میان آتش و دود، شعله خمید
بلوطی که عمری به فریادمان میرسید
نبودی، دلم سوخت و زاگرس گریست
ز بَرنو به دستان، کسی زنده نیست
زهی جارِ زاگرس، فلک گشته کر
ز کبک و ز تیهو نمانده اثر
ز بیپا چه گویم، که خرس سوخت سخت
نه پازن، نه قوچ و نه دار و درخت
ز جاندار و بیجان نیامد خبر
که فریاد و هیجار نکرد هیچ اثر








پاسخی بگذارید