و عشق را سلاخی میکنند

و عشق را سلاخی میکنند
از جا برمیخیزد، سعی میکند با تمام توان روی پاهایش بایستد تا به میله برسد.
دستهایش را به میله قلاب میکند.
صورتش گر گرفته است.
با خود واگویه میکند.
اولین و آخرین بوسه
مرا ببوس…… برای…
پاهایش میلرزد و تنشی عجیب وجودش را فرا میگیرد.
هراسان از خواب میپرد.
مرا ببوس…
کوتاه بود مثل آه
سر را به دیوار سیمانی سلول میکوبد.
مرا ببوس…… برای…
صدای اذان میپیچد.
عشق را به سلاخی میبرند و زندگی را به قتلگاه
مرا ببوس… برای…
طرح از محمدرضا سبکرو فریبا ثابت








دیدگاهتان را بنویسید