سخنی با رفیق مهرداد خامنهای / Mehrdade Khamane / و متن ترویجی مغتنم او
با اینکه چنین متنهایی مثبت و لازم است، ولی جدا کردن آن از بیش از یک قرن تجربهٔ «سوسیالیسم واقعاً موجود» و عدم واکاوی آن در بستر عینی ـ تاریخی آنچه بشریت شاهدش بود، به تجدید آموزش ما کمکی درخور نمیکند.
سه تا چهار دهه بعد، این آثار و نظرات مارکس و انگلس، با میلیاردها بار خواندن و بازخواندن و بحث و مبارزهٔ ایدئولوژیک میان صدها میلیون کمونیست و…، در اولین انقلاب کمونیستی جهان چه شد؟ اگر آن را بهدرستی نفهمیدیم، چرا؟ و اگر بهدرستی عمل نکردیم، چرا؟
اگر این اصول در تکتک وجوه و تجربهٔ انقلاب اکتبر بد پیاده شد، کدام بود و چه شد؟ و چه میبایست میشد؟
مثلاً اصل برابری؟
مثلاً پاسخ مناسب به استعدادها؟
بهطور مثال:
«در سالهای ۱۹۶۰ ــ ۷۵، حقوق یک کارگر در کارخانه ۱۲۵ روبل بود. (کارگران صنایع فولاد و… ۶۰۰ روبل که استثنا بود.) عمدتاً کارگری که کامل، مسئول و با کیفیت بالا کار میکرد، همین پول را دریافت میکرد و با کارگر از زیر کار دررو و باریبههرجهت تفاوتی نداشت.»
خوب، همین «ضایعهٔ تخریبکننده» چرا چنین بود و طبق «آیات» ذکرشدهٔ رفیقمان، چگونه میبایست باشد؟
اصل برابر بودن حقوق یک کارگر با یک کارمند و مقام اداری، که میراث کمون پاریس بود، چگونه پیاده شد؟ و چگونه حالا باید پیاده گردد؟
مثلاً تفاوت درآمد و حقوق یک فیزیکدان مشغول در اکتشافات فضایی با کارگر صنایع سبک چقدر است؟ و چگونه باید محاسبه گردد؟
اگر با این مقایسات و لابراتوار تجربهشدهٔ شوروی و اکنون چین هم به این مسائل نپردازیم، در بازخوانی آثار مارکس و… شبیه مبلغین «سویگه یهوو» و قرآنخوانها میشویم.
اسلام ناب محمدی و بهشت مسیحی و لابد بودایی و… همه همینطور هستند؛ جهانی پر از عدالت و زیبایی.
در دیدار لنین با تعدادی از کارکنان سازمان امنیت «چکا» در سالهای آخر عمر او، لنین در عین ستایش و تقدیر آنان، آنها را مصداق «دیکتاتوری پرولتاریا» دانست. (نقل به مضمون.)
یعنی لنین یک ارگان اجرایی ـ اداری دولت «کارگران» را خلعت دیکتاتوری پرولتاریا پوشید و آن را تا حد روح و روان و مفهوم «حاکمیت و دیکتاتوری طبقهٔ کارگر بهقدرترسیده» تصویر کرد.
در حالی که سازوکار این سازمان، رابطهٔ آن با مرجع قضایی دولت پرولتاریا و توانایی درک جامعیت مناسبات نوین، که میان کادرهای عالی حزب هم دچار اختلاف و عدم وحدت کافی بود، اساساً توانایی ارائهٔ چنین وظیفهای را نداشت.
دیدیم همزمان استالین ـ بریا در رأس این سازمان قرار گرفتند، خواهان اجازهٔ دستگیری «ضدانقلاب!؟» مستقیم و بدون حکم دستگاه قضا شدند و خیلی زود، با چنین مدالی که لنین به سینهشان الصاق کرده بود و سوءاستفاده از آن، محاکمات و کشتار مسکو را ترتیب دادند. پرولتاریای مسکو هم با شور و هیجان و شعار، مسخشده، از این فوقجنایت تاریخی دفاع کرد.
پس باید راهحلی برای تمام این استنادات یافت تا به تکرار «آیات مقدس عقیمشده» تبدیل نشوند.
مثلاً:
آیا در دستگاه حقوقی ـ قضایی سوسیالیستی، فونکسیونی مشابه «اصل تفکیک قوا» باید وجود داشته باشد و چگونه؟
مثلاً:
بوخارین در چنگال چکا و استالین ـ بریا باید به کدام ارگان و دادرس مستقلی! متوسل گردد؟
اساساً استقلال قوهٔ قضائیه را در سوسیالیسم چگونه باید فهمید، چگونه باید سازمان داد و تأسیس کرد؟
یا چون هیچ تضاد منافعی میان طبقهٔ کارگر و تودههای تحت حاکمیت نظام شوروی وجود ندارد، «استقلال» بیاستقلال!؟ خفه شو، حرفهای بورژوایی نزن؟
آیا در هیچکدام از دولتهای آن سوسیالیسم، «استیضاحی» بدون خلع ید، با توضیح و شفافیت برای تودهها، با روشن شدن ادعاها و امکان بحث تودهها و بدون حصر ابدی مقصر! مثل خروشچف، مثل رهبران «خائن و یا منحرف» احزاب اروپای شرقی، دوبچک و…، را شاهد بودیم؟
خروشچف از تعطیلات فراخوانده شد برای حضور در یک جلسهٔ بررسی علل شکست برنامهٔ کشاورزی، از همان فرودگاه با اسکورت به جلسه برده شد، با توطئهٔ سوسلف، رئیس ک.گ.ب. و آپارات آن، همانجا مورد تهاجم و انتقاد و انواع استیضاح و مسخرگی و ریشخند قرار گرفت و «سرنگون» گشت و تا آخر عمر در حصر زندگی کرد.
استالین متهم شد، طبق ادعای خروشچف، که عین همین تحقیرها، به ادعای خروشچف در کنگرهٔ بیست، را دائماً علیه تمام اعضای پولیتبورو و کمیتهٔ مرکزی اعمال میکرد.
ما چپها باید «رودربایستی» را کنار گذاشته و بهطور جدی آن تجربهٔ دهشتناک را لایروبی کنیم.
م. فارسی








پاسخی بگذارید