پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت، سایتی مستقل برای ادبیات، شعر، داستان، هنر و اندیشه است. مطالب را می‌توانید به فارسی، آلمانی و انگلیسی بخوانید.

بیست و ششم اکتبر، سالمرگ نیکوس کازانتزاکیس؛رقص انسان بر مرز خدا، آزادی و زندگی- مجید روشنزاده

——————————————————

انسان‌هایی هستند که می‌خواهند زندگی را بفهمند و انسان‌هایی که می‌خواهند آن را زندگی کنند. گروه نخست در هزارتوی کتاب‌ها، آموزه‌های دینی و نظام‌های فلسفی به دنبال معنای هستی می‌گردند؛ گروه دوم جهان را با تن، احساس و تجربه مستقیم لمس می‌کنند؛ عشق می‌ورزند، کار می‌کنند، می‌رقصند و با مرگ روبه‌رو می‌شوند.

در فاصله میان این دو جهان، ادبیات نیکوس کازانتزاکیس نفس می‌کشد.

او در رمان «زوربای یونانی» که در سال ۱۹۴۶ منتشر شد، مردی را به صحنه می‌آورد که گویی از دل خاک، آفتاب و دریای مدیترانه برخاسته است. زوربا وقتی واژه‌ها از بیان جهان درمانده می‌شوند، می‌رقصد. وقتی دیگران در پی معنای رنج‌اند، او رنج را با گوشت و استخوان خود لمس می‌کند. عشق می‌ورزد، کار می‌کند، می‌خندد و حتی در برابر سایه مرگ نیز چراغ اشتیاقش را خاموش نمی‌کند.

برای زوربا، جسم نه زندان روح، بلکه پنجره‌ای گشوده به جهان است. لذت، گناهی پنهان در تاریکی نیست؛ یکی از زبان‌هایی است که زندگی با آن سخن می‌گوید.

بااین‌حال، کازانتزاکیس نمی‌خواهد تاج را از سر روح بردارد و بر سر جسم بگذارد. او این دو را مانند دو مسافر سرگردان در برابر یکدیگر می‌نشاند تا روشن شود هیچ‌یک به‌تنهایی مالک حقیقت نیست.

از همین‌جا پرسشی سربرمی‌آورد که در سراسر آثار او طنین دارد: آیا انسان برای معنا بخشیدن به زندگی به آسمانی نیازمند است که سرنوشتش را توضیح دهد؟ یا همین زمین، با عشق‌ها، رنج‌ها، شکست‌ها و شادی‌های گذرایش، برای آفریدن معنا کافی است؟

و پرسشی تلخ‌تر: آیا ما به خدا ایمان می‌آوریم، چون او را یافته‌ایم، یا چون از ایستادن در جهانی بی‌تضمین و بی‌پناه می‌ترسیم؟

شورشگری که در جست‌وجوی خدا بود

نیکوس کازانتزاکیس در سال ۱۸۸۳ در جزیره کرت زاده شد و در ۲۶ اکتبر ۱۹۵۷ در شعر فرایبورگ آلمان درگذشت. زندگی او سفری طولانی میان ایمان و تردید، جسم و روح، طغیان و نیایش بود.

فریدریش نیچه، فیلسوف آلمانی، در شکل‌گیری جهان فکری او نقشی تعیین‌کننده داشت. کازانتزاکیس از نیچه آموخت که انسان باید جرئت شکستن بت‌هایی را داشته باشد که خود ساخته و سپس در برابرشان زانو زده است.

اما او نمی‌خواست از ویرانه‌های ایمان، جشن پیروزی بی‌خدایی برپا کند. مسئله‌اش نه بیرون راندن خدا از جهان، بلکه رهایی انسان از تصویرهایی بود که قدرت‌های مذهبی از خدا ساخته بودند.

از نگاه او، حقیقت زمانی به زندان تبدیل می‌شود که دیگر نتوان درباره آن پرسید. فرقی نمی‌کند نگهبان این زندان کشیش باشد، سیاست‌مدار یا فیلسوفی که اندیشه خود را آخرین پاسخ جهان می‌داند.

کازانتزاکیس در جست‌وجوی ایمانی بود که از تردید نترسد؛ ایمانی که به جای بستن چشم انسان، افق دید او را گسترش دهد.

شورش او علیه کلیسا لزوماً شورش علیه خدا نبود. او بیشتر با کسانی سر ستیز داشت که می‌خواستند اقیانوس بی‌کران امر الهی را در کوزه تنگ تفسیرهای خویش جای دهند.

در نگاه او، ایمان اگر برای زنده ماندن به خاموش کردن پرسش‌ها نیاز داشته باشد، دیگر چراغ راه نیست؛ دیواری است که افق را پنهان می‌کند.

آیا راه آسمان از شکنجه جسم می‌گذرد؟

این کشمکش در کتاب «گزارش به گرکو» آشکارا خود را نشان می‌دهد.

چرا انسان باید تن خویش را بیازارد تا وفاداری‌اش را به خدا ثابت کند؟ چرا رنج کشیدن، در بسیاری از سنت‌های مذهبی، جامه فضیلت می‌پوشد و لذت بردن از زندگی به چشم خطایی اخلاقی نگریسته می‌شود؟

کازانتزاکیس این تصور دیرینه را به پرسش می‌کشد که گویا روح تنها زمانی می‌تواند بال بگشاید که جسم در زنجیر باشد.

اما او در دام افراطی دیگر نیز نمی‌افتد.

به باور او، انسانی که تمام عمرش را در محراب لذت قربانی می‌کند، لزوماً آزادتر از کسی نیست که پشت دیوارهای سختگیرانه مذهب زندگی می‌کند.

یکی ممکن است اسیر فرمان‌های بیرونی باشد و دیگری گرفتار خواهش‌های درونی.

زنجیر، حتی اگر از گل‌های خوش‌بو بافته شده باشد، همچنان زنجیر است.

آزادی برای کازانتزاکیس نه در نفی جسم پدید می‌آید و نه در پرستش آن، بلکه از آگاهی انسان نسبت به نیروهایی آغاز می‌شود که می‌خواهند اختیار زندگی‌اش را به دست گیرند.

در رمان «آخرین وسوسه مسیح»، کازانتزاکیس این پرسش‌ها را به حساس‌ترین قلمرو ایمان مسیحی می‌برد.

او مسیح را از فراز تصویرهای دست‌نیافتنی به زمین تجربه انسانی نزدیک می‌کند. مسیح او ترس را می‌شناسد، تردید می‌کند، میل به عشق و خانواده را احساس می‌کند و با امکان زندگی دیگری روبه‌رو می‌شود؛ زندگی‌ای آرام، زمینی و دور از سرنوشت سنگین مصلوب شدن.

این تصویر خشم محافل مذهبی را برانگیخت. واتیکان در سال ۱۹۵۴ رمان را در فهرست کتاب‌های ممنوعه قرار داد و برخی مقام‌های کلیسای ارتدکس یونان نیز به مخالفت با آن برخاستند.

اما کازانتزاکیس در پی شکستن قداست برای لذت بردن از ویرانی آن نبود.

او می‌خواست بداند اگر انسانی هرگز ترس را تجربه نکرده باشد، شجاعتش چه معنایی دارد؟ و اگر هرگز در برابر وسوسه قرار نگرفته باشد، پیروزی اخلاقی او چگونه سنجیده می‌شود؟

در نگاه او، بزرگی روح از نبودن تاریکی سرچشمه نمی‌گیرد، بلکه از توان عبور از آن زاده می‌شود.

مسیح این رمان باید سنگینی زمین را احساس کند تا معنای انتخاب آسمان آشکار شود.

در رمان «مسیح باز مصلوب»، کازانتزاکیس از جدال درونی انسان فراتر می‌رود و ایمان را در برابر واقعیت اجتماعی قرار می‌دهد.

داستان در روستایی یونانی آغاز می‌شود. مردم سرگرم آماده‌سازی نمایشی مذهبی درباره رنج و مصلوب شدن مسیح‌اند. نقش‌های انجیل تقسیم می‌شود و هرکس قرار است در آیینی باشکوه، بخشی از تاریخ مقدس را بازآفرینی کند.

اما ناگهان گروهی از آوارگان گرسنه و بی‌پناه به روستا می‌رسند.

در این لحظه، حقیقت از روی صحنه پایین می‌آید و پشت در خانه‌های مردم می‌ایستد.

اکنون دیگر مسئله این نیست که چه کسی نقش مسیح را بهتر بازی می‌کند؛ مسئله این است که چه کسی حاضر است به انسانی گرسنه نان بدهد.

مانولیوس، مردی که برای ایفای نقش مسیح برگزیده شده، درمی‌یابد که ایمان اگر در مرز نمایش متوقف شود، چیزی جز نقابی زیبا بر چهره واقعیت نیست.

اما بسیاری از اهالی روستا که خود را مؤمنانی درستکار می‌دانند، در برابر کمک به آوارگان مقاومت می‌کنند. ترس از دست دادن دارایی و آسایش، بر آموزه‌های محبت و همبستگی غلبه می‌کند.

کازانتزاکیس در اینجا یکی از تلخ‌ترین تناقض‌های اخلاقی را آشکار می‌سازد: انسان می‌تواند در برابر تصویر مسیح اشک بریزد، اما از کنار انسانی که رنج می‌کشد، بی‌اعتنا عبور کند.

او نشان می‌دهد که ایمان در شکوه مراسم و تکرار دعاها سنجیده نمی‌شود، بلکه در لحظه‌ای آزموده می‌شود که مهربانی هزینه پیدا می‌کند.

چه سود که انسان هزار بار از عشق سخن بگوید، اگر هنگام رویارویی با رنج دیگری، درهای دلش بسته بماند؟

این پرسش از مرزهای دین فراتر می‌رود.

جوامع امروز نیز از آزادی، کرامت انسانی، عدالت و همبستگی سخن می‌گویند. اما این ارزش‌ها زمانی از قاب شعار بیرون می‌آیند که دفاع از آنها مستلزم گذشتن از آسایش و منافع شخصی باشد.

کازانتزاکیس به ما یادآوری می‌کند که فاصله میان ستایش فضیلت و عمل به آن، گاه به اندازه فاصله میان محراب و سفره خالی یک گرسنه است.

در جهان کازانتزاکیس، آزادی هدیه‌ای آسان نیست که با گشودن درهای زندان به دست آید. آزادی سرزمینی بی‌نقشه است که انسان باید راه رفتن در آن را بیاموزد.

ممکن است کسی از سلطه کلیسا رها شود، اما به بند ایدئولوژی سیاسی دیگری درآید. ممکن است انسانی قواعد سنتی اخلاق را کنار بگذارد، اما برده خواسته‌های مهارنشده خود شود.

کازانتزاکیس از همین جابه‌جایی زنجیرها می‌ترسد.

او نمی‌خواهد انسانی را که دیروز در برابر قدرت دین سر خم می‌کرد، امروز به پرستش لذت، عقل یا قدرت فراخواند.

در اندیشه او، آزادی زمانی آغاز می‌شود که انسان جرئت کند بدون تکیه بر تضمین‌های نهایی تصمیم بگیرد و مسئولیت انتخاب‌هایش را بر عهده بپذیرد.

کسی که تمام رفتار خود را به اراده الهی نسبت می‌دهد، ممکن است از پاسخ‌گویی درباره اعمالش بگریزد. کسی نیز که خواسته‌های غریزی را توجیه‌کننده همه رفتارهایش می‌داند، می‌تواند از مسئولیت اخلاقی فاصله بگیرد.

کازانتزاکیس به هر دو گریزگاه بدگمان است.

او حتی در رویارویی با محکومیت‌های مذهبی نیز نمی‌خواست به زبان دشمنی پناه ببرد. در یکی از نامه‌هایش، که در مجموعه مکاتبات برگزیده او به کوشش پیتر بین منتشر شده، در برابر نفرین مقام‌های مذهبی، برای آنان برکت می‌خواهد و از آرامش وجدان خویش سخن می‌گوید.

این واکنش نشان می‌دهد که او می‌خواست با تعصب مبارزه کند، بی‌آنکه خود به تعصبی تازه گرفتار شود.

زیرا انسانی که فقط جای بت‌هایش را عوض می‌کند، هنوز از پرستش رها نشده است.

شاید راز ماندگاری زوربای یونانی نیز در همین نکته نهفته باشد.

رقص زوربا نه برهانی علیه خداست و نه ستایشی بی‌قیدوشرط از لذت. این رقص، زبان انسانی است که می‌داند زندگی کوتاه‌تر از آن است که تمام روزهایش را در انتظار پاسخ‌های قطعی سپری کند.

زوربا در جهانی می‌رقصد که هنوز رنج و شکست در آن حضور دارند. نمی‌رقصد چون اندوه پایان یافته است، بلکه می‌رقصد تا اندوه آخرین فرمانروای زندگی نباشد.

بااین‌همه، کازانتزاکیس از او پیامبری تازه نمی‌سازد. زیرا زندگی اگر تنها به دنبال لذت باشد، ممکن است همان‌قدر تهی شود که زندگی‌ای که زیر سایه ترس و محرومیت سپری می‌شود.

انسان به شادی نیاز دارد، همان‌گونه که به توان تحمل اندوه نیازمند است؛ به ایمان می‌تواند نیاز داشته باشد، اما نباید حق تردید را از خود بگیرد.

شصت‌ونه سال پس از مرگ کازانتزاکیس، پرسش‌های او همچنان چون موج‌هایی سرکش به ساحل اندیشه انسان معاصر برخورد می‌کنند: انسان تا چه اندازه می‌تواند آزادی را تحمل کند؟ تا کجا حاضر است بدون یقین‌های نهایی زندگی کند؟ و چند بار برای گریز از اضطراب انتخاب، به قدرت‌هایی پناه می‌برد که در برابر وعده امنیت، اختیار زندگی‌اش را طلب می‌کنند؟

کازانتزاکیس پاسخی نهایی عرضه نمی‌کند. او نه می‌خواهد انسان را از خدا جدا کند و نه او را به ایمانی بی‌چون‌وچرا بازگرداند. نه جسم را دشمن روح می‌داند و نه لذت را جانشین معنا می‌کند.

او تنها می‌خواهد انسان جرئت کند از پشت دیوارهای یقین بیرون بیاید و با چشمانی باز به جهان نگاه کند.

بر سنگ مزارش، بر فراز دیوارهای کهن شهر هراکلیون در جزیره کرت، سه جمله نقش بسته است:

به هیچ‌چیز امید ندارم. از هیچ‌چیز نمی‌ترسم. آزادم.

این کلمات را می‌توان وصیت‌نامه فکری نویسنده‌ای دانست که سراسر عمر میان زمین و آسمان در رفت‌وآمد بود، اما نمی‌خواست در هیچ‌یک زندانی شود.

شاید مقصود او نه انکار امید، بلکه رهایی از امیدی بود که انسان را به انتظار پاداش وابسته می‌کند؛ نه نابودی ایمان، بلکه عبور از ایمانی که بر ترس بنا شده است.

میراث بزرگ کازانتزاکیس شاید این باشد که انسان نه با کشتن خدا آزاد می‌شود و نه با زانو زدن در برابر او؛ آزادی از لحظه‌ای آغاز می‌شود که انسان جرئت کند سرنوشت خویش را بدون پنهان شدن پشت هیچ حقیقت مطلقی بر دوش بکشد.

و شاید رقص زوربا نیز تصویری از همین حقیقت باشد: انسانی ایستاده بر لبه پرتگاه هستی، با آگاهی از تاریکی زیر پایش، که به جای عقب‌نشینی از ترس، دست‌هایش را به سوی زندگی می‌گشاید و می‌رقصد.


دیدگاه شما

نشانی ایمیل شما در سایت منتشر نمی‌شود. لطفاً هر دیدگاه را حداکثر در ۹۰۰ واژه بنویسید. در صورت نیاز، فقط یک دیدگاه دیگر برای ادامهٔ متن ارسال کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

Social Media Auto Publish Powered By : XYZScripts.com