پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت، سایتی مستقل برای ادبیات، شعر، داستان، هنر و اندیشه است. مطالب را می‌توانید به فارسی، آلمانی و انگلیسی بخوانید.

,

سلول عشق- مونا امامی

                                                    سلول عشق

                                                                                      مونا امامی

در شکم یک هزارپا زندانی بودم. نه متأسفانه خواب نبود. من واقعن در زندانی که به آن هزارپا می گویند، زندانی بودم.

سیصد وهفتاد و پنج روز یا به عبارتی یک سال و ده روزمرا درانفرادی نگه داشتند. همان جا بود که طعم رویایی عشق را چشیدم. پیش ازآن مدتی از عمرم در جعبه گذشت که به آن، دستگاه، قبر یا گور هم می گفتند. نمی‌دانم چه مدت؟ شاید بیست روزیا بیست ماه که البته مثل بیست سال گذشت.

آدمی مدت زمان زیادی در گورها دوام نمی آورد، خودشان هم می دانند. آنان می‌خواهند مادامی که ما زنده هستیم و زندانی، رنج ببریم. ثانیه ای هم نباشد که بدون درد و عذاب سپری شود.

در جعبه با چادر سیاه و چشم بند، در حالتی خمیده ساعت‌ها نشسته ای مقابل دیوار چوبی. امکان قد راست کردن و قدم زدن وجود ندارد. درازکشیدن و خوابیدن زمانی میسر است که آنان بگویند. به مرور تو خشک و خم می‌شوی و دردی در اندام هایت فریاد می کشد. این تنبیه به این دلیل می‌تواند باشد که مثلن از دستوری ساده سرپیچی کرده‌ای یا به قول خودشان حاضرجواب بوده ای. پرسیده ای که چرا نباید با زندانیان جدید در بند حرف بزنم؟ و تمکین نکرده ای.

وقتی ساعت‌ها در مقابل دیواری نشسته  و یا در سلولی تنگ و کوچک باشی، قدرت تخیل توبسیارقوی  ترازمواقع عادی خواهد شد و خیال پردازی تنها کاری است که یک انسان دربند می تواند، انجام دهد. به کمک تخیل می‌توانی به دنیاهای دوردست و ناممکن بروی. فقط با قدرت خیال بود که می‌توانستم به جهانی زیبا راه پیدا کنم و لحظه‌های باشکوهی برای خودم بسازم.

تفاوت انفرادی با جعبه  دراین است که در سلول می‌توانی چند قدمی برداری. کمی حرکت کنی. ورزش کنی و از پنجرۀ کوچک بالای سلول ات، روزنی به بیرون داشته باشی اما در هر دوی آنها، تو تنهایی. با هیچ‌کس حرف نمی زنی، گفتگو نمی کنی.صدای خودت برایت غریب می شود. درجعبه و همچنین سلولی که تنها بودم، همۀ شعرها و ترانه هایی را که در ذهن داشتم و دوست می داشتم، برای خودم با صدایی آرام و خفه می خواندم. دائم با خود حرف زدن، حس غریبی بود که تا آن زما ن، تجربه نکرده بودم.

برای من که مدت‌ها رنگ آسمان را ندیده بودم و یا هیچ درخت و گل و سبزه ای، تصور هر پدیده‌ای از طبیعت، آسمان، دریا، کوهستان یا ابرهای سفید از پشت چشم بندی سیاه، آرام‌بخش و تسکین دهنده بود. آنان می توانستند ما را به بند کشند و زندانی کنند اما قادر به زنجیرکشیدن تخیل مان نمی شدند. ازاین نظر احساس آزادی می کردم. به یک نقطه خیره شدن و تمرکز بر این فکر که رنج‌های مان عاقبت روزی تمام می شود، به من نیرو می بخشید.

مدت‌ها بود که هیچ درختی ندیده بودم. باید بگویم در قزلحصارهیچ درختی وجود نداشت. آخرین بار که درختی دیدم تصویر نخل های بی سر، روی جلد مجلۀ سپاه پاسداران در کتابخانۀ زندان بود. زمان جنگ بود. دیدن درخت‌های سوختۀ خرمشهر و آبادان بسیار متاثرم کرد. به بغل دستی ام گفتم:“ می‌بینی چه بلایی سر نخل ها اومده!“ توابی که آنجا دور و برمان پرسه می زد، شنید و گزارش داد. بازجو با چادرو مقنعه ای سیاه و عینک دودی، پشت میز کوچکی نشسته بود.

ـ چرا تبلیغات ضد جنگ می کنی؟

ـ هیچ تبلیغی نکردم. فقط دلم برای نخل ها سوخت.

ـ دلت برای نخل ها می سوزه اما برای این همه شهیدی که توی جنگ کشته می شن نمی سوزه؟

ـ برای اونا هم دلم می سوزه اما… اونا… خودشون خواستن شهید بشن اما درختا…

ـ خفه شو. کثافت آشغال.

وقتی کسی را احضارمی کنند، نمی‌شود بدون تنبیه رهایش کنند. مرا رو به دیوارایستاندند. مردی از پشت سر نزدیک شد و گفت: «همینه ؟» و با دستۀ کلیدش محکم به سرم کوبید.

در سلول کوچکم، دلخوش به پنجرۀ بالای شوفاژ بودم. دریچه ای که از پشت میله هایش، تکۀ کوچکی از آسمان را می‌توانستم ببینم. وقتی ازشوفاژبالا می رفتم، حیاط پشت زندان و چند پنجرۀ کوچک شبیه به پنجرۀ سلول خودم دیده می‌شد که لابد آن‌ها هم سلول‌های انفرادی بودند. هنگامی که مطمئن می‌شدم صدایی از راهرو نمی آید، می‌رفتم بالای شوفاژو بیرون را تماشا می کردم. کمی رنگ آزادی را می‌دیدم گرچه آنجا هم

2

گوشه‌ای از زندان بود. فقط بخشی از چهره ام به پنجره می رسید، تا چشم ها. اگرکسی می‌دید بی مجازات نمی ماندم. هشت سال دیگربه پایان محکومیتم مانده بود و نمی خواستم دیگر هیچ بهانه‌ای برای طولانی‌تر شدن ویا تغییر حکمی که بریده بودند پیش بیاید.

آن روزی که پایم به قزلحصار که بر سر در آن زباله دانی تاریخ نوشته شده بود، کشانده شد، از کوه برمی گشتیم. یک بعدازظهر شهریوری گرم بود. سه نفر بودیم. کنار جوی درمسیر، خم شدم تا بند کی کرزم را ببندم و آبی به صورتم بزنم. آب خنک جویبار درکه از چهره ام می چکید که پاسداری بسیار جوان شاید چهاردهـ پانزده ساله مانند سلطانی که تازه تاج بر سر گذاشته باشد، با ریش های تُنُک و سبیلی نازک و بوربا چشمان زاغی اش جوری نگاهم می‌کرد که گویی طعمه‌ای در خوربه چنگ آورده است.

ـ یالا راه بیفت!

ـ کجا؟

ـ برو جلو می فهمی.

جلوتر فیروزه و مریم را دیدم که سه پاسدار دوره شان کرده بودند. یکی از آنان شاید سرپرست شان، فرمان داد: „ یالا کوله هاتونوخالی کنین!“

خالی کردیم. کتاب کوچک «سرود کوهستان» از کوله ام بیرون افتاد.

ـ این چیه؟

ـ کتابه.

ـ اینو که می دونم. چه‌جور کتابی؟

ـ کتاب سرود وترانه. روش نوشته.

ـ ازاین کتاب کمونیستیا دیگه.

ـ نه یه کتاب معمولیه. من طرفدار هیچ حزب و گروهی نیستم.

ـ چرا رنگت پریده؟

ـ نمی دونم. شاید … شاید … قندم افتاده.

ـ سوار شو! بعدن معلوم میشه. یالا سوار شین!

از شوفاژ بالا رفتم. میله ها را محکم گرفته بودم و درهوای ابری نیم روز به سکوت و انجماد بیرون نگاه می کردم، به پنجره های روبروبا فاصله‌ای نه چندان دور از دریچۀ سلول خودم. هیچ رفت و آمدی نبود. گویی حتا پرنده‌ای هم بر فرازبام زندان، دوست نداشت پرواز کند.اما پرواز نگاه من برپنجره های مقابل درگردش بود. در انتظارآن بودم که کسی آن سوی میله ها باشد که دل او هم برای یک ارتباط پربزند.

ما محکومان سلول‌های انفرادی در بی‌خبری مطلق نگاه داشته می شدیم. خبری از روزنامه و تلویزیون و رادیو که پیش از این، از آن برخورداربودیم، نبود. با خواهش و التماس اجازه داده شد که خانواده‌ام تقویمی برایم بیاورند. و امروز دوازده آبان 1362 بیست ساله می شدم.دلم می‌خواست آن را به کسی اعلام کنم. هرگزفکرنمی کردم، بیستمین سال زندگیم در زندان آغاز شود. در تنهایی.

مدتی من و بخش بزرگی از زندانیان را نجس خطاب می کردند چون نماز نمی خواندیم. طردشدگان زندان بودیم. در بحث‌های ارشادی از حاجی پرسیده بودم: „ چرا باید موقع نماز خوندن حجاب داشت؟ مگه خداوند نامحرمه؟ چرا وقتی کسی هم نیست باید خودمونو بپوشونیم؟»

ـ چون خداوند امر کرده. می خوای رو دستور خدا هم شک کنی؟ آخه تو چه گهی هستی که بخوای برای رکن دین، چون و چرا کنی؟ شما ها باید این قدرخفت ببینین تا آدم بشین.

و ما هر روز خفیف تر می شدیم.

درنمازم خم ابروی تو با یاد آمد ـ حالتی رفت که محراب به فریاد آمد

نمازم را تمام کردم و سجاده ام را جمع. نماز من ترکیبی بود از غزل های حافظ و مولانا و شعرهایی که بلد بودم. زیر لب می خواندم. کسی هم که نمی شنید چه می گویم. دست از سماجت برداشته بودم. به این نتیجه رسیده بودم که پافشاری بر چیزی که ارزشش را ندارد، ابلهی ست. تصمیم آسانی نبود. از جسم و جانم بیزار شده بودم. خود را خوار و خفیف می دیدم. بی‌وقفه گریه می‌کردم و از این تسلیم دردآلود رنج می بردم.

3

آن روز بنا به نیاز و عادت به بالای شوفاژرفتم. در دلم کسی را صدا کردم. جز سکوتی سرد، پاسخی نبود.

دستی تکان دادم و منتظر شدم. باید پشت آن میله ها، زندانیانی باشند مثل من در انتظار آزادی. کسی نبود اما حولۀ کوچکی دوریکی از میله ها دیده می شد. از دیدن حولۀ سفید خوشحال شدم.اثری بود متعلق به زندانی دیگر. باید آن‌قدر صبر می‌کردم که صاحب حوله برای برداشتنش می آمد. دائم به در نگاه می کردم، مبادا غافلگیر شوم و همچنین چشم از حوله برنمی داشتم. تپش قلبم بیشترشده بود. مدتی منتظر ماندم،  خبری نشد. به  فکرم  رسید ، من هم چیزی برای خشک شدن دور میلۀ سلولم آویزان کنم. ساعت‌ها بالای شوفاژ ماندم و چشم دوختم به دریچۀ روبرو. باز هم دستی برای بردن حوله نیامد. مانند سربازان شکست خورده، خسته و رنجور پایین آمدم و مانند لاشه ای روی تختم افتادم. پیش از نماز مغرب دوباره رفتم بالای شوفاژ. دستانی حلقه شده به میله ها در انتظارم بود. حلقۀ چشمانم درشت شده بود. از آن سو با دستش سلام گفت. چهره اش را نمی‌توانستم واضح ببینم. دوباره دست تکان داد. برایش دست تکان دادم. صدایی از راهرو شنیدم و به سرعت پایین آمدم. تمامی شب را به آن دو دست مردانه فکر می کردم.

حالا کسی وجود داشت که حضورم را به اواعلام کنم. دستانش را که پشت میله ها می دیدم، پا به حسی تازه و شیرین می گذاشتم. دلم می‌خواست انگشتانم بلند و بلندتر می‌شدند و خود را به دستان او می رساندند. انگشتان مان درهم می آمیختند و گره می خوردند. دیگر این سلول کوچک که از روزنش عشق طلوع می کرد، برایم دوست‌داشتنی و دلپذیر شده بود. دوست نداشتم ترکش کنم، مگر برای وصال او. تا او در پشت آن میله ها بود و برایم دست تکان می داد، دلم می‌خواست من هم اینجا بمانم.

با انگشتانش عدد ده را نشان داد. فهمیدم که ده سال دیگر باید در زندان بماند و من هشت انگشتم را نشانش دادم. زبان دست ها، زبان جدیدی بود که ما را به هم متصل می کرد.

گذاشتن حوله های مان به دور میله ها علامت بی خطر بودن اوضاع بود و نبود آنها، نشانۀ خوبی نبود.

 ما هر روز، پیش از غروب، برای هم دستی تکان می دادیم و من به سایه‌ای ازعشق دلخوش بودم و احساس می‌کردم تنها عشق می‌تواند پایان رنج‌ها باشد.

با صدای اذان صبح از خواب بیدارشدم. سردم بود. پتوی نازکم برای سرمای دی کافی نبود. باید نماز صبح را به جا می آوردم. هنوز هوا روشن نشده بود اما دانه‌های سفید برف مانند لامپ های کوچکی کمی روشنایی از دریچۀ سلول به داخل می تاباندند. ورزش کردم بلکه قدری گرم شوم. همیشه بی هوا سرمی رسیدند. مامورها را می گویم. پاسدارطیبه با چادرسیاهش مانند شبحی در سلول را باز کرد. درفضای کوچک آن چرخی زد. انگاردنبال چیزی باشد و گفت: „ وسایلت را جمع کن!“ با تعجب نگاهش کردم. رفت طرف تقویم دیواری ام. پرسید: „ مگه نمی دونی امروز، روز آخرانفرادیته؟

ـ اوه! بله.

ـ انگار خیلی بهت خوش می گذره.

مشغول جمع کردن خرت و پرت هایم شدم. گیج بودم و احساس کوفتگی می کردم.

ـ معطل نکن خیلی کار دارم. توی این هوای سرد چقدر عرق کردی!

ساک کوچکم را برداشتم و با دست دیگرم چادرم را محکم گرفتم. خواهرطیبه بیرون منتظر بود. به پنجره نگاه کردم. حولۀ دستی ام  یخ زده به میله ها چسبیده بود.

نوامبر 2024


دیدگاه شما

نشانی ایمیل شما در سایت منتشر نمی‌شود. لطفاً هر دیدگاه را حداکثر در ۹۰۰ واژه بنویسید. در صورت نیاز، فقط یک دیدگاه دیگر برای ادامهٔ متن ارسال کنید.

پاسخی بگذارید

بیشتر از پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب