وقتی جوانان در بیابان میمیرند، متهم واقعی کیست؟

مرگ جوانانی که در دشتهای سوزان نیمروز، در مسیر مهاجرت غیرقانونی به ایران جان باختند، تنها یک خبر نیست؛ روایتی تلخ از سرزمینی است که بسیاری از فرزندانش، ماندن در آن را از مرگ دشوارتر میبینند.
تصاویر این قربانیان، دل هر انسان باوجدانی را به درد میآورد. طبیعی است که احساسات جریحهدار شود و خشم، راه خود را به کلمات باز کند. اما آیا اندوه، ما را از پرسیدن مهمترین پرسش بازمیدارد؟
چرا جوانی حاضر میشود جان خود را به دست قاچاقبران انسان بسپارد، روزها در بیابانهای سوزان سرگردان شود و مرگ را به جان بخرد؟ چه چیزی او را به چنین انتخابی میرساند؟
سالهاست که طالبان کنترل کامل افغانستان را در دست دارند. مسئولیت اداره کشور، ایجاد فرصتهای شغلی، تأمین امنیت، امیدآفرینی برای نسل جوان و فراهم کردن زمینه یک زندگی شرافتمندانه، بر عهده حاکمان است. اگر هزاران جوان، راههای پرخطر و غیرقانونی را انتخاب میکنند، آیا نباید ریشههای این ناامیدی را نیز جستوجو کرد؟
بدون تردید، قاچاق انسان جنایتی سازمانیافته است و هرگونه رفتار غیرانسانی با مهاجران نیز محکوم است. اما آیا همه ماجرا به نقطه پایان این سفر ختم میشود، یا باید به نقطه آغاز آن نیز نگاه کرد؛ جایی که یک جوان تصمیم میگیرد همه چیز را پشت سر بگذارد و دل به بیابان و مرگ بزند؟
شاید پیش از آنکه خشم خود را متوجه دیگران کنیم، بد نباشد از خود بپرسیم: اگر در وطن، امید، امنیت، کار و آیندهای روشن وجود داشت، آیا این جوانان هرگز راه بیابان را انتخاب میکردند؟
قضاوت با شماست.








پاسخی بگذارید