علی سرهنگی روزنامه نگار و شاعر
در خون گرم خویش ، می رقصی ای دریغ !
هرشب که من به خواب خوشی می روم فرو
می بینمت به خواب :
آن جا
کنار آب
درخون گرم خویش
می رقصی ای دریغ !
مادر
که خسته است
پیروشکسته است
عریان به سوی صخره های مرگ می دود؛
برانحنای تیغ !
ای مرد ؛
ای همنشین درد
می بینمت به خواب
می گویمت به دل ؛
دراین شب بلند
شاید که خون تو خورشید سرخ مااست
—
بانو، امشب کمی عاشقانه ببار !
.
چشمان تو
پر از کلمات است
نگاه کن
تا جاری شوند.
.
گاهی
به نگاهی
چهره ات بارانی می شود
عزیزم !
برای ازدل نوشتن
و خواندن ….
دراین هوای بس ناجوانمرد
کمی باید ابری بود .
.
حضور عشق هم
نعمتی است ابدی
و ازلی …
مثل مادری مهربان
که هم عطر بوسه و شیر تازه می دهد
و هم پلوی زعفرانی
و اندوه …
.
بانوی زیبای ابری من ، لطفا امشب کمی ببار!
وقتی سکوت می کنی
من پیر می شوم.
.
شعر و موسیقی
اشگ های گرم تو هستند
دراین شب بلندو بی پایان …
وقتی پشت پنجره قدیمی ایستاده ای
مه آلود و سبز
و می نوشی …
.
تا بهارچیزی نمانده است بانو ،
امشب ،کمی عاشقانه ببار …!
—–
مثل سوسوی چراغی ای دوست !
سوسوی چراغی
دردوردست زمستانی من
همراه گریه های شبانه
ای دوست …
.
روشنائی خردی که در این باغ می سوزد
به شعله ی انتظار …
بی تو شاید شاخه های شعرم نیزقندیل بسته اند
درزمهریربرگ ها و درخت ها …
و مهتاب و اختران خاموشند
درآسمانه ی شب …
.
قلبم مشتی واژه ی یخ زده است
برای تو
تا غزل عاشقی ات را بسرائی
درشبی گرم و طولانی …
.
چای اگر روی آتش گل انداخت
بگو شمعدانی ها را بیاورند
دلم هوای مثنوی کرده است
پشت پنجره های بسته …
.
هنوزگیسوان سحرآشفته است
واسب های کهرخفته …
دشت مه گرفته را که نگاه می کنی :
نه سواری هست
و نه راهی …
.
فقط لالائی های شوخ کودکی مانده
وانارهائی که روی کپه ی برف ریخته
نه خاطره ی بهاری روی نیمکت
و نه رویای پرنده ای در ابر…
.
سوسوی چراغی
دردوردست زمستانی من
همراه گریه های شبانه
ای دوست …!








پاسخی بگذارید