پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت، سایتی مستقل برای ادبیات، شعر، داستان، هنر و اندیشه است. مطالب را می‌توانید به فارسی، آلمانی و انگلیسی بخوانید.

,

در آن ارکیده زارِ همچوشب خاموش،-اسماعیل خویی

شب اش، در بسترِ رؤیا، چو در آغوش می گیرم، به گلزارِ تن اش،

از عطرِ خود گُُلپوش،               به زنبورِ عسل مانم؛ وَ کامِ دل،

به نیشِ بوسه های همچو تب سوزان، از آن لب ها و پستان های از نابنابِ هوس پُُرنوش می گیرم!

در آن ارکیده زارِ همچوشب خاموش،

دریغ،امّّا،دریغادرد!

که من هربار،

دیگربار،                عسل در کام،

به ناگه می پَرََم از خواب!

وَ ناچارم که نوشم آب:

چرا که زغنبوت است انگبین هم،

بعد از این رؤیای تلخ انجام                   .

چرا که باز می بینم هنوز وهمچنان پیرم!

ولی در یاد دارم آن پری رو را:

که چندین سال بگذشته ست

از آن شب ها که من با خود به بستر داشتم او را.

چرا از هم جدا گشتیم؟ کدام انگیزه کرد آیا

چنان بی های و هو از هم جداگشتن

مرا،یا آن به خو تنها به خود ماننده بانورا، وَ یا ما هر دو را بایا؟ جوان است او هنوز آیا؟

تواند بود کآن زیبایی ی نابِ اناهیتی نباشد همچنان پایا؟

چرا زآن چهره  زیباتر نمی یابم به جا در یادِ خود هیچیز؟!

نمی دانم،

نمی خواهم بدانم نیز.

همین ام بس که او در یادِ من مانده ست:

و مانََد باز در مغزِ دگر در موزه ی خود هیچ نپذیرم!

و این یعنی که من،یک شب، عسل در کام،

می میرم!

ششم آذرماه ۱۳۹۸ – بیدرکجای لندن


دیدگاه شما

نشانی ایمیل شما در سایت منتشر نمی‌شود. لطفاً هر دیدگاه را حداکثر در ۹۰۰ واژه بنویسید. در صورت نیاز، فقط یک دیدگاه دیگر برای ادامهٔ متن ارسال کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

Social Media Auto Publish Powered By : XYZScripts.com

بیشتر از پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب