یک معلم خیالباف
من میدونم که یک معلم باید همهی، همهی دانشآموزهاشو دوست داشته باشه. اصلاً از وقتی بچه بودم یاد گرفتم. وقتی میرفتم سر کلاس درس مامانم، مینشستم تا مدرسه تمام بشه و برگردیم خونه. میدیدم به همهی بچههاش میگفت: «عزیزم.» ماچشون میکرد، دست میکشید رو سرشون. خدا میدونه، به این بیبی حکیمه قسم که خودمم تا حالا همی بودم؛ اما میدونی؟ نگرانم، خیلی نگرانم. اگه چند سال بعد که رفتم سر کلاس، دیگه شعر «ای ایران، ای مرز پرگهر» از کتاب فارسی پنجم برداشته شده باشه و دیگه بوشهر تو نقشهی ایران جاش خالی شده باشه و بابا ننهی بچهها دیگه همشهریای سابقم نباشن، اگه از یه کشور دورِ دوری اومده باشن، اصلاً اگه بعضیاشون همونهایی باشن که ای شبها پشت فانتومهای «بییک» نشستن، که غرش صدای بمبهاشون چهارستون تن و بدنمون میلرزونه، من، همی خودم، نرگس، فردا روز به ای بچهها میگم: «عزیزوم»؟ میگم: «دورت بگردم»؟ اگه خسته شدین، باشه، حالا که دلتون نمیخواد ریاضی بخونین، بیاین نقاشی بکشیم؟ میتونم ماچشون کنم؟ میتونم بگم احترام بابا و ننه واجبه؟ زنگهای هنر، بهجای شاهنامهی فردوسی، نکنه بگن باید «هملت کودکان» بخونی؟ نمیخونما. من تا قیوم قیومت میخوام برای بچهها شاهنامه بخونم، در مورد رئیسعلی دلواری حرف بزنم، میخوام ببرمشون چهارمحل، معماری بافت قدیم نشونشون بدم. ببرمشون موزهی بوشهرشناسی، لباسهای «نفنوف» زنای قدیم بوشهر ببینن. میخوام آبان، آذر که هوا رو به خنکی میره، نوبت بازدید موزهی دکتر طبیب بگیرم. بعدم به مسئول موزه قول بدم که به خدا بچههای من ساکت و آرومن. درسته از دبستان میان، ولی خیلی باهوشن. بذارین بیان بازدید، قول میدم به هیچی دست نزنن. بعدم چند تا مادر همراه خودم ببرم که از شهرهای دیگه اومدن، عروس بوشهریها شدن، تا ببینن اولین دستگاه دندانپزشکی و اولین دستگاه ریسندگی و اولین دستگاه… چه بود اسمش؟ ای واویلا که ای بمبها هوش و حواس برام نگذاشته. خلاصه که چقدر از اولینها از بوشهر بوده. بعدم به سرویس مدرسه بگم: «آقا، لطفاً جلو دبیرستان سعادت وایسا.» و خودم تو مینیبوس بایستم، بادی تو گلوم بندازم و بگم: «بچهها، دومین دبیرستان کشور، بعد از دارالفنون، تو شهر شما بوده. میخوام ازتون یه منیرو روانیپور دیگه و یه صادق چوبک، یه نجف دریابندری، یه محمدرضا صفدری دیگهای دربیاد.» بعدشم ببرمشون کنار دریا تا زیلوهاشون پهن کنن و پابرهنه بدَوَن تو آب. باهاشون عکس سلفی بگیرم و هی داد بزنم: «بچه، مقنعهات سرت کن، بعد ازم ایراد میگیرن!» اونها هم حرفم گوش ندن و بدَوَن تو آب و صدف برام جمع کنن و دو تا جیبام پُر تا پُر از صدف یادگاری بیام خونه.








پاسخی بگذارید