اون هم ایرانیه و دیدگاه‌های مخالف داره؛ چرا باید نادیده‌اش گرفت؟»

پرسیدم:

«آیا نشریات اون‌ها هم نوشته‌ها و دیدگاه‌های شما رو منتشر می‌کنن که شما چنین امکانی در اختیارشون می‌ذارین؟ گذشته از این، «کار» ارگان یک سازمان سیاسیه.»

پاسخ داد که این مسئله اهمیت چندانی ندارد و افزود:

«تا امروز اشتباه‌های زیادی کرده‌ایم. از روز اول انقلاب، حرکتمان از مردم جدا بود. از این به بعد می‌خواهیم در کنار مردم و با مردم گام برداریم.»

یاد جمله‌ای از مارکس افتادم که می‌گفت: «دانشجویان تا زمانی انقلابی هستند که وارد بازار کار نشده‌اند.»

در دومین گردهمایی «دیدار»، مخالفان حکومت روحانیان شرکت نکردند و از طریق ایمیل خواستند نامشان از فهرست شرکت‌کنندگان حذف شود. مسئولان نیز درخواستشان را پذیرفتند.

یکی از حاضران در ایمیلی از دوستی به نام اصغر پرسیده بود:

«اصغر، تو دیگه چرا در دیدار شرکت نمی‌کنی؟ تو که اهل این حرفا نبودی!»

اصغر در پاسخ نوشته بود:

«به خاطر یک نفر.»

دوست اصغر جواب داده بود:

«اگه از این اداواطوارها دست برنداری، با اون یک نفر به خونه‌ات می‌آییم و همون‌جا موندگار می‌شیم.»

آن شخص برای بسیاری شناخته‌شده بود: فرخ نگهدار، از چهره‌های مرکزیت سازمان فداییان خلق ایران ـ اکثریت.

از نگاه منتقدان او، با وجود معرفی خود به‌عنوان چهره‌ای چپ، از حکومت اسلامی حمایت می‌کرد. برخی این حمایت را نه ناشی از باور سیاسی، بلکه مرتبط با ملاحظات و منافع شخصی او می‌دانستند؛ برداشتی که در متن این خاطرات نیز بازتاب یافته است.

سرانجام، با رأی اکثریت تصمیم گرفته شد گردهمایی «دیدار» هر دو سال یک بار برگزار شود. مکانی به نام «یوگن هربرگه» را برای این کار در نظر گرفتند؛ محلی با ظرفیت بیش از سیصد نفر که به مهمانسراهای ایران شباهت داشت.

برنامه از بعدازظهر جمعه آغاز می‌شد و بعدازظهر یکشنبه پایان می‌یافت. شب‌های جمعه و شنبه در سالن بزرگ جمع می‌شدیم و خاطرات زندان را مرور می‌کردیم. هرکس شعری به یاد داشت، می‌خواند و گاهی برای خنداندن جمع، لطیفه‌ای گفته می‌شد.

پرویز قلیچ‌خانی، کاپیتان تیم ملی فوتبال ایران، تنها یک بار در این گردهمایی شرکت کرد. او در زمان شاه، به اتهام ارتباط با چریک‌های فدایی خلق دستگیر و زندانی شده بود. به دلیل پیشینهٔ مبارزاتی و مخالفتش با خرافات و دیدگاه‌های واپس‌گرا، ناچار به ترک ایران شد. او در خارج از کشور، با انتشار ماهنامهٔ سیاسی «آرش»، به مبارزه با دیکتاتوری مذهبی، آموزش‌وپرورش قرون‌وسطایی و شکنجه و کشتار مبارزان پرداخت.

آن شب، طبق معمول، در سالن ویژهٔ گردهمایی جمع شدیم. مسئولان خوشامد گفتند و برنامه آغاز شد. چند نفری برای گفتن خاطره یا خواندن شعر دست بلند کردند و نوبت گرفتند. پرویز قلیچ‌خانی نیز در میان آن‌ها بود. وقتی نوبتش رسید، همه سکوت کردند و به سخنانش گوش دادند.

او از انشعاب در سازمان فداییان و از کسانی انتقاد کرد که از حکومت مذهبی حمایت کرده بودند. پرسید مگر هدف سازمان مبارزه با دیکتاتوری نبود؟ مگر شعار سازمان این نبود که در پیکار نباید لحظه‌ای از پا نشست تا ستم و استثمار برانداخته شود؟ در این راه، شماری از عزیزترین رفقای فدایی جان خود را از دست دادند. آیا حکومت مذهبی همان چیزی است که آن‌ها برایش مبارزه کردند؟

حتی اگر ـ برخلاف واقعیت، از نظر او ـ این حکومت انتخاب مردم می‌بود، باز هم وظیفهٔ مبارزان، ادامهٔ مبارزه و آشکار کردن ماهیت آن بود.

او تأکید کرد که حکومت مذهبی با آزادی بیگانه است و در جزئی‌ترین امور شخصی مردم دخالت می‌کند؛ در چنین نظامی، انسان اختیار چندانی بر زندگی خود ندارد و حکومت می‌کوشد امور شخصی و اجتماعی را زیر کنترل خود بگیرد.

سپس پرسید آیا رفقا جانشان را برای حمایت از چنین حکومتی فدا کردند؟

رئیس جلسه با لحنی اعتراض‌آمیز سخنان پرویز را قطع کرد. یادآور شد که بحث سیاسی در گردهمایی ممنوع است؛ قراری که از روز نخست گذاشته شده و همه باید رعایتش کنند.

پرویز دیگر نتوانست حرفش را ادامه دهد و آشکارا دلسرد شد. این نخستین و آخرین بار بود که در «دیدار» شرکت کرد.

موضوعی که پرویز مطرح کرده بود، به گذشته‌ای دور مربوط می‌شد. با گذشت زمان، آدم‌ها تغییر می‌کنند؛ چهره، افکار و باورهایشان دگرگون می‌شود. همان‌طور که چهرهٔ جوانی به پیری می‌گراید، اندیشه‌ها نیز ثابت نمی‌مانند.

بااین‌حال، مسئله فقط مرور اختلاف‌های قدیمی نبود. تجربهٔ سرکوب سیاسی نشان داده است که حکومت‌ها چگونه افراد را به دلیل ارتباط، آشنایی یا حتی داشتن کتاب‌های ممنوعه تحت تعقیب قرار می‌دهند.

به یاد دارم ساواک هنگام شناسایی و دستگیری گروه‌های سیاسی، گاه نزدیکان افراد موردنظر را نیز تا شعاعی گسترده بازداشت و شکنجه می‌کرد؛ چه فعالیت سیاسی داشتند و چه نداشتند. کسانی که بر مواضع سیاسی خود پافشاری می‌کردند، ممکن بود به جوخهٔ اعدام سپرده شوند. افرادی هم که تنها کتاب‌های ممنوعه خوانده یا با فعالان سیاسی آشنا بودند، پس از شکنجه و شلاق به زندان می‌افتادند.

گوناگونی اندیشه‌ها و ایدئولوژی‌ها، در کنار اختلاف‌های عمیق سیاسی، مانع شکل‌گیری جریانی منسجم شده بود.

سرانجام، گردهمایی «دیدار» نیز دوام نیاورد و از هم پاشید. این بار، اختلاف بر سر حمایت از حکومت جمهوری اسلامی و نقش فرخ نگهدار در جمع، به بحران اصلی تبدیل شد.

در چهارمین یا پنجمین گردهمایی بود که صدای رضا دقتی، عکاس شناخته‌شده، بلند شد. او در پیامی به فهرست ایمیل «دیدار»، از دوستی گله کرده بود که چرا نامش را در فهرست کسانی گذاشته است که به تعبیر او، از حکومت روحانیان تمجید می‌کنند.

نوشته بود حاضر نیست نامش در کنار مدافعان حکومتی قرار بگیرد که آن را مسئول جنایت و پایمال کردن حقوق بشر می‌داند؛ کسانی که به باور او، ستم و جنایت حکومت را توجیه می‌کنند و نقض حقوق بشر را نادیده می‌گیرند.

رضا دقتی تنها یک بار در «دیدار» شرکت کرد. او ادامهٔ حضور در این جمع را با شخصیت و باورهای خود سازگار ندید و کناره گرفت.

پس از آن، عده‌ای در حمایت از او خواستار کناره‌گیری فرخ نگهدار شدند. در مقابل، گروهی دیگر از فرخ نگهدار حمایت کردند و خواستار کناره‌گیری منتقدانش شدند.

سه نفری که مسئولیت ادارهٔ «دیدار» را بر عهده داشتند، به دو طرف یک ماه فرصت دادند تا اختلاف‌هایشان را حل‌وفصل کنند؛ در غیر این صورت، خودشان استعفا خواهند داد.

فرخ نگهدار با پشتیبانی هوادارانش کنار نرفت. پس از پایان مهلت، آن سه نفر از مسئولیت کناره‌گیری کردند و «دیدار» عملاً از هم پاشید.

**تمام**       


دیدگاه شما

نشانی ایمیل شما در سایت منتشر نمی‌شود. لطفاً هر دیدگاه را حداکثر در ۹۰۰ واژه بنویسید. در صورت نیاز، فقط یک دیدگاه دیگر برای ادامهٔ متن ارسال کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

Social Media Auto Publish Powered By : XYZScripts.com

بیشتر از پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب