پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت، سایتی مستقل برای ادبیات، شعر، داستان، هنر و اندیشه است. مطالب را می‌توانید به فارسی، آلمانی و انگلیسی بخوانید.

,

عشق مرده- رضا باقری

عشق مرده

عشق، آمد

و روبه‌رویم نشست؛

مثل آینه‌ای

که راهِ فرار را

از صورت می‌گیرد.

دست برد در تاریکیِ من،

مشتِ بستهٔ سکوت را گشود

و وجدانِ خطاهایم

زیر نگاهش

صدا کرد.

برهنه ماندم؛

نه از تن،

از تمامِ پرده‌هایی

که سال‌ها

به نامِ خودم

پوشیده بودم.

عشق

کفنی سفید

روی شانه‌ام انداخت

و آرام گفت:

کدام بخشِ تو

سال‌هاست، نفس نمی‌کشد؟

با کفن،  

به خیابان رفتم.

باد،  

از کنارم گذشت،

پنجره‌ها بسته شدند،

مردم، 

راهشان را

کج کردند.

و ناگهان، دیدم    مرگ

همیشه زیرِ خاک نیست؛

گاهی، آدمی‌ست

که هر صبح،   

از خواب برمی‌خیزد

و چیزی در خود

برای برخاستن ندارد.

حالا، 

از آینه می‌ترسم؛

از این ویرانه

که هنوز

نامِ مرا بر خود دارد.

کسی   باید

از زیرِ این آوار

بیرون بیاید؛

کسی    که

هنوز

به دنیا نیامده است.


دیدگاه شما

نشانی ایمیل شما در سایت منتشر نمی‌شود. لطفاً هر دیدگاه را حداکثر در ۹۰۰ واژه بنویسید. در صورت نیاز، فقط یک دیدگاه دیگر برای ادامهٔ متن ارسال کنید.

پاسخی بگذارید

Social Media Auto Publish Powered By : XYZScripts.com

بیشتر از پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب