“برگشته”
دستی
بر روی نامی
بر گوری خاموش
مکث کرد
ثانیهها گرم شدند.
اندوه نشسته بود
نزدیک،
در اندازهی تبی پنهان.
آغوش نیمهباز سایه،
گشوده شد؛
بند بندهای تن
فرو میچکید از چشم مادر
بر بسترِ سرد خاک.
سایهها
با نفسِ کوتاهشان
رد بوسهای نارس
بر هوا گذاشتند.
نگاه دوخته به مُنهی خاک؛
به کدامشان
تعلق دارد
این تهمانده رمق
این مهر مادارنهی بیکران؟
آهسته میگذردند
با شانههای لرزان
با هقهقِ پیچیده در فضا
کسی نمیدانست
نگاهِ گرهخورده
به نستعلیق لرزان سنگ؛
از کدام تن
جهیده است.
شب
زمان را نگه داشت
تا
جرقهی جهیده از یک لمس را
بنگارد.
به قوارهی سکوتی سپید که
بوسهای شد
بر دستهای مادر
سایههای بیشمار
با اندوههای بیشمار
حلقهی وسیع ماتم را بستند.
باد
از روی نامها گذشت
مادر ایستاد
نهبلند، نهخمیده
به قوارهی اندوه
جای خالی فرزند
فرو میریخت
از تناش
از دامنش
بر خاک
بر سکوت سنگها؛
صدای چک چکی که
زخم تازه را میفهمید.
باد
رامتر از قبل برگشت
انگار
چیز جاماندهای را بازپس آورده باشد
مادر چشم دوخته به خاک
نمیدانست
متعلق به کدامیک
از این جمع فروختهی بیشمار است
بغل باز کرد
تا
گورستان گستردهی میهن را به آغوش بگیرد.
شب گذشت
و
خورشید شرمسار،
بر تکرار خاوران
طلوع کرد.
ع.الف.جانوند









پاسخی بگذارید