پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت، سایتی مستقل برای ادبیات، شعر، داستان، هنر و اندیشه است. مطالب را می‌توانید به فارسی، آلمانی و انگلیسی بخوانید.

,

بیست سال گذشته، اما هر پاییز آن خاطره سراغم می‌آید.- آرام روانشاد

ماجرا برمی‌گردد به بیست سال پیش، شیراز، اواسط پاییز.

دوستی داشتم که دوست‌پسری داشت. «داشت» تعبیر مهربانانه‌ای است؛ بگذارید بگویم دوستم پسری را تحمل می‌کرد که از نظر روان‌شناختی مجموعه‌ی کاملی از اختلالات شناخته‌شده و احتمالا چند اختلال کشف‌نشده داشت. با این همه، حضرت خودش را مجسمه‌ی داوودِ میکل‌آنژ می‌دانست؛ منتها نسخه‌ای که میکل‌آنژ وسط کار پشیمان شده و همان‌طور نیمه‌کاره رهایش کرده بود.

یک روز دوستم گفت:

«آرام، دیگه نمی‌تونم. این آدم روانم رو فرسوده کرده. می‌خوام تمومش کنم.»

گفتم: «اگه مطمئنی همین الان زنگ بزن. محکم و قاطع.»

زنگ زد. محکم و قاطع.

پسر اولش اصرار کرد، اما بعد با متانت یک فیلسوف رواقی جواب داد:

«به تصمیمت احترام می‌گذارم عزیزم. فقط اجازه بده یه خداحافظی قشنگ داشته باشیم. امشب شام مهمون من. هتل هما.»

هتل هما؟!

شیرازی‌ها می‌دانند هتل هما جایی نبود که آدم سر راهش برود لقمه‌ای بخورد و برگردد. آنجا برای یک ظرف سوپ، قیمت خون هفت جد و آبادت را حساب می‌کردند.

دوستم گفت: «قبول، به شرط اینکه آرام هم بیاد.»

پسر گفت: «قدمتون روی چشم. هر دوتون مهمون من.»

روز قبلش هر دو حقوق گرفته بودیم و هوا هم کم‌کم بوی پاییز می‌داد. نقشه‌مان از قبل کشیده شده بود: بعد از شام می‌رفتیم فروشگاه‌های هتل که لباس‌هایشان واقعا خاص بود و هر کدام یک پالتو می‌خریدیم.

شب شد و رسیدیم به رستوران هتل هما.

پسر منو را برداشت. ما هنوز داشتیم عدد سمت راست منو را با چشم‌های گرد نگاه می‌کردیم که ایشان شروع کرد به سفارش دادن.

سوپ.

سالاد.

یک سالاد دیگر.

پیش‌غذا.

غذای اصلی.

یک غذای اصلی دیگر.

چند مخلفات که هنوز هم نمی‌دانم چه بودند، ولی ظاهرا برای وصل‌کردن بقیه‌ی غذاها به هم لازم بودند.

گارسون می‌رفت و برمی‌گشت و هر بار چیزی روی میز می‌گذاشت.

دوستم آهسته پرسید: «این همه رو کی می‌خوره؟»

پسر با لبخند اطمینان‌بخشی گفت:

«شما نگران نباشید.»

و راست می‌گفت. لازم نبود نگران باشیم.

ایشان خورد.

و خورد.

و باز هم خورد.

چنان با اشتها می‌خورد که آدم گمان می‌کرد نه‌تنها شکست عشقی خورده، بلکه از هفت سال قحطی مصر هم جان سالم به در برده و حالا آمده تلافی کند. سوپ را خورد. سالاد را خورد. سالاد دوم را خورد. سالاد ماکارونی را خورد. سالاد سیب‌زمینی را خورد. به غذای اصلی که رسید، با جدیتِ سربازی که آخرین مأموریتش را روی زمین انجام می‌دهد، سراغش رفت.

به دوستم گفتم: «مطمئنی این واقعا از جدایی تون ناراحته؟»

دوستم، که هنوز دلش به حال او می‌سوخت، گفت: «آره بابا، خیلی داغونه. فکر کنم بیچاره پرخوری عصبی گرفته.»

سرانجام، پس از عملیاتی که اگر در کتاب رکوردهای گینس ثبت می‌شد جای تعجب نداشت، آقا دست از غذا کشید.

لحظه‌ی خداحافظی رسید.

دوستم با بزرگواری گفت:

«امیدوارم همیشه خوشحال و موفق باشی. امیدوارم آدم خودت رو پیدا کنی.»

پسر گفت:

«منم برات بهترین‌ها رو آرزو می‌کنم.»

همدیگر را بغل کردند. چه صحنه‌ی انسانی باشکوهی! کم مانده بود از ته دل برایشان دست بزنم.

اما هنوز بخش اصلی مراسم باقی مانده بود.

صورت‌حساب.

گارسون آمد و قبض را با ظرافت روی میز گذاشت.

پسر، دستی به جیبش زد. بعد به جیب دیگرش. بعد به جیب داخل کتش. مکثی کرد. نگاهی به سقف انداخت، مثل کسی که می‌خواهد از بالا کمک بگیرد.

و گفت:

«وای! باورم نمی‌شه! ببخشید بچه‌ها، کارتم رو خونه جا گذاشتم! شما می‌تونید حساب کنید؟ به خدا شرمنده‌ام. فردا واریز می‌کنم. اگه هم ندارید، چیزی گرو بذاریم.»

آن زمان کارت بانکی تازه رایج شده بود و از اپلیکیشن انتقال پول هنوز خبری نبود. من کم مانده بود از عصبانیت سکته کنم،

چاره‌ای نداشتیم.

و آن شب، دو پالتوی پاییزی ما، به شکل سوپ، سالاد ماکارونی، سالاد سیب‌زمینی و دو پرس غذای اصلی، وارد دستگاه گوارش یک مرد شکست‌خورده شدند.

از هتل بیرون آمدیم. هوا خنک بود. هتل هما نزدیک پارک آزادی بود و پیاده به طرف پارک راه افتادیم؛ دو زن جوان با کیف‌هایی سبک‌تر.

دوستم گفت: «دیدی چطوری سوپ می‌خورد؟»

گفتم: «سوپ هیچی! سالاد ماکارونی رو دیدی؟»

«آخه آدم چقدر می‌تونه بخوره؟»

«من از همون سالاد سیب‌زمینی بهش مشکوک شدم.»

چند قدم در سکوت راه رفتیم.

بعد دوستم گفت: «اون غذای دومی رو دیگه چرا سفارش داد؟ کجاش کرد این همه غذا رو؟»

«یادته گفت شما نگران نباشید؟»

«آره، کثافت!»

«یادته گفت هر دوتون مهمون من هستید؟»

«آره، بی‌شرف!»

«یادته نکبت دسر هم می‌خواست؟»

دوستم ایستاد و به آسمان نگاه کرد. فکر کنم داشت برای هفت جد او چیزی می‌فرستاد که در منو نبود.

آخر سر، شاید برای اینکه آرام اش کنم، گفتم:

«حالا ناراحت نباش. فردا پول رو می‌ریزه.»

اما در اعماق وجودم می‌دانستم آن پول همان‌قدر برخواهد گشت که روزهای ازدست‌رفته.

فردا شد.

پولی واریز نشد.

پس‌فردا شد.

باز هم خبری نشد.

دوستم زنگ زد. پسر جواب نداد. دوباره زنگ زد. جواب نداد. بار سوم تلفن خاموش بود.

و آن مرد، پس از اجرای موفقیت‌آمیز یکی از پرهزینه‌ترین مراسم خداحافظی تاریخ روابط عاطفی، برای همیشه ناپدید شد.

بیست سال گذشته، اما هر پاییز آن خاطره سراغم می‌آید.

امروز به دوستم، که هنوز در شیراز زندگی می‌کند و دو بچه دارد، زنگ زدم. کلی خندیدیم.

دوستم گفت: «اگه غذای دوم رو سفارش نداده بود، شاید دست‌کم پول یه شال‌گردن یا یه کیف باقی می‌موند.»

گفتم: «من هیچ‌وقت نمی‌بخشمش که بشقاب دومش غذای دریایی بود. آخه بعد از اون همه چلوکباب، میگو و ماهی رو دیگه می‌خواست کجاش جا بده؟»


دیدگاه شما

نشانی ایمیل شما در سایت منتشر نمی‌شود. لطفاً هر دیدگاه را حداکثر در ۹۰۰ واژه بنویسید. در صورت نیاز، فقط یک دیدگاه دیگر برای ادامهٔ متن ارسال کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

Social Media Auto Publish Powered By : XYZScripts.com

بیشتر از پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب