این متن، پیش از آنکه بازخوانی انگلس و لنین باشد، نقد رابطه ای است که من در گذشته با آنان برقرار کرده بودم؛ و از این جهت، نقد نظرات نه چندان دور خودم نیز هست. مسئله برای من دیگر صرفا این نیست که کدام برداشت از لنین و انگلس درست و کدام نادرست بوده است. مسئله بنیادی تر، خود رابطه ای است که با یک سنت نظری برقرار می کنم و اینکه آیا می توانم در برابر تعین نظری خود قرار بگیرم و آن را به موضوع نقد بدل کنم یا نه.

رابطه منفی با خود به معنای نفی و انکار خویش نیست. رابطه منفی با خود یعنی توانایی قرار گرفتن در برابر تعین موجود خویش؛ یعنی آنچه هستم، آنچه تاکنون اندیشیده ام و حتی آنچه به آن باور داشته ام، بتواند در برابر خودم به موضوع نقد تبدیل شود. انسان تنها هنگامی می تواند از خود فراتر رود که بتواند با آنچه تاکنون بوده است فاصله ای انتقادی برقرار کند. از این رو رشد فکری نه در وفاداری مطلق به گذشته شکل می گیرد و نه در انکار آن، بلکه در توانایی عبور از تعین موجود و حفظ آنچه در آن حقیقت و امکان بارور وجود دارد.
من نیز در دوره ای انگلس و لنین را از خلال چارچوب های نظری معینی می فهمیدم. بخشی از این تصورات برایم بدیهی و قطعی شده بود. اما بازخوانی جدی آثار آنان به تدریج مسئله را برایم تغییر داد. دوباره خواندم، اما این بار نه برای یافتن شاهدی برای باورهای پیشین خود، نه برای تقدیس و نه برای صدور حکم شتاب زده. کوشیدم ببینم در خود متن چه چیزی وجود دارد: چه امکانات نظری، چه تناقضات، چه محدودیت های تاریخی و چه پرسش هایی که شاید در خوانش های قبلی خود از آنها غافل مانده بودم.
پرسش های جدیدی برایم مطرح شد؛
در این میان، نگاه فلسفی لنین از برایم اهمیت ویژه ای پیدا کرد. این نگاه را نمی توانستم صرفا یک علاقه فلسفی یا حاشیه ای بر فعالیت سیاسی او بدانم. به نظرم منطق فلسفی او می توانست به بازسازی خود مفاهیم سیاسی و سازمانی لنین نیز راه پیدا کند. اگر رابطه منفی با خود را از سطح فلسفی آن به سطح سیاسی و سازمانی منتقل کنیم، آنگاه خود سازمان انقلابی نیز دیگر نمی تواند به عنوان شکلی ثابت و بیرون از نقد در نظر گرفته شود. سازمان باید بتواند خود را موضوع نقد قرار دهد؛ همان گونه که نظریه، کنش سیاسی و خود کنشگران باید بتوانند موضوع نقد خویش قرار گیرند.
از این منظر، لنین را دیگر نمی توانستم صرفا به مجموعه ای از فرمول های سیاسی و سازمانی تقلیل دهم. او متفکر و فیلسوف بزرگی بود که توانست با قدرتی کم نظیر میان تئوری و پراتیک انقلابی پیوند برقرار کند. کتاب« دولت و انقلاب» نمونه برجسته ای از همین تلاش است: نظریه در آن از واقعیت مبارزه جدا نیست، بلکه می کوشد ضرورت های تاریخی و سیاسی عمل انقلابی را از درون همان واقعیت دریابد. در این معنا، لنین صرفا نظریه پرداز انقلاب نیست؛ او می کوشد نظریه را به ساحتی از خود جنبش تاریخی بدل کند.
اما دقیقا در همین نقطه پرسش دیگری برایم مطرح می شود. اگر وحدت تئوری و پراتیک در لحظه کسب قدرت انقلابی به اوج خود برسد، آیا این وحدت پس از پیروزی نیز می تواند ادامه پیدا کند؟ آیا همان سازمانی که برای تصرف و حفظ قدرت انقلابی کارآمد است، الزاما می تواند سازمان دهنده تولید، نقد و بازسازی مستمر آگاهی نظری نیز باشد؟ آیا توده ها پس از پیروزی همچنان صرفا حامل و مجری آگاهی سیاسی موجود باقی می مانند یا خود به سوژه های تولید و نقد نظریه تبدیل می شوند؟
حلقه مفقوده در اینجا صرفا سازمان یابی توده ای یا حزبی نیست. مسئله عمیق تر از شکل سازمان است. مسئله تداوم وحدت تئوری و پراتیک در سطحی است که خود نظریه، خود سازمان و خود کنشگران نیز بتوانند موضوع نقد قرار گیرند. سازمان انقلابی اگر نتواند نسبت منفی با خود برقرار کند، به تدریج می تواند از وسیله ای برای خود سازمان دهی جنبش به تعینی مستقل از آن تبدیل شود. نظریه نیز اگر از امکان نقد خود محروم شود، می تواند از محصول زنده مبارزه به صورتی تثبیت شده و بیرونی تبدیل گردد.
از همین جا مسئله سازمان دهی نظری توده ای اهمیت پیدا می کند. نظریه نباید صرفا از سوی روشنفکران یا سازمان انقلابی تولید و سپس به توده ها منتقل شود. نظریه باید از متن مبارزات استخراج شود و خود مبارزه به فرایندی برای تولید، نقد و بازسازی مستمر نظریه تبدیل گردد. خرد ملک طلق روشنفکران نیست. آنچه اهمیت دارد، ایجاد رابطه ای است که در آن تجربه مبارزه بتواند به آگاهی نظری تبدیل شود و آگاهی نظری نیز دوباره در پراتیک مورد آزمون و نقد قرار گیرد.
این پرسش از خود به معنای تقلیل استحاله تاریخی انقلاب اکتبر به یک خطای نظری یا نسبت دادن همه چیز به لنین نیست. جنگ داخلی، فروپاشی اقتصادی، انزوای بین المللی و مجموعه ای از شرایط تاریخی در مسیر انقلاب تاثیر داشتند. بنابراین مسئله برای من دیگر این نیست که چه کسی مقصر بود.
اکنون به این می اندیشم؛ که چه رابطه ای میان قدرت سیاسی، سازمان انقلابی، تولید نظریه و خودآگاهی توده ای در اکتبر شکل گرفت و این رابطه پس از پیروزی چگونه تغییر کرد.
در نتیجه، نقد من به لنین دیگر نقدی بیرونی نیست. دیگر این باور را ندارم که لنین صرفا نظریه ای نادرست داشت و همه چیز از همان جا آغاز شد. پرسش من برعکس این است: حتی در نیرومندترین تلاش برای وحدت تئوری و پراتیک، چه چیزی ممکن است همچنان غایب بماند؟ شاید پاسخ در همان چیزی باشد که پیش ازاین، کمتر به آن توجه کرده بودم: ضرورت تداوم رابطه منفی با خود در سطح نظری، سازمانی و سیاسی.
این مسئله برای مفهوم انقلاب نیز برایم اهمیت پیدا کرد شاید مسئله امروز برایم فقط این نباشد که چگونه می توان نظم موجود را سرنگون کرد، بلکه اینکه چگونه می توان شرایطی ایجاد کرد که انقلاب پس از پیروزی امکان نقد خود و بازسازی مستمر خویش را از دست ندهد. انقلاب اگر در یک شکل ثابت قدرت منجمد شود، حتی اگر با نام انقلاب باقی بماند، می تواند از حرکت تاریخی خود جدا شود. از این رو فلسفه انقلاب را دیگر صرفا فلسفه سرنگونی نمی دانم ؛ باید به شرایطی می اندیشیدم که در آنها خود انقلاب بتواند همچنان فرآیندی زنده، گشوده و خودنقاد باقی بماند.
در اینجا بازخوانی انگلس نیز ضرورت دیگری پیدا کرد. امروز نه می خواهم انگلس را در مقام تکمیل کننده نظرات مارکس قرار دهم و نه تمامی انحرافات بعدی مارکسیسم را بر دوش او بگذارم. برای من این پرسش ها دیگر بر اساس پاسخ هایی از پیش تعیین شده معنا ندارند. مسئله این است که رابطه نظری انگلس با مارکس را دوباره بررسی کنم: انگلس چه چیزهایی را از اندیشه مارکس منتقل و صورت بندی کرد؟ کجا امکان های موجود در اندیشه مارکس را بسط داد؟ کجا صورت بندی های او مسیر متفاوتی گشود؟ و این صورت بندی ها بعدها چگونه بر دریافت لنین و دیگران از مارکسیسم اثر گذاشتند؟
رابطه انگلس با مارکس باید موضوع بازخوانی می بود، نه نتیجه بازخوانی. همین امر درباره رابطه مارکس و لنین نیز صادق است. زنجیره ساده مارکس ـ انگلس ـ لنین نمی تواند جایگزین مطالعه تفاوت های تاریخی و نظری آنان شود. هر یک در شرایطی و ادراکات متفاوت با مسائل متفاوتی مواجه بودند و نسبتشان با نظریه، پراتیک و جنبش اجتماعی نیز در همین تفاوت ها شکل گرفت. اگر به تکامل اندیشه بها می دهم، باید امکان تغییر، گسست، بسط و حتی محدودیت درون یک سنت نظری را نیز بپذیرم.
از همین منظر، مسئله رهایی نیز دیگر برای من قابل تقلیل صرفا به آگاهی نظری نیست، خطر آن وجود دارد که سوژه های اجتماعی به دریافت کننده گان آگاهی تبدیل شوند. و اگر همه چیز به خودرهایی و خودانگیخته گی مبارزه واگذار شود، ضرورت نظریه و سازمان یابی آگاهانه نادیده گرفته می شود. بنابراین مسئله نه انتخاب یکی از این دو، بلکه عبور از دوگانه ای بود که هر دو سوی آن را از یکدیگر جدا می کرد.
نظریه نباید خود را بیرون از مبارزه قرار دهد و مبارزه نیز نباید خود را از سازمان یابی نظری بی نیاز تصور کند. رابطه درست، رابطه ای است که در آن نظریه و پراتیک یکدیگر را به طور مستمر نقد و بازسازی کنند؛ همان گونه که سازمان و کنشگران نیز باید بتوانند نسبت به تعین موجود خود رابطه ای منفی برقرار کنند.
حال این گونه می اندیشم که ؛ لنین برای من فقط بازخوانی یک فیلسوف یا سیاستمدار نیست؛ امکانی است برای بازخوانی خود مفهوم سازمان و نظریه. اگر منطق هگل به معنای حرکت مفهوم از خلال نفی و نسبت آن با تعین خود فهمیده شود، سازمان نیز نمی تواند صرفا به مثابه یک شکل ثابت فهم شود. سازمان باید بتواند در برابر تعین موجود خود قرار گیرد، ضرورت تغییر خویش را از درون تضادهای خود دریابد و از شکل موجود خود فراتر رود. سازمانی که نتواند خود را موضوع نقد قرار دهد، دیر یا زود میان خود و جنبشی که از آن برخاسته است فاصله ایجاد می کند.
پس نقد لنین نیز بخشی از همان رابطه منفی با خود است. اگر زمانی لنین را بیشتر از منظر سیاسی می دیدم، امروز بیش از هر چیز از منظر نسبت تئوری و پراتیک و امکان تداوم این نسبت می بینم. می خواهم دستاورد او را تا حد توان حفظ کنم و در عین حال محدودیت های تاریخی و نظری آن را موضوع پرسش قرار دهم. این عبور نه نفی لنین است و نه دل باختن به او؛ نه تایید یک جانبه و نه تکذیب یک جانبه. این عبور از تعین معینی در فهم لنین است.
همین منطق درباره انگلس نیز صادق است. نقد دیالکتیکی نه تقدیس است و نه انهدام. امر موجود را نفی می کند، اما در همان حال آنچه در آن زنده و بارور است حفظ می کند و از آن فراتر می رود. بنابراین در بازاندیشی سنت نظری لنین و انگلس ، قرار نیست حقیقت و تجربه تاریخی آنان را دور بریزم. مسئله این است که بتوانم آنچه هنوز زنده است را حفظ کنم و همزمان از محدودیت های تاریخی و نظری شان فراتر بروم.
اما در نهایت، موضوع نقد فقط «آنها» نیستند. خود منِ منتقد نیز موضوع نقد هستم. اگر امروز برداشت های پیشین خود از آنان را نقد می کنم، باید بتوانم آن بخشی از خودم را نیز نقد کنم که زمانی آنان را به شیوه ای معین می فهمید و از آن فهم، هویت نظری خود را می ساخت. اگر نتوانم این کار را انجام دهم، نقد من همچنان در بیرون از موضوع خود باقی می ماند و به ضدیت بدل می شود.
نقطه آغاز نقد واقعی دقیقا همین جاست نه در نفی دیگری، بلکه در توانایی قرار گرفتن در برابر خویشتن پیشین. این که بتوانم بگویم آنچه دیروز برای من افق فهم بود، امروز می تواند موضوع نقد من باشد؛ اما چون آن را نقد می کنم، لزوما حقیقت موجود در آن را نابود نمی کنم. آن را دوباره می خوانم، در جایگاه تاریخی اش قرار می دهم و از خلال نقد آن، امکان تعین تازه ای را جست وجو می کنم.
به همین دلیل، امروز دیگر نمی خواهم از جذب، تایید یا تکذیب یک جانبه آغاز کنم. از ضدیت نیز می خواهم تا حد امکان فاصله بگیرم. آنچه برای من اهمیت یافته، نفی دیالکتیکی است: نفی ای که در آن امر موجود صرفا کنار گذاشته نمی شود، بلکه از خلال نقد، امکان عبور از خود را درون خویش می یابد.
این همان معنای سیاسی و نظری رابطه منفی با خود است. سوژه، سازمان، نظریه و حتی یک سنت تاریخی هنگامی می توانند زنده بمانند که بتوانند در برابر تعین موجود خود قرار گیرند. آنچه نتواند خود را نقد کند، دیر یا زود به شکل تثبیت شده خویش بدل می شود. و آنچه بتواند خود را موضوع نقد قرار دهد، امکان حرکت و دگرگونی را حفظ می کند.
بازخوانی لنین و انگلس در نهایت فقط بازخوانی آنان نیست؛ بازخوانی رابطه من با یک سنت نظری است و حتی فراتر از آن، بازخوانی رابطه ما با خودمان است. پرسش های تازه ای برای خود طرح کرده ام و هنوز پاسخ همه آنها را نمی دانم. اما شاید اهمیت کار نظری دقیقا از همین جا آغاز شود: از توانایی ماندن در پرسش، بدون آنکه پاسخ های گذشته را مقدس کنیم و بدون آنکه برای رهایی از آنها به نفی شتاب زده پناه ببریم.
نقدی که نتواند خود منتقد و رابطه او با گذشته نظری اش را نیز دگرگون کند، هنوز از منطق ضدیت فراتر نرفته است. رابطه منفی با خود، امکان همین عبور است؛ عبوری که نه فراموشی گذشته است و نه تسلیم به آن، بلکه تلاش برای تبدیل آن به ماده ای زنده برای اندیشیدن، نقد کردن و ساختن تعین تازه.
امروز، اینگونه می اندیشم








پاسخی بگذارید