اشتباه بزرگ این است که زندهبودن چپ را فقط با تعداد حزبها، سازمانها، رهبران، اعضا یا سهم آن از قدرت رسمی بسنجیم .
. چنین نگاهی هنوز بر این تصور استوار است که هر نیروی سیاسی اگر مرکز فرماندهی، تشکیلات سراسری، رسانه بزرگ یا حضور مستقیم در حکومت نداشته باشد، دیگر نیرویی جدی نیست. در حالی که یک جریان سیاسی میتواند از نظر سازمانی پراکنده، ضعیف و حتی گرفتار بحران باشد، اما از نظر اجتماعی و فکری همچنان زنده بماند و بر پرسشهای جامعه اثر بگذارد. قدرت فقط در اختیار داشتن حکومت نیست؛ یکی از مهمترین شکلهای قدرت، توانایی تعیین پرسشهایی است که جامعه ناچار میشود درباره آنها فکر کند و موضع بگیرد. اهمیت چپ عدالتخواه نیز دقیقاً در همین نقطه نهفته است. تا زمانی که نابرابری وجود دارد، تا زمانی که ثروت در یک سو انباشته میشود و فشار زندگی بر دوش بخش بزرگی از جامعه قرار میگیرد، تا زمانی که کار، دستمزد، مسکن، فقر، مالکیت و برخورداری نابرابر از امکانات مسئلهاند، پرسشی که چپ از دل آن برخاسته نیز از میان نرفته است: چه کسی کار میکند و چه کسی از حاصل آن برخوردار میشود؟ چه کسی مالک است و چه کسی محروم میماند؟ ثروت چگونه تقسیم میشود؟ چه کسی تصمیم میگیرد؟ چه کسانی از نظم موجود سود میبرند و چه کسانی هزینه حفظ آن را میپردازند؟ قدرت تاریخی چپ دقیقاً از همینجا آغاز میشود، از لحظهای که آنچه طبیعی، عادی و تغییرناپذیر معرفی شده دوباره به یک مسئله سیاسی تبدیل میشود.
به همین دلیل، پراکندگی و ضعف کنونی چپ را نباید با مرگ آن یکی گرفت. چپ میتواند شکست خورده باشد، چندپاره باشد، اشتباهات سنگینی در گذشته داشته باشد و حتی برای سازماندادن نیروی اجتماعی خود ناتوان باشد، اما هیچیک از اینها به خودی خود به معنای از میان رفتن زمینهای نیست که آن را به وجود آورده است. ممکن است سازمان فروبپاشد، اما نابرابری باقی بماند؛ ممکن است یک نسل شکست بخورد، اما تضادی که آن نسل را به میدان آورده بود از میان نرود؛ ممکن است یک جریان برای مدتی به حاشیه رانده شود، اما پرسشهایی که مطرح کرده دوباره و در شرایطی دیگر بازگردند. درست از همین زاویه میتوان حساسیت شدید بخشی از سلطنتطلبان نسبت به چپ را نیز فهمید. البته صرف حمله به چپ اثبات نمیکند که چپ امروز نیرویی قدرتمند است، اما تناقضی آشکار باقی میماند: اگر چپ واقعاً مرده، بیاثر و متعلق به گذشته است، چرا هنوز این اندازه برای نفی و بیاعتبار کردن آن انرژی صرف میشود؟ شاید مسئله بیش از آنکه ترس از سازمانهای موجود چپ باشد، نگرانی از بازگشت همان پرسشهایی باشد که چپ زنده نگه میدارد. زیرا با بازگشت این پرسشها، بحث دیگر تنها بر سر انتخاب میان این یا آن چهره و این یا آن شکل حکومت باقی نمیماند، بلکه به لایه عمیقتری میرسد: قدرت و ثروت در جامعه در دست چه کسانی است، چگونه توزیع شده و چرا باید چنین توزیعی طبیعی و تغییرناپذیر تلقی شود؟
از این منظر، توان بالقوه چپ عدالتخواه الزاماً در داشتن یک مرکز واحد و فرماندهی متمرکز نیست. این توان میتواند در پیوند میان اعتراضها و خواستههای پراکنده، در مطالبات کارگران و مزدبگیران، در اعتراض به فقر و تبعیض، در پرسش از مالکیت و توزیع ثروت و در تبدیل نارضایتیهای جدا از هم به فهمی مشترک از ریشههای نابرابری شکل بگیرد. چنین نیرویی ممکن است امروز توان تصرف قدرت را نداشته باشد، اما اگر بتواند زبان سیاست را تغییر دهد، تضادهای پنهانشده را آشکار کند و جامعه را وادار کند درباره چیزهایی سخن بگوید که صاحبان قدرت ترجیح میدهند درباره آنها سکوت شود، نمیتوان آن را مرده نامید. در حقیقت، مسئله فقط قدرت امروز چپ نیست؛ مسئله امکان بازگشت پرسش چپ است. پرسشی که میخواهد بداند چه کسی مالک است، چه کسی کار میکند، چه کسی تصمیم میگیرد، چه کسی بهره میبرد و چه کسی هزینه میدهد. تا زمانی که جامعه نتوانسته به این پرسشها پاسخی عادلانه بدهد، اعلام «مرگ چپ» بیش از آنکه گزارش پایان یک جریان سیاسی باشد، آرزوی پایان یافتن پرسشی است که هنوز مزاحم نظم موجود است. چپ زمانی واقعاً مرده است که دیگر کسی نپرسد ثروت از کجا میآید، در دست چه کسانی جمع میشود و چرا عدهای باید هزینه رفاه و قدرت عدهای دیگر را بپردازند. تا آن روز میتوان چپ را شکست داد، پراکنده کرد یا به حاشیه راند، اما نمیتوان پرسشی را که از دل نابرابری زاده میشود با اعلام مرگ آن از میان برد.








پاسخی بگذارید