پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت، سایتی مستقل برای ادبیات، شعر، داستان، هنر و اندیشه است. مطالب را می‌توانید به فارسی، آلمانی و انگلیسی بخوانید.

,

اتوبوسی با مقصدی نامشخص- محمود معمار نژاد

اتوبوسی با مقصدی نامشخص

حکایت نزدیک به نیم‌قرن سفر، به نام آرمان و به کام قدرت

♻️ سال‌ها پیش، اتوبوسی به راه افتاد.

روی شیشهٔ جلویش، با حروفی درشت و امیدوارکننده نوشته بودند:

«استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی»

اتوبوس پر بود از آدم‌هایی که هرکدام رؤیایی در سر داشتند و مقصدی در خیال.

مذهبی‌ها از حکومت عدل علی می‌گفتند؛ از جامعه‌ای که قرار بود در آن، عدالت از منبرها پایین بیاید، از کتاب‌ها بیرون بیاید و به سفرهٔ مردم برسد.

بخشی از چپ‌ها هم چندان درنگی روی کلمهٔ «اسلامی» نکردند. گوششان بیشتر با واژه‌های استقلال، عدالت، مبارزه با امپریالیسم و رهایی محرومان آشنا بود.

یکی در آینهٔ آینده، علی را می‌دید؛ دیگری چه‌گوارا را.

یکی رؤیای حکومت مستضعفان داشت، دیگری جامعهٔ بی‌طبقه و یکی … .

یکی از اسلام انقلابی می‌گفت و دیگری از انقلاب ضدامپریالیستی.

هرکس تصویری از مقصد داشت؛ اما کمتر کسی به یک پرسش ساده و سرنوشت‌ساز فکر می‌کرد:

چه کسی پشت فرمان نشسته است؟ و اگر راننده راه را اشتباه رفت، چه کسی می‌تواند او را متوقف کند؟

اتوبوس حرکت کرد.

در آغاز، همه‌چیز شبیه وعده‌ها بود. شعارها بلند بود، امیدها بزرگ و آینده، روشن‌تر از آنکه کسی بخواهد درباره‌اش تردید کند.

اما هنوز چند پیچ بیشتر نگذشته بود که نخستین مسافران را پیاده کردند.

گفتند: «ضدانقلاب‌اند.»

کمی جلوتر، عده‌ای دیگر را پایین آوردند.

گفتند: «منافق‌اند.»

بعد، نوبت به دیگران رسید؛ به دگراندیشان، به منتقدان، به کسانی که پرسیده بودند چرا جاده با وعده‌ها فرق دارد.

صدای اعتراض‌ها کم‌کم جای خود را به صدای درهای بسته داد.

بعد زندان‌ها پر شد.

بعد اعدام‌ها آمد.

بعد قبرستان‌ها.

و بعضی از همان چپ‌هایی که روزی برای مبارزه با امپریالیسم کف زده بودند، تازه دریافتند که راننده، ضد امپریالیسم هست؛ اما ظاهراً با کمونیسم هم سر سازگاری ندارد.

اتوبوس به نام همه راه افتاده بود، اما اختیار آن روزبه‌روز در دست عده‌ای محدودتر قرار می‌گرفت.

مسافران یکی‌یکی فهمیدند که داشتن صندلی در اتوبوس، به معنای داشتن حق تعیین مسیر نیست.

بااین‌حال، سفر ادامه داشت.

—

سال‌ها گذشت.

جنگ آمد و رفت. تحریم‌ها آمدند و ماندند. فقر، فساد و تبعیض، هرکدام به شکلی در زندگی مردم ریشه دواندند.

نسلی که با رؤیای آزادی سوار شده بود، پیر شد؛ نسلی که قرار بود ثمرهٔ عدالت را ببیند، سال‌های عمرش را در انتظار گذراند.

فرزندان و نوه‌های همان مسافران، حالا کنار پنجره نشسته بودند و بیرون را نگاه می‌کردند؛ به زندگی‌هایی که می‌توانستند داشته باشند، به فرصت‌هایی که از دست می‌رفت و به راه‌هایی که هرگز اجازه نیافته بودند انتخاب کنند.

سرانجام، یکی از مسافران برخاست و پرسید:

«ببخشید، پس آن عدالت علوی که وعده‌اش را می‌دادید، چه شد؟»

راننده، بی‌آنکه نگاهش را از جاده بردارد، پاسخ داد:

«مگر در دوران علی فقر و فساد وجود نداشت؟ داشت. مهم این است که حکومت در مسیر الهی حرکت کند.»

مسافر گفت:

«اما ما برای برچیدن فقر و فساد سوار شدیم، نه برای شنیدن توضیحی دربارهٔ وجود تاریخی آن‌ها!»

راننده جواب داد:

«برداشت شما از عدالت اشتباه بوده است.»

مسافر دیگری پرسید:

«پس آزادی چه شد؟»

راننده گفت:

«آزادی داریم؛ البته آزادی باید در چارچوب درست تعریف شود.»

یکی از انتهای اتوبوس فریاد زد:

«رفاه چه؟ مگر قرار نبود زندگی مردم بهتر شود؟»

راننده گفت:

«چه کسی گفته بود قرار است همه‌چیز آسان باشد؟»

مسافری دیگر پرسید:

«پس این همه فساد و تبعیض؟»

راننده آهی کشید و گفت:

«مگر در صدر اسلام فساد وجود نداشت؟»

سکوتی سنگین در اتوبوس پیچید.

یکی از مسافران سالخورده که موهایش در طول این سفر سفید شده بود، آرام پرسید:

«پس ما این همه سال برای چه راه افتادیم؟»

راننده پاسخ داد:

«مهم رسیدن نیست؛ مهم درست بودن مسیر است.»

مسافر گفت:

«از کجا معلوم مسیر درست است؟»

راننده گفت:

«چون الهی است.»

مسافر پرسید:

«از کجا معلوم الهی است؟»

راننده لحظه‌ای مکث کرد و گفت:

«چون ما در آن حرکت می‌کنیم.»

و به این ترتیب، بحث پایان یافت؛ نه چون پاسخی پیدا شده بود، بلکه چون دیگر هیچ پرسشی اجازه نداشت به نتیجه برسد.

—

نزدیک نیم‌قرن گذشته است.

اتوبوس دیگر شباهتی به روزهای نخست ندارد. بدنه‌اش فرسوده شده، موتور زیر بار سال‌ها کار داغ می‌کند، باکش توان سابق را ندارد و صندلی‌های بسیاری خالی مانده‌اند.

بعضی از مسافران مرده‌اند.

بعضی کشته شده‌اند.

بعضی سال‌ها پشت میله‌های زندان مانده‌اند.

بعضی از اتوبوس پیاده شده‌اند و در سرزمینی دیگر، دور از خانه، زندگی تازه‌ای ساخته‌اند.

بعضی هم هنوز نشسته‌اند؛ نه لزوماً از سر رضایت، بلکه شاید از ترس جادهٔ ناشناخته، از نداشتن راه خروج، یا از امیدی که حتی پس از بارها شکست، به‌سختی می‌میرد.

اما اتوبوس همچنان حرکت می‌کند.

راننده هنوز همان راننده است و بلندگو هنوز همان صدا را پخش می‌کند.

فقط شعارها تغییر کرده‌اند.

روزی می‌گفتند مقصد، استقلال و آزادی است.

بعد گفتند مبارزه با امپریالیسم.

سپس مقاومت.

بعد حفظ نظام.

و حالا، در بسیاری از لحظه‌ها، گویی تنها چیزی که اهمیت دارد، ادامهٔ حرکت است؛ حتی اگر دیگر کسی نداند این حرکت قرار است به کجا برسد.

تا اینکه یک روز، از ردیف‌های جلو صدایی بلند می‌شود:

«جاده تمام شده!»

چند نفر از پنجره بیرون را نگاه می‌کنند.

این بار خبری از یک پیچ اشتباه یا جاده‌ای ناهموار نیست.

روبرو پرتگاه است.

مسافران وحشت‌زده فریاد می‌زنند:

«ترمز کن!»

راننده پاسخ می‌دهد:

«این‌ها عملیات روانی دشمن است.»

یکی فریاد می‌زند:

«پرتگاه را با چشم خودمان می‌بینیم!»

راننده می‌گوید:

«مقاومت هزینه دارد.»

مردی از میان جمعیت بلند می‌شود و فریاد می‌زند:

«مرد حسابی، اینجا دیگر بحث هزینهٔ مقاومت نیست! چند متر دیگر همه‌مان سقوط می‌کنیم!»

راننده دستش را محکم‌تر روی فرمان می‌گذارد و پایش را از روی گاز برنمی‌دارد.

سپس از بلندگو اعلام می‌کند:

«ما مأمور به تکلیفیم، نه مأمور به نتیجه.»

مسافری که از شدت ترس می‌لرزد، می‌پرسد:

«اگر میلیون‌ها انسان در این اتوبوس سقوط کنند، چه؟»

راننده پاسخ می‌دهد:

«ما به وظیفهٔ خود عمل کرده‌ایم.»

مسافر فریاد می‌زند:

«پس مسئولیت جان این همه آدم چه می‌شود؟»

راننده، با همان آرامش آشنای سال‌های دور، می‌گوید:

«آن دیگر نتیجه است!»

و ناگهان، اتوبوس ساکت می‌شود.

نه از سر پذیرش؛ از سر بهت.

چون مسافران تازه دریافته‌اند که اختلافشان با راننده، دیگر بر سر مقصد نیست؛ حتی بر سر مسیر هم نیست.

اختلاف بر سر این است که آیا جان مسافران اصلاً در محاسبات راننده جایی دارد یا نه.

—

تراژدی این سفر فقط آن نیست که راننده نزدیک به نیم‌قرن اشتباه کرده است.

اشتباه، اگر پذیرفته شود، می‌تواند اصلاح شود. مسیر غلط، اگر شناخته شود، می‌تواند تغییر کند.

فاجعه از جایی آغاز می‌شود که هر بار واقعیت، شکست مسیر را آشکار می‌کند، به‌جای اصلاح مسیر، معنای موفقیت عوض می‌شود.

روز نخست، موفقیت یعنی استقلال، آزادی و عدالت.

وقتی آزادی محدود شد، گفتند استقلال مهم‌تر است.

وقتی عدالت محقق نشد، گفتند مبارزه با امپریالیسم اولویت دارد.

وقتی رفاه نیامد، گفتند مقاومت هزینه دارد.

وقتی فساد ادامه یافت، گفتند فساد همیشه بوده است.

وقتی مردم اعتراض کردند، گفتند دشمن سوءاستفاده می‌کند.

و وقتی دیگر هیچ‌کدام از وعده‌ها پاسخ‌گو نبود، معیار نهایی این شد که باید به تکلیف عمل کرد؛ حتی اگر نتیجه، درست خلاف همان آرمان‌هایی باشد که روز نخست به نامشان حرکت آغاز شده بود.

به این ترتیب، مقصد آرام‌آرام از معادله حذف شد.

سپس نتیجه.

و سرانجام، خود مسافر.

آنچه باقی ماند، راننده بود و تعریفی از وظیفه که هیچ شکست و فاجعه‌ای نمی‌توانست آن را زیر سؤال ببرد.

اما یک پرسش همچنان پابرجاست:

اگر مسیری به نام عدالت آغاز شود و به تبعیض برسد؛ اگر به نام آزادی آغاز شود و به سرکوب بینجامد؛ اگر به نام نجات مردم ادامه یابد و جان و آیندهٔ همان مردم را به خطر اندازد، آیا وفاداری به آرمان یعنی اصرار بر ادامهٔ مسیر؟

یا شجاعت واقعی در این است که بپذیریم راه را اشتباه آمده‌ایم؟

—

شاید بزرگ‌ترین درس این اتوبوس، نه دربارهٔ یک راننده، یک حکومت یا یک دورهٔ تاریخی، بلکه دربارهٔ رابطهٔ قدرت و مسئولیت باشد.

هر آرمانی، هرقدر مقدس، وقتی از پرسش و نقد مصون شود، می‌تواند به ابزاری برای توجیه قدرت تبدیل شود.

هر راننده‌ای که خودش را تنها مفسر مقصد، تنها داور مسیر و تنها مرجع تشخیص درست و غلط بداند، دیر یا زود ممکن است فراموش کند که اتوبوس برای او نیست؛ اوست که باید در برابر مسافران پاسخ‌گو باشد.

هیچ شعاری، هیچ عقیده‌ای و هیچ ادعای مقدسی نباید قدرت را از پاسخ‌گویی معاف کند.

زیرا حکومت، پیش از آنکه دربارهٔ نیت‌هایش قضاوت شود، باید با پیامدهای تصمیم‌هایش سنجیده شود؛ با امنیت مردم، با آزادی آن‌ها، با عدالت در زندگی روزمره و با آینده‌ای که برای نسل‌های بعد باقی می‌گذارد.

و شاید تلخ‌ترین طنز این سفر همین باشد:

میلیون‌ها نفر بلیت خریدند تا به آزادی و عدالت برسند؛ اما درست در آستانهٔ پرتگاه، راننده اعلام کرد که اساساً مأمور رساندن کسی به مقصد نبوده است.

حالا پرسش آخر دیگر این نیست که راننده چه اعتقادی دارد.

پرسش این است:

وقتی اتوبوس به سوی پرتگاه می‌رود، چه کسی حق دارد ترمز را بکشد؟

و چرا باید سرنوشت همهٔ مسافران، تا آخرین لحظه، در اختیار کسی بماند که نه مجبور است به پرسش‌هایشان پاسخ دهد و نه بابت نتیجهٔ تصمیم‌هایش حساب پس بدهد؟

اتوبوس هنوز در حرکت است؛ اما هیچ آرمانی آن‌قدر مقدس نیست که بتوان به نامش، چشم‌ها را بر پرتگاه بست.


دیدگاه شما

نشانی ایمیل شما در سایت منتشر نمی‌شود. لطفاً هر دیدگاه را حداکثر در ۹۰۰ واژه بنویسید. در صورت نیاز، فقط یک دیدگاه دیگر برای ادامهٔ متن ارسال کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

Social Media Auto Publish Powered By : XYZScripts.com

بیشتر از پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب