سال ۷۸در” رایزن جوان ” کرج طنز مینوشتم. یک روز عمران صلاحی را در محفلی دیدم. صحبت از طنز شد. این طنز شفاهی را همانجا برای من تعریف کرد. این روزها عمران جلوی چشم من است. جمعه قبل که با دوستان در محفلی دیگر بودم طنز را تعریف کردم. هرکدام از دوستان به نوبت از دوستی با او گفتند و دریغ از مرگ زود هنگام او. طنز را برای دوستان فیسبوک مینویسم با سبک و سیاق خودم با یاد عمران. شاید عمران جایی آنرا نوشته باشد که من ندیدم.
“طنز”
دوستی میگفت برای انجام یک کار اداری به یکی از ادارات رفته بودم. دیدم اگر بخواهم روال عادی را طی کنم کار بیخ پیدا میکند، کفشهای اشکبوس میخواهد و گرز رستم، که هیچکدام را در بساط ندارم و اصلن توانی هم نیست و… بنا به هوش جبلی و آن تیز بودن ذاتی خود، آمدم اقدام آخری را که در ادارات ما معمول شده همان قدم اول انجام دادم و یک بسته اسکناس صد تایی گذاشتم لای پرونده و گفتم: سگ خورد. تا رسیدم دم در، شیطان رفت تو جلدم و … با خودم گفتم حالا اگر دو تا بکشم تا کرایه تاکسی خودم در بیاید به کجای کار طرف لطمه میخورد ؟… همان دو تا را سریع لایی کشیدم و پا گذاشتم داخل. در عرف جامعه معمول است که طرف مقابل بسته را تر و فرز دور از چشم بقیه حاضران به آن کشوی مخصوص پرت میکند. ولی این بابا انگار از قماش دیگری بود و کارکشته. بسته اسکناس را گرفت دست خودش و شروع کرد سبک و سنگین کردن. پس از اندکی درنگ هم گفت این بسته کشیده است و به سرعت باند را پاره کرد و زیر نگاه حیران من شروع کرد به شمارش و …
با یک چشم غره من را مخاطب قرار داد که چهار تا کمه ( البته در تعریف عمران همان دو تا بود، این پیشنهاد چهار تا را من میدهم به جهت پیاز داغ قضیه و الباقی از آن آش شور این کشور … ) رد کن بیاد. گیج و گول، ایمان آوردم به هوش و ذکاوت طرف و با درماندگی تام و تمام چهار تا را تقدیم کردم. ایشان هم معرفت به خرج داد و امضا را پای کار زد و پرونده را داد به من. یعنی مرخص. خشنود از انجام سریع کار و شرمنده از خبط خودم جلوی چنین انسانی نازنین و موجه، خداحافظی نصف و نیمهای کردم دو پا داشته، دوپا هم قرض گرفتم و رسیدم دم درخروج، که صداش مرا میخکوب کرد.
برگشتم جانب او، گفت: وایسا و گوش کن! تا مثل تو در این مملکت دزد هست، این کشور درست بشو نیست.
عمران صلاحی در یکم اسفند سال ۱۳۲۵ در امیریه (تهران) از پدری اردبیلی و مادری مهاجر در تهران متولد گردید.
خود او در کتاب «تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران، عمران صلاحی» نشر ثالث صفحه ۱۸ دربارهٔ تاریخ تولدش میگوید: «من در سال ۱۳۲۵ در تهران متولد شدهام. در محلهٔ امیریهٔ مختاری. البته آن طور که شناسنامهام میگوید باید این اتفاق غیرمنتظره و کمی هم عجیب در اول اسفند اتفاق افتاده باشد. اما خالهٔ بزرگم میگفت ۱۰ تیرماه متولد شدهام.» که البته او خود بیشتر بر ۱ اسفند تأکید داشت.
صلاحی تحصیلات ابتدایی خود را در شهرهای قم و تهران به پایان رساند. نخستین شعر خود را در مجلهٔ اطلاعات کودکان به سال ۱۳۴۰ چاپ کرد. پدر خود را در همین سال از دست داد.
عمران صلاحی نوشتن را از مجلهٔ توفیق و به دنبال آشنایی با پرویز شاپور در سال ۱۳۴۵ آغاز کرد. سپس به سراغ پژوهش در حوزهٔ طنز رفت و در سال ۱۳۴۹ کتاب طنزآوران امروز ایران را با همکاری بیژن اسدیپور منتشر کرد که مجموعهای از طنزهای معاصر بود. او شعر جدی هم میسرود و نخستین شعر او در قالب نیمایی در مجلهٔ خوشه به سردبیری احمد شاملو در سال ۱۳۴۷ منتشر شد.
صلاحی سپس در سال ۱۳۵۲ به استخدام رادیو درآمد و تا سال ۱۳۷۵ که بازنشسته شد به این همکاری ادامه داد. او همچنین سالها همکار شورای عالی ویرایش سازمان صدا و سیما بود.
وی با گل آقا با نامهای مستعار ابوقراضه، بلاتکلیف، کمال تعجب، زرشک، تمشک، ابوطیاره، پیت حلبی، آب حوضی، زنبور، بچهٔ جوادیه، مراد محبی، جواد مخفی، راقم این سطور و… و مجله بخارا همکاری داشت.
عمده شهرت صلاحی در سالهایی بود که برای مجلات روشنفکری آدینه، دنیای سخن و کارنامه بهطور مرتب مطالبی با عنوان ثابت حالا حکایت ماست مینوشت و از همان زمان وی بر اساس این نوشتهها آقای حکایتی لقب گرفت و بعدها توسط انتشارات مروارید به چاپ رسید و چاپ کتاب در سال ۱۳۹۳ به نوبت چهارم رسید. از او آثاری به زبان ترکی آذربایجانی نیز در دست است.
به تازگی (۱۳۹۸) کتاب «حوا خودش بهشت است» که به زندگی، شعر و طنز عمران صلاحی میپردازد توسط داوود ملکزاده نگارش شده و از سوی انتشارات آرادمان و انتشارات بلم منتشر شدهاست.








پاسخی بگذارید