بیهوای تو سر
از شب اگر میگویم
از شب اگر میگویم
که خیلی شب است،
که ماه بیچاره
زورش نمیرسد،
که این ابرهای سیاهِ
سفید
نمیگذارند
غمگینیام را به خیابان نیاورم.
بیهوای تو سردم.
من چرا فراموشیام؟
نام خودم را،
تو را
و جهان را به یاد نمیآورم.
این عصرهای ساده،
پیادهروی طولانی
و سربازی که از روبهرو میآید
با یک شاخه، احتمالاً گل سرخ،
که از دستهای معشوقهی خود چیده است.
باور نمیکنم
جنگ تمام شده باشد؛
که گلولهها در اسلحهخانه نشستهاند
به تماشا،
به شمارش روزهای تقویم جیبی؛
که کبوتری سفید
فراموش کرده است
صلح را چگونه مینویسند!
بر آسمان، چقدر بیهوای تو سردم!
و چقدر شبهایی که
بالا نمیآید ماه!
کاش سربازِ پیادهروی طولانی این شعر،
به مرخصی آمده باشی.
میشنوی؟
خش
خش
خش
خش
چقدر این تاریکی
میآید به موهای من،
و صدایی که از دوردست
نام کوچک مرا
صدا میزند!
الهام صادقی








پاسخی بگذارید