پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت، سایتی مستقل برای ادبیات، شعر، داستان، هنر و اندیشه است. مطالب را می‌توانید به فارسی، آلمانی و انگلیسی بخوانید.

,

خالد رسول پور

از «قدرت در خدمت ایدئولوژی» تا «همه چیز فدای قدرت»!

۱

هر جنبش یا نظامی که با ادعای تحقق یک «حقیقت» یا «رسالت» بزرگ به قدرت می‌رسد، در آغاز، قدرت را ابزاری برای تحقق آن آرمان می‌داند. امّا در گذر زمان، این رابطه اغلب واژگون می‌شود: آن‌چه در ابتدا هدف بود (آرمان، ایدئولوژی، رسالت) رفته‌رفته به ابزاری برای حفظ آن‌چه در ابتدا وسیله بود (قدرت) بدل می‌گردد. این نکته را «میلوان جیلاس» سال‌ها پیش بررسی کرده‌بود.

۲

بنیان‌گذاران چنین نظام‌هایی، در آغاز راه، غالباً با شور و از خودگذشتگی واقعی برای آرمان‌شان می‌جنگند. آن‌ها حاضرند کشورشان، جانشان و منافع آنی‌شان را فدای طرحی کنند که (درست یا نادرست، بجا یا نابجا) معتقدند سرنوشت بشریت یا امّت یا ملّت را دگرگون خواهد کرد. در این مرحله‌ی نخست، هزینه‌ی سنگینی پرداخته می‌شود: رویارویی با قدرت‌های بزرگ‌تر، تحریم، انزوا، جنگ. امّا این هزینه‌ها با «توجیه آرمانی» پذیرفتنی جلوه می‌کند، چون هنوز خودِ آرمان زنده است و قدرت هنوز در خدمت آن. با این‌همه، این مرحله‌ی نخست معمولاً به بن‌بست می‌رسد: نه آرمان به‌ طور کامل محقق می‌شود، نه شکست کامل رخ می‌دهد. نسل بنیان‌گذار یا از میان می‌رود یا از نفس می‌افتد، و نظام با پرسشی بنیادین روبه‌رو می‌شود: وقتی آرمانِ آغازین دیگر نه دست‌یافتنی به نظر می‌رسد و نه قابل صدور به خارج، جانشینان چه باید بکنند؟ این‌جاست که کشاکشی درونی آغاز می‌شود میان کسانی که حتّی به قیمت زوال قدرت، می‌خواهند به آرمان وفادار بمانند؛ و کسانی که می‌خواهند به هر قیمت (از جمله دست‌کشیدن از آرمان) در قدرت بمانند. در غالب موارد، دسته‌ی دوّم پیروز می‌شوند.

۳

از همین نقطه معادله واژگون می‌شود: ایدئولوژی دیگر هدف نیست، بلکه فقط پوششی است بر تن ِ قدرت. و چون «قدرت» به خودیِ خود هیچ محتوای مشخصی ندارد (یعنی آن‌چه برایش اهمیّت دارد صرفاً تداوم و انحصار خودش است، نه این‌که مضمون فکری یا فلسفیِ توجیه‌کننده‌اش چه باشد)، ایدئولوژی نیز ناچار می‌شود دائم شکل عوض کند، در خود بپیچد، خود را وارونه کند و استحاله بیابد تا هر بار متناسب با موقعیّت و منافع حاکمان، همان قدرت را توجیه کند. پس رسانه‌ها، نهادها، مبلّغان و وابستگان باید همواره گوش به ‌زنگ باشند که این‌بار «تفسیر رسمی» به کدام سو می‌چرخد. مضحکه‌ آن‌جاست که کسانی که دیروز مطابق روایت رسمی سخن می‌گفتند یا عمل می‌کردند، ممکن است فردا (بی‌آنکه خودشان تغییری کرده باشند) به‌عنوان منحرف، خائن یا مزدور بیگانه طرد یا مجازات شوند؛ چرا که آن‌چه تغییر کرده، نه معیار حقیقت، بلکه صرفاً مصلحت لحظه‌ایِ قدرت بوده است.

۴

نظام‌های تمامیت‌خواه نیازی ندارند که مردم واقعاً به روایت رسمی باور داشته باشند؛ آن‌چه آن‌ها می‌خواهند این است که هیچ‌کس نتواند مطمئن باشد چه چیزی حقیقت دارد، و در نتیجه هر کس ناچار شود خود را با آخرین نسخه‌ی روایت رسمی هماهنگ کند. یعنی نام و فیگور آرمان را بر جای می‌گذارند امّا محتوای آن را تهی می‌کنند. نظام تمامیت‌خواه (با همان نام‌ها و همان شعارهای آغازین) همچنان ادّعای عدالت، اصالت، یا رسالت می‌کند، امّا اگر آن آرمان اوّلیه چیزی از قبیل رهایی از ستم، برابری، یا کرامت انسانی بود، اکنون دقیقاً همان ستم‌ها و نابرابری‌ها و اهانت‌هایی که قرار بود برچیده شوند، در دل خودِ نظام بازتولید می‌شوند؛ در حالی که هیچ‌یک از دستاوردهای واقعی (آزادی بیان، حق اعتراض، نهادهای مستقل و…) وجود ندارند. به همین علّت است که وقتی چنین نظامی سرانجام فرومی‌پاشد، معمولاً هیچ میراث واقعی‌ای از آرمان‌هایش باقی نمی‌ماند، چون سال‌ها پیش از فروپاشی، آن آرمان‌ها جز نقابی برای حفظ قدرت نبودند.


دیدگاه شما

نشانی ایمیل شما در سایت منتشر نمی‌شود. لطفاً هر دیدگاه را حداکثر در ۹۰۰ واژه بنویسید. در صورت نیاز، فقط یک دیدگاه دیگر برای ادامهٔ متن ارسال کنید.

پاسخی بگذارید

Social Media Auto Publish Powered By : XYZScripts.com

بیشتر از پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب