پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت، سایتی مستقل برای ادبیات، شعر، داستان، هنر و اندیشه است. مطالب را می‌توانید به فارسی، آلمانی و انگلیسی بخوانید.

,

ماه بیچاره زورش نمی‌رسد،که این ابرهای سیاهِ سفید نمی‌گذارندغمگینی‌ام را به خیابان نیاورم.-الهام صادقی

بی‌هوای تو سر

از شب اگر می‌گویم

از شب اگر می‌گویم
که خیلی شب است،
که ماه بیچاره
زورش نمی‌رسد،
که این ابرهای سیاهِ
سفید
نمی‌گذارند
غمگینی‌ام را به خیابان نیاورم.

بی‌هوای تو سردم.

من چرا فراموشی‌ام؟
نام خودم را،
تو را
و جهان را به یاد نمی‌آورم.

این عصرهای ساده،
پیاده‌روی طولانی
و سربازی که از روبه‌رو می‌آید
با یک شاخه، احتمالاً گل سرخ،
که از دست‌های معشوقه‌ی خود چیده است.

باور نمی‌کنم
جنگ تمام شده باشد؛
که گلوله‌ها در اسلحه‌خانه نشسته‌اند
به تماشا،
به شمارش روزهای تقویم جیبی؛
که کبوتری سفید
فراموش کرده است
صلح را چگونه می‌نویسند!

بر آسمان، چقدر بی‌هوای تو سردم!
و چقدر شب‌هایی که
بالا نمی‌آید ماه!

کاش سربازِ پیاده‌روی طولانی این شعر،
به مرخصی آمده باشی.

می‌شنوی؟

خش
خش
خش
خش

چقدر این تاریکی
می‌آید به موهای من،
و صدایی که از دوردست
نام کوچک مرا
صدا می‌زند!

الهام صادقی


دیدگاه شما

نشانی ایمیل شما در سایت منتشر نمی‌شود. لطفاً هر دیدگاه را حداکثر در ۹۰۰ واژه بنویسید. در صورت نیاز، فقط یک دیدگاه دیگر برای ادامهٔ متن ارسال کنید.

پاسخی بگذارید

Social Media Auto Publish Powered By : XYZScripts.com

بیشتر از پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب