پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت، سایتی مستقل برای ادبیات، شعر، داستان، هنر و اندیشه است. مطالب را می‌توانید به فارسی، آلمانی و انگلیسی بخوانید.

برگی از تاریخ -دوم آبان ماه، سالروز قتل احمد میرعلایی

«صبح روز دوم آبان پیکر بی‌جان احمد میرعلایی، مترجم، با جای دو تزریق روی دست و دو بطری مشروب دست‌ساز در کنارش در یکی از کوچه‌های اصفهان پیدا شد. (تزریق‌ها ردپا، و بطری‌های مشروب صحنه‌سازی قاتلان بود). به‌گفته‌ی فرج سرکوهی، هوشنگ گلشیری به اصفهان می‌رود تا پیگیر موضوع شود و به این نتیجه می‌رسد که میرعلایی را کشته‌اند. گرچه پزشکی قانونی در میانه‌ی راه از ارائه گزارش سر باز می‌زند. میرعلایی از امضاکنندگان بیانیه «ما نویسنده‌ایم» بود اما به نظر برخی نویسندگان دیدار او با وی.اس. نایپول نویسنده انگلیسی هندی‌تبار که به ایران آمده بود و میرعلایی اطلاعاتی از وضعیت اسفناک آزادی اندیشه و بیان در ایران به او داده بود مزید بر علت شد تا جانش را از دست بدهد. نایپول به دعوت دولت به تهران آمده و در چند کنفرانس و میزگرد شرکت کرده بود اما در سفر به اصفهان با مترجم کتابش دیدار می‌کند و برخی این دیدار را یکی از دلایل قتل میرعلایی می‌دانند زیرا صحبت‌های او بر گزارش نایپول از وضعیت سانسور و آزادی بیان در ایران تأثیر می‌گذارد. به گفته خانواده میرعلایی او مدتی پیش از مرگ احساس خطر می‌کرد.

فرج سرکوهی درباره قتل میرعلایی در کتاب یاس و داس به حرف‌های سعید امامی استناد می‌کند که وقتی در حین بازجویی از او درباره جمع مشورتی حرف می‌زند از میرعلایی هم اسم می‌برد؛ امامی به سرکوهی گفته است: «با دستگیری سعیدی [سیبرجانی] و معدوم کردن میرعلایی به شما پیام دادیم. افاقه نکرد»

سیمین بهبهانی نیز در گفت‌وگو با اندیشه‌ی آزاد، شماره پنجم، دی ۱۳۹۱، اشاره‌ای به این‌گونه نامه‌های تهدیدآمیز دارد. «گاه و بی‌گاه نوشته‌هایی در صندوق نامه‌های من دیده می‌شد که تهدیدآمیز بود و شگفت آن‌که این تهدیدها با آیاتی از قرآن همراه بود. در این دوران جلسات هیئت دبیران کانون با حضور اعضا پررونق‌تر می‌شد و بسیار فعال و هشیار عمل می‌کرد. […] خوب به یاد دارم که در آن هنگام هفته‌ای دو سه تهدیدنامه دریافت می‌کردم که شماری از اعضای کانون را با اسم و رسم به قتل تهدید می‌کرد و نام این افراد با ترتیب حروف تهجی اعلام می‌شد و تعدادشان از ۷۰ تا ۲۸۰ نفر رسیده بود و بیشتر اوقات بهبهانی که با حرف ب شروع می‌شد در سطور اول خودنمایی می‌کرد».

بخشی از کتاب «پنجاه سال کانون نویسندگان ایران»، جلد اول، صفحه‌های ۳۶۱ و ۳۶۲


دیدگاه شما

نشانی ایمیل شما در سایت منتشر نمی‌شود. لطفاً هر دیدگاه را حداکثر در ۹۰۰ واژه بنویسید. در صورت نیاز، فقط یک دیدگاه دیگر برای ادامهٔ متن ارسال کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

Social Media Auto Publish Powered By : XYZScripts.com

بیشتر از پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب