«چهارفصل من»
آن روز در باغ
زمستان را دیدم،
با دستهای یخیاش.
نزدیک شدم،
زانو زدم
و دستهایش را بوسیدم.
گفتم:
ـ باور کن، تفاوتی نیست؛
تو نیز پارهای از چهارفصل منی.
در عریانیِ مهآلودت،
آرام
سپید میشوی؛
اما بهزودی
بهار
از درون تو میروید
و رنگها
به تو بازمیگردند.








دیدگاهتان را بنویسید