پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت، سایتی مستقل برای ادبیات، شعر، داستان، هنر و اندیشه است. مطالب را می‌توانید به فارسی، آلمانی و انگلیسی بخوانید.

ماندن طولانی مدت در رابطه‌- خدیجه زرگر

ماندن طولانی مدت در رابطه‌ای که در عمق وجودمان می‌دانیم برایمان مناسب نیست فقط به معنای هدر دادن زمان نیست بلکه آرام‌آرام خودت را از تو می‌گیرد و می‌تواند به مرور ساختار روانی ما و ادراکمان از عشق و امنیت و صمیمیت را تغییر دهد، چون مغز انسان در هر تجربه تکرارشونده در حال یادگیری و سازگاری است و اگر برای مدت طولانی در معرض تعارض و بی اعتمادی و طرد عاطفی و قهر و آشتی و ناامیدی قرار بگیریم سیستم عصبی به تدریج این سطح از تنش را به عنوان وضعیت آشنا ثبت می‌کند.

در چنین شرایطی فرد ممکن است وارد نوعی گوش به زنگی مزمن یا hypervigilance شود و مدام تغییر لحن و سکوت و رفتار طرف مقابل را تحلیل کند و حتی در روزهایی که ظاهرا همه چیز آرام است منتظر بحران بعدی باشد، چون سیستم عصبی دیگر به سادگی از حالت دفاعی خارج نمی‌شود و آرامش به جای اینکه طبیعی احساس شود گاهی موقت و حتی مشکوک به نظر می‌رسد.

یکی از مهم‌ترین سازوکارهای روانی در این وضعیت عادی سازی تدریجی است، یعنی رفتاری که در ابتدای رابطه غیرقابل قبول به نظر می‌رسید در اثر تکرار حساسیت روانی خود را از دست می‌دهد و مرزهای شخصی آرام آرام عقب می‌روند تا جایی که فرد ممکن است رفتارهایی را تحمل کند که زمانی حتی تصور پذیرش آنها را نداشت.

اینجاست که معیار رابطه سالم نیز تغییر می‌کند و فرد به جای اینکه از خودش بپرسد آیا در این رابطه احساس امنیت و احترام و رضایت دارم ممکن است بگوید امروز حداقل دعوا نکردیم پس همه چیز خوب است. وقتی فقدان بحران تبدیل به معیار خوشبختی شود یعنی ذهن به سطحی از ناکارآمدی رابطه سازگار شده که دیگر فقط کیفیت رابطه آسیب ندیده بلکه تعریف فرد از رابطه سالم نیز تغییر کرده است.

روابطی که در آنها تنش و فاصله و ترس از دست دادن با آشتی و نزدیکی دوباره به صورت مکرر جایگزین یکدیگر می‌شوند می‌توانند نوعی الگوی تقویت متناوب یا intermittent reinforcement ایجاد کنند، یعنی پاداش عاطفی همیشه قابل پیش بینی نیست و فرد نمی‌داند چه زمانی محبت و توجه و نزدیکی دریافت خواهد کرد و همین غیرقابل پیش بینی بودن می‌تواند وابستگی عاطفی را شدیدتر کند.

در چنین چرخه‌ای شدت هیجان ممکن است با عمق عشق اشتباه گرفته شود و اضطراب به شکل اشتیاق تجربه شود و حسادت به عنوان اهمیت تعبیر شود و آرامش پس از یک بحران احساس نزدیکی فوق العاده ایجاد کند. به همین دلیل ممکن است بعدها یک رابطه باثبات و امن در ابتدا کم هیجان به نظر برسد، نه به این دلیل که امنیت خسته کننده است بلکه چون ذهن مدت‌ها آموخته است عشق با تنش و عدم قطعیت همراه است.

در کنار این فرایند عزت نفس نیز می‌تواند به شکل تدریجی فرسوده شود، چون هر بار که فرد برای جلوگیری از تعارض نیازهایش را نادیده می‌گیرد و مرزهایش را عقب می‌برد و رفتار آسیب زا را توجیه می‌کند در واقع در حال تقویت این باور درونی است که حفظ رابطه از حفظ خود مهم‌تر است و با تکرار این فرایند ممکن است احترام و توجه و صداقت و ثبات و امنیت عاطفی که نیازهای طبیعی یک رابطه سالم هستند به تدریج در ذهن او به توقعات بیش از حد تبدیل شوند.

یکی دیگر از دام‌های شناختی مهم در چنین روابطی Sunk Cost Fallacy یا خطای هزینه از دست رفته است، یعنی هرچه زمان و انرژی و احساس و فداکاری بیشتری برای یک رابطه صرف کرده باشیم احتمال اینکه ادامه دادن آن را ضروری بدانیم بیشتر می‌شود و ذهن با خودش می‌گوید بعد از این همه سال نمی‌توانم همه چیز را رها کنم، چون در آن صورت تمام آنچه سرمایه گذاری کرده‌ام بیهوده بوده است.

اما از نظر تصمیم گیری عقلانی هزینه‌ای که قبلا پرداخت شده و قابل بازگشت نیست نباید تعیین کننده تصمیم آینده باشد و سال‌هایی که گذشته‌اند با ماندن بیشتر بازنمی‌گردند. بنابراین پنج یا ده سال سرمایه گذاری در یک رابطه نامناسب دلیل منطقی برای اختصاص دادن پنج سال دیگر به همان رابطه نیست و گاهی دقیقا به این دلیل که زمان زیادی از دست داده‌ایم باید نسبت به زمانی که هنوز باقی مانده حساس‌تر باشیم.

به همین دلیل سؤال منطقی این نیست که چقدر برای این رابطه هزینه کرده‌ام بلکه این است که اگر امروز بدون در نظر گرفتن تمام سال‌های گذشته و با شناختی که اکنون از این فرد و این رابطه دارم برای اولین بار حق انتخاب داشتم، آیا دوباره همین رابطه را انتخاب می‌کردم؟

دام شناختی دیگری که می‌تواند ماندن را طولانی کند وابستگی به پتانسیل طرف مقابل است، یعنی فرد به جای ارزیابی واقعیت موجود رابطه تصمیم خود را بر اساس نسخه‌ای فرضی از آینده می‌گیرد و با خود می‌گوید شاید تغییر کند شاید این بار واقعا فهمیده باشد یا شاید اگر شرایط بهتر شود همه چیز درست شود.

اما تغییر روانشناختی واقعی را نمی‌توان با شدت عذرخواهی یا تعداد وعده‌ها سنجید بلکه شاخص معتبرتر تغییر رفتار پایدار در طول زمان است. کسی که بعد از هر بحران پشیمان می‌شود اما پس از مدتی همان رفتار را تکرار می‌کند ممکن است واقعا احساس پشیمانی داشته باشد اما پشیمانی به خودی خود معادل تغییر نیست.

البته وجود تعارض به معنای ناسالم بودن رابطه نیست، چون هیچ رابطه انسانی بدون اختلاف و ناکامی نیست و تفاوت اصلی میان یک رابطه سالم که دوران دشواری را پشت سر می‌گذارد و یک رابطه مزمن ناسالم در الگوی مواجهه با مشکلات است.

در یک رابطه سالم می‌توان عصبانی شد بدون اینکه تحقیر کرد و می‌توان اختلاف داشت بدون اینکه تهدید به جدایی به ابزار کنترل تبدیل شود و می‌توان اشتباه کرد و مسئولیت آن را پذیرفت و عذرخواهی نیز باید در نهایت با اصلاح رفتار همراه باشد.

اما اگر سال‌ها همان مشکلات با شکل‌های مختلف تکرار می‌شوند و همان زخم‌ها دوباره باز می‌شوند و همان عذرخواهی‌ها شنیده می‌شوند و همان وعده‌ها داده می‌شوند شاید دیگر با یک دوره سخت مواجه نیستیم بلکه با یک الگوی رفتاری تثبیت شده روبه‌رو هستیم. برای شناخت کیفیت یک رابطه الگوهای تکرارشونده بسیار قابل اعتمادتر از لحظات خوب و وعده‌های بعد از بحران هستند.

به همین دلیل پرسیدن اینکه آیا هنوز دوستش دارم همیشه سؤال مناسبی برای تصمیم گیری درباره آینده یک رابطه نیست، چون می‌توان کسی را عمیقا دوست داشت و در عین حال با او ناسازگار بود و می‌توان دلتنگ کسی شد که حضورش برای روان ما فرساینده است و می‌توان خاطرات زیبایی با کسی داشت که آینده مناسبی با او نداریم.

عشق یک احساس است اما سلامت رابطه حاصل مجموعه‌ای از متغیرهاست و احساس عشق به تنهایی نمی‌تواند فقدان احترام و اعتماد و امنیت عاطفی و سازگاری و مسئولیت پذیری را جبران کند.

شاید یکی از صادقانه‌ترین سؤال‌هایی که می‌توان از خود پرسید این باشد که اگر مطمئن بودم این فرد و این رفتارها و کیفیت این رابطه هرگز تغییر نخواهد کرد، آیا آگاهانه حاضر بودم پنج سال دیگر دقیقا همین زندگی را انتخاب کنم؟

این سؤال امید به تغییر را برای لحظه‌ای از معادله حذف می‌کند و ما را مجبور می‌کند رابطه را بر اساس واقعیت کنونی آن ارزیابی کنیم، نه بر اساس پتانسیلی که شاید هرگز محقق نشود.

گاهی سخت‌ترین بخش پایان یک رابطه از دست دادن خود آن فرد نیست بلکه سوگواری برای آینده‌ای است که سال‌ها در ذهنمان با او ساخته بودیم و بلوغ عاطفی از جایی آغاز می‌شود که بتوانیم میان واقعیت و آرزو تفاوت بگذاریم و بپذیریم چیزی که می‌توانست باشد لزوما همان چیزی نیست که هست.

عشق مهم است اما به تنهایی برای ساختن یک رابطه سالم کافی نیست، چون عشق بدون احترام کافی نیست و عشق بدون اعتماد و امنیت عاطفی و سازگاری و مسئولیت پذیری نیز نمی‌تواند رابطه را سالم نگه دارد.

گاهی شجاعت در بیشتر تحمل کردن و بیشتر فرصت دادن نیست بلکه در متوقف کردن چرخه‌ای است که شواهد نشان می‌دهند قرار نیست با تکرار بیشتر نتیجه متفاوتی ایجاد کند.

و گاهی پایان دادن به یک رابطه شکست در عشق نیست بلکه پایان دادن به فرایندی است که در آن برای حفظ یک رابطه آرام آرام خودمان را از دست می‌دهیم.

دوست داشتن یک نفر، به‌تنهایی دلیل کافی برای ماندن با او نیست…


دیدگاه شما

نشانی ایمیل شما در سایت منتشر نمی‌شود. لطفاً هر دیدگاه را حداکثر در ۹۰۰ واژه بنویسید. در صورت نیاز، فقط یک دیدگاه دیگر برای ادامهٔ متن ارسال کنید.

پاسخی بگذارید

Social Media Auto Publish Powered By : XYZScripts.com

بیشتر از پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب