عشق مرده
عشق، آمد
و روبهرویم نشست؛
مثل آینهای
که راهِ فرار را
از صورت میگیرد.
دست برد در تاریکیِ من،
مشتِ بستهٔ سکوت را گشود
و وجدانِ خطاهایم
زیر نگاهش
صدا کرد.
برهنه ماندم؛
نه از تن،
از تمامِ پردههایی
که سالها
به نامِ خودم
پوشیده بودم.
عشق
کفنی سفید
روی شانهام انداخت
و آرام گفت:
کدام بخشِ تو
سالهاست، نفس نمیکشد؟
با کفن،
به خیابان رفتم.
باد،
از کنارم گذشت،
پنجرهها بسته شدند،
مردم،
راهشان را
کج کردند.
و ناگهان، دیدم مرگ
همیشه زیرِ خاک نیست؛
گاهی، آدمیست
که هر صبح،
از خواب برمیخیزد
و چیزی در خود
برای برخاستن ندارد.
حالا،
از آینه میترسم؛
از این ویرانه
که هنوز
نامِ مرا بر خود دارد.
کسی باید
از زیرِ این آوار
بیرون بیاید؛
کسی که
هنوز
به دنیا نیامده است.








پاسخی بگذارید