پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت، سایتی مستقل برای ادبیات، شعر، داستان، هنر و اندیشه است. مطالب را می‌توانید به فارسی، آلمانی و انگلیسی بخوانید.

,

نگاهی کوتاه به شعر حسن حسام- فریار اسدیان

فریار اسدیان

در سینه چیزی می تپد

نگاهی کوتاه به شعر حسن حسام

از حسن حسام، در این اواخر چندین دفتر شعر و داستان و قصه منتشر شده است که پرداختن به آنها، البته که مقصود این نوشتۀ کوتاه نیست. من تنها به برخی از جنبه‌های شعر حسن حسام خواهم پرداخت که به گمان من از ارزش‌های ویژه‌ای برای دریافت شعر او، برخوردارند.

در باب الالباب عوفی در بارهٔ شعر آمده است:

هنگامی که هر کلمه به هزار جان می‌ارزد، باید گنجی در آن نهفته باشد که بهای آنرا چنین سنگین می‌کند. آن دُرّ پنهان در واژه را خوانندهٔ معاصر است که از دلِ صدفِ واژگان بیرون می‌آورد.

آن پنهان، بسیار راز آلود است. یعنی واژه که خود، نشانه و استعاره‌ای بیش نیست، باید مسئله‌ای را بیان کند که واژه به تنهایی از پس آن برنمی‌آید؛ استعاره‌ای باید استعاره‌زدایی کند تا به جانِ کلام برسد. به سخن دیگر، چنان که در شعورِ ما شرقیان رایج است، کلمه و واژه، پیشین است. از ازل و پیش از آنکه بر زبان و قلم جاری شود، وجود داشته است. به سخن دیگر، کلمه، درست همسانِ ذات هستی است و با قدرت آفرینندگی پیوندی مستقیم دارد: «در ابتدا کلمه بود؛ و کلمه نزد خدا بود؛ و کلمه، خدا بود.» از همینروست که از حادث که جان آدمی ست، ارزشی پربهاتر دارد. جان، خاکستر می شود و کلمه و واژه می‌ماند و در درازای تاریخ، به هزاران جان دیگر ارزش می‌گذارد. حافظ و فردوسی و سعدی و نظامی از آنجا که کلامشان پیشین است، از گذرگاه‌های سخت تاریخ و تاریخ فرهنگ گذشته‌اند تا به امروزِ مای ایرانی معنایی معاصر ببخشند که در ازل بوده است. اگر چه، آلن پو بر این باور است که شاعران باید آخرین مصرع را بنویسند، آخرین واژه را انتخاب کنند، اما واقعیت این است که تمام تلاش شعر فارسی برای رسیدن به سرچشمه و سرآغاز است. از این رهگذر، تقویم، سهم ادبیات غرب شد و زمان نصیب ادبیات شرق. با این وجود، شعر امروز ایران نیز تلاش می‌کند که با پیوست به سرآغاز، امروز را توضیخ دهد وُ آنرا تفسیر کند. اصولن شعر فارسی، قدیم است و شعر اروپا، تازه و حادث شده که وقتی دیگر باید به آن پرداخت. همینقدر باید اشاره کرد که شعر پارسی از آنجا که می‌کوشد به سرآغاز دست یابد و از سرچشمهٔ ازلی سیراب شود، همچنان تر و تازه مانده است، اگر چه خود را در هر دوره‌ای متناسب با روح و بوی زمان وُ مکانِ موجود ارائه می‌کند.   

تأکید من، در اینجا بر نهانِ آن چیزی است که باید در واژه‌های شعر به دنبال آن بود. به سخن دیگر، شعر دارای درونمایه‌ای است که فراسوی واژه‌ها بیان شده است. و اگر در فراسوی واژه‌ها، اتفاقی شاعرانه نیفتد، ما نیز چنان که پیداست با شعر روبرو نخواهیم شد. شعر، از آنجا که باید با واژگانِ ملموس بیان شوند، مانند هر متن دیگری بیشتر با عین و واقعیت، چه اسطوره‌ای و چه تاریخی سروکار دارد. یعنی، شاعر ناگزیر است که با واژه‌های ملموس و عینی که هر کدام بر امر و چیزی عینی و واقعی و یا مفهمومی قابل دریافت، دلالت می‌کنند، به آن چیزی که شعر را پدید می آورد و پنهان و در ورای واژه‌هاست، دست یابد. از همینروست که شعر بی‌تردید، در محتوایی که از پنهانه‌های واژگان سربرمی‌آورند، اتفاق می‌افتد.

به یک نمونه اشاره می‌کنم:

در کتاب شعر «گوزن و صخره» که دربردارندۀ سه دفتر شعر است، در شعر «من کافرم» شاعر از بنیادگذار جمهوری جهل و جنون با عنوان «روح مرگ» یاد می‌کند و پس از لعن و نفرت بر وی، به لحظۀ شعر می‌رسد که همان نهانِ سخن وی است:

باری، شعر همانگونه که اشاره کردم، در ورای واژه‌هاست که اتفاق می‌افتد. ما در شعرهای بحوری و عروضی، سوای چند شاعر موزون سرا، کمتر در شعر با حادثۀ شاعرانه روبرو هستیم. واقعیت این است که وزن و قافیه دامی ست در شعر که شاعر را در سطح می‌گذارد. سراینده از آنجا که متأثر از وزن و بویژه قافیه، یعنی، متأثر از فن و صنعت است، غالبن از دریافتِ «آنِ» شعری غافل می‌ماند. شعر مقفی، به طور کلی راهِ به ژرفا را مسدود می‌کند. خواننده، وزن و قافیه را می­نیوشد و می‌بیند و می‌پندارد شعر می‌فهمد. وزن و قافیه، او را آلودۀ عادت می‌کند و واژه را نیز از مرتبتِ اعلا و از ازلّیت خود فرود می­آورد. از این است که وزن و قافیه، آنگاه که تحمیلی بر شعر است، که غالبن چنین است، سنت پرور و سنت گراست.

هستند شاعران قافیه پردازی مانند حافظ، سعدی، فردوسی و… و مانند برخی از امروزیان که وزن و قافیه در شعرشان، حضوری نامرئی دارند. خواننده تنها شعر را درمی­یابد و وزن و قافیه را در سایه روشن ذهن می‌فهمد. در شعر حافظ، وزن و قافیه، شناسۀ شعر نیستند، بلکه اموری عرضی و ثانوی هستند و واژه نیز، در جایگاه والا و پیشینِ خود قرار دارد. از معاصران نیز می‌توان به شاعران قافیه پردازی اشاره کرد، که چنینند. اگر از برخی ستارگان درخشان ادبیات پارسی بگذریم، می‌بینیم که بیشترینۀ شاعران کلاسیک سرای ما، به نقل و روایت و شرح که گاه گاه نیز، به استعاره و تشبیهات نبوغ آمیز در سروده‌هاشان دست می‌یابند، باز بیشتر از واژگان ملموس فراتر نمی‌روند و واژگان در همان ارجاع‌های عینی خود باقی می‌مانند. استفاده از وزن و قافیه، ترفند و جادویی ست که شعر و ناشعر را درهم می‌آمیزد و خواننده را نیز، از انکشاف ذهن خود، در نهایت بازخواهد داشت. سخنی، اگر چه به نادرست، اما جاافتاده است که می‌پندارد سنجۀ شعر، باید آشنایی با وزن و قافیه باشد. واقعیت و درست، اما به گونه ای دیگر است. بورخس که سالیانی چند گرفتار وزن و قافیه بود، در کتاب ارزشمندِ «این هنر شعر» می نویسد: « مثل بیشتر جوان ها، با این فکر که شعر آزاد، آسان تر از قالب‌های متعارف شعر است، شروع کردم. امروز، کاملاً مطمئنم که شعر آزاد، بسیار مشکل تر از قالب های متعارف و سنتی است… مگر آنکه احتیاطاً والت ویتمن باشید… دست کم، حالا در روزهای آخر عمرم، فهمیده ام که قالب های سنتی شعر، آسان ترند.»1

باری، ما در بیشترینۀ شاعران معاصر و قافیه پردازمان، کمتر می‌بینیم که بتوانند بی‌استفاده از وزن و قافیه که ذاتی شعر نیستند، شعری سروده باشند که خوانندۀ حرفه‌ای نیز آنرا به عنوان شعر پذیرفته باشد. سنجۀ شعر، توانایی در ناب سرودن و نو سرودن است که به طبیعتِ کلام نیز نزدیک و یا همسان آن باشد.

در فریادی رها کند!     (از شعر پلنگ در دفتر شعر «خوشه های آواز» که به حمید طهماسبی پیشکش شده است.)

شعر این‌گونه شروع می‌شود:

در نوسرایی و ناب سرایی‌ست اما، که کمبودی اساسی در شعر امروزینِ پارسی دیده می شود. در شعر نو، واژه یا به تعبیر ناصر خسرو قبادیانی، قیمتی دُرِ لفظِ دری، نقشی بنیادین پیدا می‌کند و باید که به ناگزیر، جای آرایه‌ها و پیرایه‌های وزن و قافیه را برای خوانندگان پر کند. یک سخن عام که در نقد شعر پارسی، پذیرش همگانی یافته است، این است که واژگان باید از وزن و آهنگِ درونی با هم، برخوردار باشند. این، حرفی ست کلی و تعریف ناپذیر؛ و از آنجا که تعریف ناپذیر است نمی‌تواند اعتباری همگانی داشته باشد و نمی‌تواند معیاری برای ارزیابی سنجیده، با اعتباری فراگیر به دست دهد.

واژه، زیر بنای جمله است. ما در شعر و قصه و رمان و در محاوره، ناگزیریم که از واژه و جمله‌ها استفاده کنیم. یعنی؛ یکی از ویژگی‌های واژه کارکردِ ارتباطی آن است. ما تنها از طریق واژگان است که می‌توانیم با یکدیگر ارتباط برقرار کنیم. این که می گویند: «در آغاز کلمه بود و کلمه خدا بود» حرف بی‌ربطی نیست؛ چنان‌که در بالا به آن اشاره کردم. اما این حرف، سروکاری با هیچ دینی ندارد؛ هرگز. واژه، ابزار ارتباط میان آدمیان است در همۀ زبان‌های زنده و مردۀ جهان. اما، آنچه که کمتر مورد توجه شاعران نوپرداز ما قرار گرفته، این است که واژه همچنانکه ابزار ارتباطی‌ست، همزمان نیز، ویژگیِ ابزار انتقالِ فرهنگ را نیز دارد. من، به این مسئله در جای دیگری، به تفصیل پرداخته‌ام، اینجا به همین بسنده می‌کنم که یادآور شوم که واژگان در شکل و هیئت خود به دو گروه بزرگ تقسیم می‌شوند؛ گروهِ واژگانِ همگون و گروهِ واژگان ناهمگون. اگر چه همۀ واژگان کاربردی شعری دارند، اما اگر از این دو گروهِ مختلفِ واژگانی، واژگان ناهمخوان کنار هم بنشینند، تنها آسیب است که سهم شعر خواهد شد. به نمونه‌ای توجه کنیم: «سرو دیلاق» که به همین صورت در یکی از شعرهای شاملو آمده است. سرو، نماد آزادگی و فارغ بودن از هر باری‌ست. بلند است و سایه گستر و منت ناپذیر. دیلاق، اما مفهمومی ست که گرچه، چم بلندی دارد، اما استعاره ای نیز هست برای بلاهت؛ بلاهتی که بلند و بالاست. به سخن دیگر، این دو واژه که به دو گروهِ واژگانی ناهمخوان با یکدیگر تعلق دارند، هنگامی که در کنار هم می‌نشینند، برآنند که معنایی را در ذهن خواننده تداعی کنند. اما اینجا، نه تنها از عهدۀ این کار برنمی‌آیند، بلکه آسیبی در شکل و هم در معنای شعر، به وجود می‌آورند.

من در چند دفتر شعر حسن حسام که در اختیار داشته ام، با مواردی از این دست روبرو نبوده‌ام. همۀ واژگان با هم، همزیستی شایسته و شاعرانۀ خود را حفظ کرده‌اند؛ به نمونه‌هایی از شعرهای حسن حسام اشاره می‌کنم:

و در شعرهای حسن حسام از این نمونه‌ها فراوانند که بیانگر هماهنگی و برخورداری از آهنگِ معنایی و کلامی واژه‌های همخانواده هستند.

حسن حسام را بیشتر به عنوان یک کنشگر سیاسی می‌شناسیم. او شاعری‌ست که بر آرمان های انسانی خود پای می‌فشارد و چندین دهه است که در تبعید به سر می‌برد. در این دوران چندین منظومه و دفتر شعر و مجموع قصه از او منتشر شده‌اند. روشن است که شعر او سیاسی باشد؛ اما نه به معنایی که سازمان های سیاسی در چارچوبِ گفتنمانِ قدرت به آن می‌پردازند که امری به ناگزیر است. شعر سیاسی حسن حسام، از این رو سیاسی‌ست که به رابطۀ انسان با قدرت سیاسی می‌پردازد و شعرش جانبدار انسان است و برای او جایگاهی درخور و در شأن می‌خواهد و بیش از همه، صادقانه است. خواننده، صداقت نهفته در شعر حسن حسام را باور می‌کند؛ همین سنجهٔ ناشناخته که زبان فارسی کمتر به آن پرداخته است، برای شعر بودن یک شعر کافی ست. مبارزۀ سیاسی او، اگر چه در سازمان مشخصی صورت می‌گیرد، اما باز هم، چنانکه از شعرهایش پیداست، بر محور خواستگاه و جایگاهِ در خور انسان می‌چرخد و نه بر محور و خواسته‌های یک حزب و گروه مشخص سیاسی.

یکی از بارزه‌های اصلی و اساسی شعر در تبعید، همین وجه سیاسی آن است که خواه ناخواه در شعر تبعید گسترده است. یعنی، شاعر به ناگزیر در چارچوب کنش‌ها و واکنش‌های جامعه‌ای که از آن رانده شده است، زندگی می‌کند و برای بازیافتن آنچه از انسان ستانده شده است، نفس می‌کشد. از همینروست که شعر در تبعید، شعر تعهد و پیمان است با خواسته‌های از دست رفتۀ مردم. این، یکی از ویژگیِ اساسی شعر در تبعید است که بسیارانی از شاعران را زمین‌گیر کرده است؛ میان مبارزۀ سیاسی برای دستیابی به خواسته‌های بر حق مردم و سرودن شعر سیاسی که می‌باید به دور از شعار اتفاق بیفتد، فاصله‌ای بزرگ است؛ اگر چه شعار هم می‌تواند شعر بشود. شعر حسن حسام، اگر چه سیاسی‌ست، اما بارزهٔ کلی آن، شعریت است با همان ویژگی‌هایی که در ابتدای سخن گفتم. شعرهای سیاسی و در تبعیدِ حسن حسام، دارای دو خصیصهٔ اساسی و در پیوندِ با هم هستند:

  1. نوستالژی و دلتنگی برای داشته‌های از دست رفته؛
  2. مبارزه برای احیای حقوقی که بر باد شده است.

بدل می شود!  (از شعر بر دیوار سنگی تبعید در دفتر خوشه های آواز)

یا

حسن حسام، صداقت بی‌ریای شعر معاصر فارسی‌ست که جایگاهش را در دلِ خوانندگان تضمین کرده است.

من به همین مختصر، بسنده می‌کنم و شما را به شعرهای حسن جان حسام می‌سپارم.

زیرنویس:

ــــــــــــــ

۱. بورخس: این هنر شعر. ترجمۀ میمنت میرصادقی، هما متین رزم. ص ۹۹. انتشارات نیلوفر.


دیدگاه شما

نشانی ایمیل شما در سایت منتشر نمی‌شود. لطفاً هر دیدگاه را حداکثر در ۹۰۰ واژه بنویسید. در صورت نیاز، فقط یک دیدگاه دیگر برای ادامهٔ متن ارسال کنید.

پاسخی بگذارید

بیشتر از پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب