آرام سخن بگو
آرام سخن بگو؛
بینقاب.
بگذار واژههایت
چون پرِ نوری
بر استخوانِ سکوت
فرود آیند؛
زیرا هر فریاد،
تنها
سایهای را
از خوابی
به خوابِ دیگر میبرد.
باد
چهرهای ندارد
و حقیقت
هرگز
از گلوی فریاد
عبور نمیکند.
صدایت،
گاهی
تیغهای از روشناییست
که بر آینهی آگاهیام
خطی از سپیده میکشد؛
نه برای شکستن،
برای آنکه
چشمِ پنهانِ سنگ
خوابِ نور را
به یاد آورد.
و گاه،
پرندهایست
که در مردابِ ماه
بال میزند؛
بیآنکه بداند
آسمان،
سالهاست
در آب
غرق شده است.
و گاه،
ناقوسیست
که از گلویِ درد
به صدا درمیآید؛
نه برای هشدار،
بلکه برای آنکه
خاموشی
نامِ خود را
به خاطر بیاورد.
اما من،
از پوستِ سایهها
بیرون آمدهام؛
چون درختی
که ریشههایش
در خوابِ سنگ
جوانه زدهاند.
اکنون
بارِ بودنم را
بر شانههای خویش
چون پرندهای بیوزن
حمل میکنم.
زخم خوردهام؛
نه فقط
از نفسهای تو،
بلکه از جهانی
که معنا را
در جیبِ باد پنهان میکند
و هر صبح،
چهرهای دیگر
بر آینهی زمان
میرویاند.
مرا صدا نکن.
نام،
آخرین زنجیرِ سایه است؛
هر بار که آن را
بر زبان میآوری،
راهی خاموش
در من
به سوی دیروزی بیپنجره
گشوده میشود.
بگذار
بینام بگذرم؛
چنانکه رود،
بیآنکه نامِ دریا را بداند،
به آغوشِ بیکرانه
میرسد.
زیرا صدای تو،
اگر از تهیدستیِ جان
برخیزد،
هنوز
تازیانهای از پژواک است
که بر تنِ انتخابهایم
فرود میآید.
و من،
دیگر
در آینهی هیچ صدا
ساکن نیستم؛
جهان،
هر بار،
مرا
در سکوتِ روشنایی
از نو
میسراید.








دیدگاهتان را بنویسید