زَمَندُم چی کَهَر که مَندِ کِر جا مالِ بی کیخا.
خُره دالِنجه دِر به بالِ مافِگَه، پِر و بی سا.
زِ تینَو یاهِ بُنگه سازِ چَپ هَرسا تُکه سَر گِل.
لِفَو کَهنه، کَهَر وا مافِگَه مِن هین تَک و تینا.
نِشَسته کُلکَمَر ری بَردِ سَر دُندال اِخونه تَر.
کَهَر زونی بُری واویرِ کیخا،غَم به دِل بی با.
دِله مافه گَه اِشکَسته، دیاره تُکتُکه هینَو.
رِچِستِن بی تَشه چاله،اِگُی بیدِن کُرِ بی دا.
رَچه کیخا بِجا مَنده هَنی مِن هاکِ لامِردون.
اَیَر کورِن رَه و تَش،گُی خُدا هَم وِیدِنِ نیخا.
سَرِ ساله، زِ پا وَسته کَهَر، مالا نَوُرگَشتِن.
مَتَل دونه کَهَر هُمدامه ، ناتِک ناتِلِنجی تا.
___
کوروش دورکی بختیاری #خودآفری
@doodmaneloor
خسته و فرسودهام؛ همچون اسبِ کهری که در اتراقگاهِ پیشینِ مالِ بیکیخا مانده و بزرگ خویش را از دست داده است؛ بیقرار و بیپناه، همچنان چشمبهراهِ بازگشت اوست.
از دلِ رؤیا، سازِ سوگ برمیخیزد و اشک بر خاک میچکد؛ سیلاب میشود، کَهَر کنار بنای یادبود تک و تنها شده.
پرستوی مهاجر بر بلندای سنگ نشسته و آوازِ سوگِ تازه سر میدهد؛ گویی کوچ، یادِ روزهای گذشته را دوباره زنده کرده است. کهر توان ایستادن ندارد با یاد کردن از خاطرات کیخا، غم در دلش بی تاب و متورم شده.
مافهگه شکسته و در دلِ ویرانی، خون و خاموشی پیداست؛ اسب و بنای یادبود و سنگ، مانند سه فرزند بیمادر، بدون گرما، یخ زدند.
ردّ پای کیخا هنوز بر خاک جای بزرگان و مهمانان مانده، اما راهِ بازگشت بسته و آتشِ زندگی خاموش شده است؛ گذشته دیگر جان نمیگیرد. گویا خدا هم آمدن را نمی خواهد.
سال گذشته و کهر از پا افتاده، مالها، عشایر بازنگشتهاند، این حکایت و داستان میداند که کهر همزاد من است، ناتوان، فرسوده، دلتنگ و تنها؛ بازماندهای که خاطره دارد، اما راهی برای بازگشت به روزهای رفته ندارد.









پاسخی بگذارید